ایجنت 47، شخصیت اصلی سری بازیهای Hitman، یکی از نمادهای اصلی دنیای بازیهای ویدئویی است که به دلیل ویژگیهای خاصش بهسرعت در میان گیمرها شناخته شد. او یک قاتل حرفهای است که بهطور خاص برای انجام ماموریتهای پیچیده و مخفیانه استخدام میشود. 47 برخلاف بسیاری از شخصیتهای دیگر در این گونه بازیها، نه یک قهرمان معمولی است و نه یک شخصیت منفی ساده؛ بلکه فردی است مرموز، محاسباتی و بیرحم که هیچ توجهی به احساسات یا روابط انسانی ندارد.
در این مقاله میخوانیم:
- ریشههای پیدایش: پروژه اصلاح ژنتیک
- تولد و سالهای نخستین
- رشد روانی و روزنههای احساس
- دوران نوجوانی: شورش و آموزش
- اتحاد برادرانه با نمونه شماره 6
- تراژدی خانواده برنوود: نخستین تقابل با دایانا
- طنز تلخ سرنوشت این واقعه تاثیری دوگانه و متناقض بر آینده داشت:
- این دو «برادر» ژنتیکی دوبار تلاش کردند از سرنوشت خود فرار کنند:
- تناقض خاطرات و دستکاری ذهنی
- سالهای پایانی در تیمارستان: تکامل و فروپاشی
- فشار سیاسی و «فرار» برنامهریزی شده
- بازگشت به بازی صبح روز بعد از فرار
- پیوستن به ICA: کشف استعداد و استخدام
در دنیای Hitman، ایجنت 47 بهعنوان یک محصول آزمایشگاهی با تواناییهای فیزیکی و ذهنی برجسته معرفی میشود. او از یک پروژه مخفی به نام "پروژه 47" متولد شده و از ترکیب ژنهای چندین نفر ساخته شده است. این ویژگیها او را به قاتلی بیهمتا تبدیل کرده که میتواند به راحتی در جمعیت پنهان شود، اهداف خود را بهطور دقیق شناسایی کرده و بدون اینکه ردی از خود به جا بگذارد، از بین ببرد. ماموریتهای او اغلب بهصورت مرموز و در دنیای زیرزمینی و جنایی جریان دارند، جایی که او باید با دشمنان قدرتمند و خطرناکی روبهرو شود.

“Names are for friends, so I don’t need one.”
اسم برای دوستهاست، پس من بهش نیاز ندارم
چه در دنیای بازی و چه در میان طرفدارانش، ایجنت 47 بهعنوان یک نماد از دقت، حرفهای بودن و بیاحساس بودن در اجرای ماموریتهایش شناخته میشود. در عین حال، داستانهای بازیهای Hitman پیچیدگیهای زیادی دارند و شخصیت 47 در مسیر خود با چالشهای اخلاقی و جستجو برای کشف هویت اصلیاش مواجه میشود، چیزی که جذابیت و عمق بیشتری به شخصیت او میبخشد.
ریشههای پیدایش: پروژه اصلاح ژنتیک
مامور 47 یک انسان اصلاح ژنتیکی شده است که ساختار دیانای (DNA) او نقطه اوج دههها تحقیق محرمانه در زمینه ارتقای ژن محسوب میشود. بودجه عظیم مورد نیاز برای خلق او توسط پنج مغز متفکر تبهکار تامین شد که دیانای خود را نیز برای پیشبرد این پروژه اهدا کردند. این پنج «پدر ژنتیکی» عبارت بودند از: پابلو اوچوآ، دکتر اورت-مایر، لی هونگ، فرانتس فوکس و آرکادی یگوروف.

ریشه آشنایی این افراد به دهه 1950 بازمیگردد؛ زمانی که این پنج مرد با ملیتهای گوناگون در یک واحد مشترک از «لژیون خارجی فرانسه» خدمت میکردند. پس از پایان دوران خدمت، مسیر زندگی آنها از هم جدا شد. دکتر اتو ولفگانگ اورت-مایر یک موسسه روانی در رومانی تاسیس کرد تا از آن به عنوان پوششی برای آزمایشهای ژنتیکی خود استفاده کند، در حالی که چهار نفر دیگر به اربابان قدرتمند دنیای جرم و جنایت و تروریسم تبدیل شدند.
بعدها میان دکتر و همرزمان سابقش معاملهای شکل گرفت: در ازای تامین بودجه هنگفت تحقیقات، اورت-مایر متعهد شد که اندامهای اهدایی برداشتشده از بدنهای شبیهسازی شده (کلونها) را در اختیار آنها قرار دهد. این اقدام باعث افزایش طول عمر آنها میشد، بهطوری که این تبهکاران حتی در دهه 60 زندگیشان، بسیار جوانتر از سن واقعی خود به نظر میرسیدند. هدف نهایی دکتر اورت-مایر، خلق «آدمکشهایی بینقص» بود؛ سربازانی که از نظر جسمانی در اوج توانایی بشری باشند و بتوانند با فداکاری و وفاداری محض و بدون هیچگونه پرسشی، دستورات را اجرا کنند. او تلاش کرد پیش از خلق نمونه 47، یافتههای خود را علنی کند، اما جامعه علمی نظریات رادیکال او را دیوانهوار خواند و او را طرد کرد
تولد و سالهای نخستین

((اورت مایر))
مامور 47 در تاریخ 5 سپتامبر 1964 در همان آسایشگاه مخوف اورت-مایر در رومانی متولد شد. هویت او با کد «640509-040147» که پشت سرش خالکوبی شده، گره خورده است. این اعداد معنای دقیقی دارند: «64-05-09» تاریخ خلق اوست، «04» نشانگر تعلق او به سری چهارم کلونها، «01» بیانگر جایگاه او به عنوان اولین نمونه این سری، و عدد «47» نشان میدهد که او چهل و هفتمین نمونهای است که تا آن زمان ساخته شده است. بعدها یک بارکد استاندارد نیز به این ارقام اضافه شد. دکتر اورت-مایر، 47 را نخستین موفقیت ژنتیکی کامل خود میدانست و با وجود داشتن نمونههای آزمایشگاهی متعدد، توجه ویژهای به او داشت.
رشد روانی و روزنههای احساس
در دوران کودکی، بین سنین پنج تا هفت سالگی، 47 کودکی بسیار ساکت بود که تمایل چندانی به تعاملات اجتماعی نداشت. با این حال، در لایههای پنهان شخصیت او رگههایی از احساسات دیده میشد. او در سال 1970 سرپرستی یک خرگوش فراری آزمایشگاهی را بر عهده گرفت؛ اقدامی که نارضایتی اورت-مایر را در پی داشت. دو سال بعد، زمانی که خرگوش مرد، 47 گریه کرد. این واکنش دکتر اورت-مایر را شگفتزده کرد، چرا که او تا پیش از آن هرگز ندیده بود که هیچیک از کلونهایش اشک بریزند.

پنج سال پس از آن واقعه، 47 بار دیگر محبت خود را به موجودی زنده نشان داد و از یک موش خانگی نگهداری کرد. او حدود یک ماه از این موش مراقبت کرد، اما سرانجامِ این دلبستگی نیز تلخ بود؛ موش کوچک طی یک شوخی بیرحمانه توسط یکی دیگر از کلونها کشته شد. این تجربیات تلخ در شکلگیری شخصیت سرد و منزوی او در سالهای بعد بیتاثیر نبود.
در وقایع بازی Hitman: Contracts، زمانی که 47 به آزمایشگاه متروکه اورت-مایر بازمیگردد، محفظههایی با نام آن پنج پدر اصلی دیده میشود که کلونهایی در آنها نگهداری میشوند. با این حال، با توجه به اینکه روایت آن بازی بر اساس خاطرات درهمریخته 4تیسون است و تغییراتی که بعدها در داستان سری اعمال شد، وجود حقیقی این کلونهای خاص در خط داستانی اصلی در هالهای از ابهام قرار دارد.
دوران نوجوانی: شورش و آموزش
بین سالهای 1978 تا 1987 (سنین 13 تا 23 سالگی)، رابطه 47 با کارکنان تیمارستان به تیرگی گرایید. ریشه این خصومت، بیقراری مزمن او ناشی از چکاپهای پزشکی مداوم و تزریقات مکرر بود. اوج این تنش زمانی بود که 47 با چندین سوزن به یک پزشک حمله کرد و او را بارها مورد اصابت قرار داد؛ اقدامی که باعث شد دکتر اورت-مایر تدابیر امنیتی شدیدتری برای کنترل او اتخاذ کند.
با این حال، روند آموزش متوقف نشد. 47 همگام با سایر کلونها از نوجوانی آموزش دید تا به ماشین کشتاری کارآمد تبدیل شود. برنامه درسی آنها شامل کار با سلاحهای گرم، تجهیزات نظامی، هنرهای رزمی، فنون تغییر چهره و استفاده از ابزارهای کلاسیک ترور مانند تفنگ تکتیرانداز و سیم خفهکن (Fiber Wire) بود. در طول این تمرینات، مهارت تیراندازی او زبانزد بود، هرچند رفتارهای سرکشانهای نیز داشت؛ از حمله به کارکنان با تیرکمانهای دستساز (که بلافاصله مصادره میشدند) تا شلیک به اهداف تمرینی به شکل «صورتک خندان» (Smiley Face) هنگام بیحوصلگی. این شوخیهای کوچک شاید تنها نشانههای آشنایی او با فرهنگ عامه (Pop Culture) بود، هرچند تمام کلونها از طریق کتابهای درسی سنتی، دانش کافی درباره دنیای بیرون را کسب میکردند.
((این سیم از بمب اتم بیشتر ادم کشته))
اتحاد برادرانه با نمونه شماره 6

آنطور که در سری کمیک Agent 47: Birth of the Hitman روایت شده، 47 در آن دوران رابطهای عمیق و برادرانه با کلونی دیگر به نام «شماره 6» برقرار کرده بود و این دو با هم تیمی شگفتانگیز را تشکیل میدادند. اورت-مایر اغلب برای کسب درآمد اضافی، کلونهایش را برای ماموریتهای ترور اعزام میکرد. یکی از اهداف مشترک 47 و 6، پیتر و نانسی برنوود (شاکیان پروندهای علیه شرکت داروسازی بلو سید) بودند؛ زوجی که دست سرنوشت آنها را والدین «دایانا برنوود» (رابط آینده 47 در ICA) قرار داده بود.

تراژدی خانواده برنوود: نخستین تقابل با دایانا
در میان ماموریتهای متعددی که دکتر اورت-مایر برای آزمایش تواناییهای «تیم برادران» (47 و 6) و کسب درآمد از سازمانهای مخفی میپذیرفت، پرونده حذف «پیتر و نانسی برنوود» اهمیتی حیاتی داشت. این زوج بریتانیایی، فعالانی سرسخت بودند که شکایتی حقوقی و جنجالی را علیه شرکت داروسازی «بلو سید» (Blue Seed Pharmaceuticals) تنظیم کرده بودند. آنها مدارکی در دست داشتند که نشان میداد این شرکت با پنهانکاری در مورد نشت مواد سمی رآکتورهایش، باعث بیماری و مرگ ساکنان محلی شده است. از آنجا که «بلو سید» یکی از مهرههای تحت حمایت سازمان قدرتمند «پراویدنس» بود، حکم حذف خانواده برنوود صادر شد.
اجرای حکم و لحظه سرنوشتساز ماموریت به 47 و 6 واگذار شد. آنها به عمارت برنوود در سوری (Surrey) انگلستان نفوذ کردند تا خودروی شخصی خانواده را بمبگذاری کنند. عملیات طبق برنامه پیش میرفت تا اینکه یک متغیر پیشبینی نشده وارد معادله شد: «دایانا برنوود»، دختر نوجوان خانواده.
دایانا که شبانه بیدار شده بود، متوجه حضور غریبهها در پارکینگ شد و 47 را حین کار گذاشتن مواد منفجره دید. در این لحظه پرتنش، 47 متوجه حضور دایانا شد و مستقیماً به چشمان او خیره شد. طبق پروتکلهای سختگیرانه اورت-مایر، هر شاهدی باید حذف میشد. اما 47 در تصمیمی که بعدها مسیر تاریخ را تغییر داد، از کشتن دخترک صرفنظر کرد. استدلال (یا شاید بهانهی) او این بود که قرارداد فقط شامل والدین است.
انفجار و پیامدها اندکی بعد، زمانی که پیتر و نانسی برنوود سوار بر خودرو شدند، بمب منفجر شد و هر دو در دم جان باختند. دایانا که از پنجره اتاقش شاهد این صحنه هولناک بود، با آسیب روحی عمیقی تنها ماند.

طنز تلخ سرنوشت این واقعه تاثیری دوگانه و متناقض بر آینده داشت:
تولد دایانا به عنوان یک صلیبی عدالتخواه: دایانا برنوود پس از یتیم شدن، زندگی خود را وقف افشای حقیقت و شکار کسانی کرد که خود را فراتر از قانون میدانستند. همین انگیزه بود که او را به استخدام در «آژانس قراردادهای بینالمللی» (ICA) کشاند؛ جایی که او باور داشت میتواند هیولاهای واقعی را شکار کند.
اتحاد قاتل و قربانی: سالها بعد، دایانا در ICA به عنوان «هندلر» (رابط و راهنما) انتخاب شد و دست سرنوشت، پرونده مامور 47 را زیر دست او گذاشت. دایانا بدون آنکه بداند این قاتل خونسرد و بیمو همان کسی است که ماشه انفجار والدینش را کشیده، تبدیل به نزدیکترین شریک و «صدای وجدان» او شد.
این دو «برادر» ژنتیکی دوبار تلاش کردند از سرنوشت خود فرار کنند:
فرار اول 1977: شماره 6، 47 را متقاعد به فرار کرد. آنها مدتی در یک روستای کشاورزی پناه گرفتند، اما پس از دستگیری مجدد، تمام اهالی روستا برای از بین بردن شاهدان قتلعام شدند.
فرار دوم 1989: سالها بعد حین ماموریتی در برلین، آنها یک دانشمند آلمانی (طراح چیپهای انفجاری کلونها) را مجبور کردند تا تراشههای داخل بدنشان را خنثی کند. 47 برخلاف میل 6، دانشمند را کشت. پس از بازگشت به تیمارستان، آنها کوشیدند سایر کلونها را آزاد کنند، اما عملیات لو رفت. در نهایت «شماره 6» موفق به فرار شد و بعدها نام «لوکاس گری» را برگزید، اما 47 توسط نیروهای امنیتی اورت-مایر دستگیر شد و در اسارت باقی ماند.
تناقض خاطرات و دستکاری ذهنی
در رمان Hitman: Enemy Within، مامور 47 خاطرهای کاملاً متفاوت از «شماره 6» دارد. در این نسخه از وقایع، 6 یک قلدر بود که 47 را آزار میداد و سرانجام 47 در 12 سالگی او را در دستشویی تیمارستان به قتل رساند. طبق این خاطره، 47 پس از قتل دست به فراری جسورانه زد؛ او با ساختن طنابی از قطعات جارو، روغنکاری لولاهای در و کشتن سگ نگهبان با تیر و کمان دستساز، از دیوار پرید و خود را به شهر رساند. او در شهر محو تماشای فروشگاههای لباس لوکس شد (که احتمالاً ریشه علاقه او به کتوشلوار رسمی است)، اما در نهایت توسط یکی از پزشکان تیمارستان در ایستگاه اتوبوس پیدا شد. پزشک با طعنهای تلخ، به او صبحانه پنکیک جایزه داد و کشتن 6 را تایید کرد، اما به او گوشزد کرد که در آینده «فقط وقتی دستور میگیرد» باید بکشد.

حقیقت ماجرا در کمیک Birth of the Hitman فاش میشود: دکتر اورت-مایر با استفاده از سرمی آزمایشی حافظه 47 را پاک کرد تا ماجرای فرار «لوکاس گری» را بپوشاند. او با القای نسخه خشن رمان (کشتن 6 در کودکی) سعی در بازنویسی حقیقت داشت. وقتی 47 در حین تزریق سرم اعتراض کرد و گفت: «این چیزی نیست که اتفاق افتاد پدر»، اورت-مایر با خونسردی پاسخ داد: «وقتی کارمان اینجا تمام شود 47، همینطور خواهد بود.»
نتیجه تمام این رنجها و آموزشها، خلق انسانی بود که میتواند هر سلاحی را با مهارت به کار گیرد و حتی از ابزارهای روزمره با دقتی مرگبار برای نابودی اهدافش استفاده کند.
سالهای پایانی در تیمارستان: تکامل و فروپاشی
در تاریخ 5 سپتامبر 1989، دکتر اورت-مایر در دفتر خاطرات محرمانهاش به بیست و پنجمین سالگرد تولد 47 اشاره کرد؛ مناسبتی که خودِ 47 حتی آن را به یاد نمیآورد. دکتر با رضایت خاطر یادداشت کرد که مخلوقش به «بلوغ» رسیده و بسیاری از عادتهای ناهنجار گذشته را ترک کرده است. این روند صعودی ادامه یافت تا جایی که در سال 1993، زمانی که 47 در آستانه سیسالگی بود، او تمام آزمونهای طراحی شده توسط دکتر را با موفقیت پشت سر گذاشت و بدون شک به ماهرترین و کاملترین کلون آزمایشگاه تبدیل شد.
تراژدی سرمهای آزمایشی اما سرنوشت برای سایر نمونهها به این همواری رقم نخورد. پس از موفقیت نسبی سرمی که خاطرات «شماره 6» را از ذهن 47 پاک کرد، اورت-مایر تصمیم گرفت سرمهای جدیدی را به تمام کلونها تزریق کند تا احساسات انسانی را به طور کامل در آنها ریشهکن کند. طبق روایت Birth of the Hitman، نتایج این آزمایش در سال 1996 فاجعهبار بود. سرمها باعث افسردگی شدید و جنونآمیز (Manic Depression) در اکثر کلونها شدند؛ بسیاری از آنها در اثر بیحرکتی مطلق، گرسنگی، کمآبی و عفونت زخم بستر جان باختند.
با اینکه اورت-مایر تا آن زمان دستکم 81 کلون تولید کرده بود، بازماندگان ضعیفتر از آن بودند که بتوانند ماموریتهای ترور را در دنیای واقعی انجام دهند. در نهایت، 47 تنها نمونهای بود که سالم و سرپا در تیمارستان باقی ماند؛ در حالی که اکثر برادران ژنتیکیاش مرده بودند و تعداد انگشتشماری (مانند 6 و 17) نیز به طریقی ناپدید شده یا وارد دنیای بیرون شده بودند.
فشار سیاسی و «فرار» برنامهریزی شده
با نزدیک شدن به پایان دهه 90، صبر حامیان مالی پروژه لبریز شده بود. از سازمان سایه «پراویدنس» گرفته تا دوستان قدیمی دکتر در لژیون خارجی فرانسه (پنج پدر)، همگی از تزریق سرمایه به چاه بیته تحقیقات اورت-مایر که نتیجه ملموسی نداشت، خسته شده بودند. روابط میان شرکا تیره شد؛ اورت-مایر که خود را تحت فشار میدید، گاهی به صراحت دوستان قدیمیاش را تهدید میکرد که در صورت لزوم از کلونها علیه خود آنها استفاده خواهد کرد.
در همین حین، پراویدنس اولتیماتومی صادر کرد: اورت-مایر باید 47 را تحویل آنها دهد و سپس عملیاتش تعطیل خواهد شد. دکتر که نمیخواست کنترل شاهکار زندگیاش را از دست بدهد، دست به قماری بزرگ زد. در سال 1999 آغاز وقایع بازی Hitman: Codename 47، او عمداً شکافی در سیستم امنیتی تیمارستان ایجاد کرد تا 47 بتواند فرار کند و در دنیای بیرون تواناییهایش را به نمایش بگذارد.
بازگشت به بازی صبح روز بعد از فرار
«آرتور ادواردز» (ملقب به کُنستانت، دست راست رهبر پراویدنس) با اورت-مایر ملاقات کرد. نقشه دکتر گرفته بود. ادواردز به او اجازه داد تا تولید کلونهای بیشتری را از سر بگیرد و با لحنی کنایهآمیز گفت: اگر آدم بدبینی بودم، میگفتم درست در زمانی که کاملاً دور ریختنی بودی، خودت را غیرقابل جایگزین کردی.

(آرتور ادواردز» (ملقب به کُنستانت، دست راست رهبر پراویدنس)))
احتمالاً پس از همین توافق بود که اورت-مایر تولید «سری 48» را آغاز کرد؛ کلونهایی که با دستکاری ژنتیکی به سرعت تا سن بلوغ رشد داده میشدند. نکته عجیب این بود که پیش از این، کلونی با پلاک «شماره 48» وجود داشت که در جریان آزمایشهای مرگبار سرم کشته شده بود. با این حال، دکتر اورت-مایر تصمیم گرفت مجدداً از عدد 48 استفاده کند، زیرا طراحی ژنتیکی این ارتش جدید کاملاً بر اساس الگوی مامور 47 بود و او میخواست با نامگذاری آنها به عنوان «سری 48»، نشان دهد که آنها نسل بعدی و تکاملیافتهترِ 47 هستند
پیوستن به ICA: کشف استعداد و استخدام
بر اساس پروندههای محرمانه آژانس (که در تریلرهای Hitman: Absolution دیده شد)، «آژانس قراردادهای بینالمللی» (ICA) برای نخستین بار در سال 1998 متوجه فعالیتهای 47 شد و پروسه جذب او نهایتاً در سال 2000 تکمیل گردید. اما این مسیر، مسیری هموار نبود و با یک نمایش قدرت خیرهکننده آغاز شد....
این داستان ادامه دارد...