پیش از آنکه به داستان زندگی یکی از نمادینترین شخصیتهای تاریخ بازیهای ویدیویی بپردازیم، باید بدانید که این حماسه در کجای کیهان رقم میخورد. به دنیای سِرا (Sera) خوش آمدید؛ سیارهای که اگرچه خانه انسانهاست، اما زمین نیست.
در این مقاله میخوانیم:
سِرا سیارهای است با طبیعتی وحشی و شهرهایی عظیم که معماری آنها ترکیبی از زیباییِ دوران کلاسیک و خشونتِ عصر صنعتی است. اما آنچه هویت این سیاره را شکل داده، صلح و آرامش نیست؛ بلکه جنگ است. تاریخ سرا با درگیریهای طولانی بر سر منابع انرژی و بقا گره خورده است. اینجا دنیایی است که در آن، پیشرفت تکنولوژی نه برای رفاه، بلکه برای ساخت ماشینهای جنگی مهیبتر به کار گرفته شده و تمدن بشری همواره بر لبهی پرتگاه نابودی قدم میزند.

در قلب این دنیای خاکستری و خشن، مردی ایستاده است که سرنوشتش با تاریخ خونین سرا عجین شده: مارکوس فنیکس.
مارکوس فراتر از یک قهرمان معمولی است؛ او سربازی کهنهکار با صدایی خشن و ارادهای آهنین است که زرهاش به اندازه روحش زخم برداشته. او نه برای افتخار و مدال، بلکه برای زنده ماندن و محافظت از کسانی که دوستشان دارد، سلاح به دست میگیرد. مارکوس فنیکس نماد ایستادگی در برابر ناملایمات است؛ مردی که در تاریکترین روزهای تاریخ سرا، به تنها امید بشریت تبدیل میشود.
در ادامه، داستان زندگی این سرباز افسانهای را مرور میکنیم؛ از کودکی در سایهی یک پدر دانشمند، تا تبدیل شدن به جنگجویی که نامش لرزه بر اندام دشمنان میاندازد.

((کوه تستسترون))
. تولد و ریشهها: زندگی در قفس طلایی
مارکوس فنیکس در سال 22 پیش از "روز ای" (B.E) در شهر اِفیرا متولد شد. او فرزند یک خانواده قدرتمند بود: پدرش، سرگرد آدام فنیکس، افسر عالیرتبه ارتش و طراح سلاح، و مادرش، دکتر الین فنیکس، زیستشناس برجستهای بود که زندگیاش را وقف علم کرده بود. مارکوس به عنوان تکفرزند در عمارت مجلل اما سوتوکور "هالدین هال" بزرگ شد. او کودکی تنهایی داشت؛ همبازیهایش معلمهای خصوصی بودند و تنها تفریحش این بود که گاهی مادرش او را به مراکز خرید ببرد یا در سفرهای تحقیقاتی به مناطق ناشناخته (نزدیک به غارهای زیرزمینی) همراهش کند.

((ادام فنیکس))
سایهی جنگ (سال 62 جنگهای پاندولی)
زمانی که مارکوس پنج ساله بود، خبر رسید که پدرش باید به جبهه جنگ در منطقه "کاشکور" اعزام شود. مارکوس که حالا معنی جنگ و دوری را میفهمید، با نزدیک شدن روز رفتن پدر، غمگین و گوشهگیر شده بود. در روز خداحافظی، آدام فنیکس پسرش را به باغ عمارت برد تا با او صحبت کند. مارکوس با بغض گفت که میخواهد مثل پدرش یک سرباز (Gear) شود تا همیشه کنار او باشد. آدام مخالفت کرد و گفت که جنگ تا زمان بزرگ شدن او تمام خواهد شد.
گفتگوی عجیب درباره هیولاها: در حین قدم زدن، آدام که ذهنش درگیر اکتشافات خطرناک همسرش بود، تصمیم گرفت هشداری سربسته به پسرش بدهد. او به مارکوس گفت: «مادرت در تحقیقاتش هیولاهایی واقعی پیدا کرده است.» (منظور او لوکاستهایی بود که الین در زیر زمین کشف کرده بود). اما مارکوس با معصومیت کودکانهاش خندید و اصرار کرد که هیولاها واقعی نیستند و حتی اگر باشند، پدر قهرمانش آنها را خواهد کشت. سپس برای عوض کردن بحث، با هوش سرشارش تمام گیاهان باغ را برای پدرش نام برد. آنها ناهار آخر را با هم خوردند و آدام رفت.

چند هفته بعد از رفتن پدر، مارکوس مدرسه را شروع کرد. اما اوضاع روحی او خوب نبود. با رفتن پدر، مارکوس انتظار داشت مادرش جای خالی او را پر کند، اما دکتر الین فنیکس بیش از پیش درگیر سفرهای اکتشافیاش به اعماق زمین شده بود و روزهای طولانی به خانه نمیآمد. این وضعیت باعث شد مارکوسِ کوچک دچار اضطراب شود. او در مدرسه مدام بیقرار بود و میخواست لحظهبهلحظه بداند مادرش کجاست، زیرا میترسید همانطور که پدرش رفت، مادرش نیز ناپدید شود و او در آن خانه بزرگ کاملاً تنها بماند.
چند ماه بعد، آدام فنیکس از جنگ برگشت، اما نه آنطور که رفته بود؛ او در نبرد به شدت از ناحیه پا زخمی شده بود. وقتی مارکوس پدرش را دید، ابتدا مثل یک کودک به سمتش دوید تا او را در آغوش بگیرد، اما ناگهان ایستاد. او سعی کرد جلوی احساساتش را بگیرد و مثل یک سرباز کوچک و منظم، به پدرش سلام نظامی داد (تلاشی برای نشان دادن اینکه بزرگ شده است). مارکوس پرسید: «آیا همه را نجات دادی؟» آدام با تلخی پاسخ داد: «نتوانستم... اما قول میدهم اوضاع را تغییر دهم تا در آینده بتوانم همه را نجات دهم.» (اشاره به تصمیم آدام برای تمرکز روی علم و پایان دادن به جنگها).
دوستی برادرانه (چهار سال بعد)
در سن ده سالگی، پدر و مادر مارکوس تصمیم گرفتند او را از سیستم آموزش در خانه خارج کنند تا در مدرسه راهنمایی "اولافسون" با بچههای معمولی معاشرت کند. ورود مارکوس به مدرسه سخت بود؛ بچهها به خاطر ثروت و جایگاه پدرش از او متنفر بودند. اما پسری به نام کارلوس سانتیاگو تنها کسی بود که از او حمایت کرد.
در یک زنگ ورزش خشن، وقتی مارکوس توسط قلدرهای مدرسه (برادران کرزون) محاصره شد، شجاعانه ایستادگی کرد. او سردسته قلدرها را زمین زد و از کارلوس دفاع کرد. بعد از دعوا، در حالی که هر دو زخمی بودند، مارکوس نگران بود که پدرش از کبودی صورتش ناراحت شود. کارلوس به او دلداری داد و این ماجرا آغازگر دوستی عمیق مارکوس با کارلوس و برادرش دام (Dom) شد؛ دوستیای که سرنوشت آنها را برای همیشه به هم گره زد.
مادر گمشده
"بابا بهم نمیگه که اون (مامان) قرار بود کجا باشه."
مارکوس، پس از ناپدید شدن مادرش.
سه سال بعد، مارکوس (که حالا سیزده ساله بود) در خانه خانواده سانتیاگو حضور داشت و به همراه دوست صمیمیاش کارلوس و پدر او، ادواردو سانتیاگو، مشغول تعمیر موتور یک ماشین بود. رابطه مارکوس با این خانواده آنقدر صمیمی شده بود که ناهار را هم با آنها میخورد و حتی به سبک آنها، سس تند زیادی روی غذایش میریخت.
سر میز ناهار، مارکوس از ادواردو پرسید که آیا هرگز دوباره به ارتش ملحق خواهد شد؟ ادواردو پاسخ داد که اگرچه دوران خدمت در کنار دوستانش بهترین روزهای زندگیاش بوده، اما حالا شغل ثابت و خانوادهای دارد که باید از آنها مراقبت کند. در همین حین، کارلوس اعلام کرد که قصد دارد در آینده به ارتش بپیوندد. شنیدن این حرف باعث نگرانی مارکوس شد؛ او وحشت داشت که بدون کارلوس دوباره تنها شود، به همین دلیل او هم به فکر افتاد که همراه دوستش وارد ارتش شود.
ناگهان تلفن زنگ خورد و اوا سانتیاگو )مادر کارلوس) گوشی را برداشت. او به مارکوس گفت که پدرش پشت خط است. مارکوس گوشی را گرفت و خبری ویرانگر شنید: مادرش گم شده است. کمی بعد، پدرش آدام آمد و او را برد. مارکوس روز بعد به مدرسه نرفت، اما خبری از مادرش نشد و او همچنان مفقود بود.
وقتی مارکوس بالاخره به مدرسه برگشت، بعد از کلاس با کارلوس و دام ماند تا درددل کند. او با ناامیدی به آنها گفت که فکر نمیکند مادرش دیگر برگردد. مارکوس توضیح داد که پلیس در جستجوی اوست، اما پدرش حاضر نیست بگوید مادرش در زمان ناپدید شدن دقیقاً کجا بوده است (آدام میخواست محل تحقیقات محرمانه همسرش فاش نشود). مارکوس با احساس گناه به دوستانش گفت نگران است که نکند مادرش به خاطر او، خانه را ترک کرده باشد. اما کارلوس و دام به او اطمینان دادند که او مقصر نیست و دلیل رفتن مادرش این نبوده است.
الین فنیکس برای ماهها پیدا نشد. تا زمانی که تولد چهارده سالگی مارکوس فرا رسید، او دیگر درباره مادرش صحبت نمیکرد و برای فرار از سکوت خانه خودشان، حتی بیشتر از قبل وقتش را در خانه شلوغ و گرمِ سانتیاگوها میگذراند.
پیوستن به ارتش (19 سالگی)
"شاید بقیه قضاوتم نکنند، اما من از چشم خودم میافتم. تازه، این تنها کاریه که باعث میشه حس کنم زندهام. پاسخ مارکوس، وقتی پدرش گفت اگر به ارتش نپیوندد، کسی او را سرزنش نمیکند."
پنج سال بعد، مارکوس تصمیم نهایی خود را گرفت: او میخواست به ارتش "ائتلاف دولتهای سازمانیافته" (COG) بپیوندد. اما برخلاف انتظار همه، او تصمیم گرفت به عنوان یک پیادهنظام ساده (یک Gear معمولی) ثبتنام کند، نه اینکه از نفوذ پدرش استفاده کرده و به دانشکده افسری برود.
کارلوس سانتیاگو که زودتر عضو ارتش شده بود، مارکوس را تا عمارت "فنیکس" همراهی کرد تا این خبر را به آدام بدهند. در راه، کارلوس پرسید که آیا پیوستن او باعث شده مارکوس هم این تصمیم را بگیرد؟ اما مارکوس اطمینان داد که مدتهاست تصمیمش را گرفته است. وقتی آدام را در اتاق نشیمن پیدا کردند، مارکوس گفت: «باید حرف بزنیم.» و اعلام کرد که میخواهد به عنوان یک سرباز ساده اعزام شود. آدام که شوکه شده بود، اعتراض کرد و گفت که مارکوس دارد آینده تحصیلی و دانشگاهش را دور میریزد. بحث بالا گرفت. آدام با ناامیدی رو به کارلوس کرد و پرسید: «نمیتوانی تو چیزی بگویی تا سر عقل بیاید؟» اما کارلوس پاسخ داد: «من تمام تلاشم را میکنم که او را زنده و سالم نگه دارم، قربان.» آدام که فهمید نمیتواند جلوی پسرش را بگیرد، تسلیم شد و گفت از او حمایت خواهد کرد.
بعد از آن، مارکوس و کارلوس برای ناهار بیرون رفتند. کارلوس خبر مهمی داد: برادرش دام قرار است با نامزدش، ماریا، ازدواج کند چون ماریا باردار است. مارکوس غافلگیر شد و فوراً پیشنهاد کمک مالی داد، اما کارلوس گفت که دام مغرورتر از آن است که پول قبول کند. مارکوس همان هفته ثبتنام کرد و با افتخار یونیفرم سربازیاش را تحویل گرفت. در مراسم عروسی دام، مارکوس و کارلوس با لباسهای رسمی نظامیشان شرکت کردند. مدتی بعد، دام هم برای تامین مخارج خانوادهاش به ارتش پیوست.
پرونده ویژه: جنگهای پاندولی (Pendulum Wars)
نبردی بیپایان برای طلایِ درخشان:
برای درک دنیایی که مارکوس فنیکس در آن متولد شد، باید بدانید که سیاره "سِرا" (Sera) پیش از حمله هیولاها، درگیر یک جنگ جهانی فرسایشی بود که 79 سال طول کشید. اما چرا؟
1. کشف نفرینشده: ایمولشن :(Imulsion) همه چیز با کشف یک مایع فسفری و درخشان در زیر پوستهی سیاره شروع شد. دانشمندان فهمیدند که این مایع (ایمولشن) یک منبع انرژی بیپایان و ارزان است. این کشف، اقتصاد دنیا را زیر و رو کرد. کشورهایی که ایمولشن داشتند، یکشبه تبدیل به ابرقدرت شدند و کشورهایی که نداشتند، فقیر و منزوی ماندند. دیگر نفت و انرژی هستهای اهمیتی نداشت؛ ایمولشن خدای جدید دنیا بود.

((ایمولشن مهمترین منبع سیاره سرا))
2. جنگ جهانی COG علیه :UIR جهان به دو بلوک اصلی تقسیم شد:
ائتلاف (COG): کشورهایی که بیشتر ذخایر ایمولشن را در اختیار داشتند. آنها معتقد به نظم، قانونمداری شدید و فدا کردن آزادی فردی برای امنیت جامعه بودند.
اتحادیه (UIR): کشورهایی که منابع کمتری داشتند و احساس میکردند COG میخواهد بر کل سیاره مسلط شود. آنها برای استقلال و البته تصاحب چاههای ایمولشن وارد جنگ شدند.
3. چرا نامش "پاندولی" است؟ این جنگ وحشتناک بود چون هیچ طرفی واقعاً پیروز نمیشد. برای دههها، قدرت مثل پاندول ساعت جابهجا میشد. یک سال COG پیشروی میکرد، سال بعد UIR آنها را عقب میراند. خطوط مقدم مدام تغییر میکرد و میلیونها سرباز در سنگرها کشته میشدند، بدون اینکه جنگ تمام شود. نسل پدرِ مارکوس (آدام فنیکس) و خودِ مارکوس، در دنیایی چشم باز کردند که "صلح" فقط یک افسانه در کتابهای تاریخ بود. برای آنها، زندگی یعنی جنگیدن و مردن برای ایمولشن.
حمله به میادین ایمولشن آکاستو
"هنوزم داره درمورد برگشتن من و رفتن به دانشگاه حرف میزنه. انگار جنگ فقط یه سال مرخصی بین تحصیله."
— مارکوس به کارلوس، درباره محتوای نامه پدرش.
پس از پایان دوره آموزشی مقدماتی، مارکوس و کارلوس به گروهان C از تیپ 26 پیادهنظام سلطنتی تایران اختصاص داده شدند. ماموریت آنها دفاع از "میادین ایمولشن آکاستو" در منطقه دوشین بود.
در حالی که آنها سوار بر پرنده ترابری Corva به سمت محل ماموریت پرواز میکردند، مارکوس مشغول خواندن نامهای بود که قبل از اعزام از پدرش دریافت کرده بود. سرگرد هلنا استراد (مادر آنیا استراد)، فرمانده مارکوس و یکی از دوستان قدیمی پدرش، متوجه او شد. هلنا پرسید: «آدام هنوزم تمام روز سرکاره؟» مارکوس تایید کرد. هلنا لبخندی زد و گفت: «بهش بگو ستوان قدیمیاش سلام رساند و بگو بعضی وقتها یه روز از اون آزمایشگاه مرخصی بگیره.» وقتی هلنا دور شد، کارلوس به شوخی گفت: «یکی باید به خودِ هلنا این رو بگه، چون خودش هم هیچوقت مرخصی نمیگیره.» سپس مارکوس اشاره کرد که شنیده دخترِ هلنا، آنیا، به عنوان دانشجوی افسری به ارتش پیوسته است. این خبر کارلوس را هیجانزده کرد و پرسید آیا او را دیده است؟ مارکوس اعتراف کرد که بله، و متوجه جذابیت او شده است.
هنگامی که پرنده آماده فرود میشد، هلنا خطاب به سربازانش هشدار جدی داد: «حواستون رو جمع کنید. اینجا دیگه زمین تمرین نیست. من نمیخوام مجبور بشم برای پدر و مادر هیچکدومتون نامه تسلیت بنویسم.» پس از پیاده شدن، هلنا به پالایشگاه عظیم اشاره کرد و گفت: «حالا میتونید چیزی رو که COG واقعاً براش میجنگه ببینید: ایمولشن«
مارکوس، کارلوس و دو همتیمی دیگرشان (سرجوخه مکسون و سرباز کوین) گشتزنی را آغاز کردند. کارلوس پرسید پدرش در نامه چه نوشته بود. مارکوس با کلافگی گفت: «هنوز خیالبافی میکنه. طوری حرف میزنه انگار من فقط یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم و بعدش برمیگردم دانشگاه.» کارلوس خندید: «پدرت هیچوقت بیخیال نمیشه.» و مارکوس جواب داد: «مردم میگن تو این یه مورد به خودش رفتم.«
سرباز کوین با کنجکاوی پرسید: «آیا پدرت واقعاً دانشمند ارشد سازمان دفاعی است؟» وقتی مارکوس تایید کرد، کوین پرسید که آیا روی چیزهای خفن کار میکند؟ مارکوس جواب داد: «اون هیچوقت چیزی بهم نمیگه، همه کارهاش محرمانهست.» در همین حین، مکسون ناگهان هشدار داد. گزارش رسیده بود که یک (کیمرا) پرنده جنگی متعلق به دشمن یا UIRردیابی شده است. آنها به آسمان نگاه کردند و هواپیمای دشمن را دیدند که در ارتفاع حداکثری پرواز میکرد و مشغول شناسایی منطقه بود. جنگ واقعی آغاز شده بود.
اولین درگیری: کمین در شب
دو شب بعد، مارکوس و گروهش برای گشتزنی شبانه در اطراف میدانهای ایمولشن اعزام شدند. سکوت سنگینی بر لولههای عظیم و تاسیسات حاکم بود. حین راه رفتن در میان لولهها، کارلوس که از انتظار خسته شده بود، گفت: «کاش بالاخره یکی به ما شلیک کند تا این انتظار لعنتی تمام شود.» مارکوس او را آرام کرد: «عجله نکن، بالاخره وارد جنگ میشویم. فقط باید صبور باشی.» کارلوس اعتراف کرد که میترسد وقتی تیراندازی شروع شود، از ترس خشکش بزند. اما مارکوس به او اطمینان داد: «نترس، به محض شروع درگیری، تمرینات نظامیات ناخودآگاه فعال میشوند و بدون اینکه فکر کنی، شلیک خواهی کرد.«
در همین حین، سرجوخه مکسون از طریق بیسیم تماس گرفت و موقعیت سرباز کوین را پرسید. مارکوس تایید کرد که کوین همراه آنهاست. مکسون دستور داد که فوراً در دروازههای شمالی به او ملحق شوند، چون یکی از حفارها صدای موتور مشکوکی را در آن نزدیکی شنیده بود.
سه سرباز با عجله به مکسون پیوستند و جستجو برای نفوذیها را آغاز کردند. مارکوس گفت که هیچ صدایی نمیشنود، اما مکسون او را ساکت کرد و با لحنی جدی گفت: «یه نفر اون بیرونه.» و فوراً به مرکز فرماندهی گزارش درگیر احتمالی داد.
ناگهان یک موتورسیکلت از زیر یکی از لولهها بیرون پرید و سربازان به سمتش شلیک کردند. اما این یک تله بود؛ بلافاصله تعداد زیادی از سربازان ایندی (UIR) ظاهر شدند و آتش سنگینی روی آنها گشودند. مارکوس و گروهش مجبور شدند پشت لولهها پناه بگیرند. در هرجومرج درگیری، گلولهای به گلوی مکسون اصابت کرد. مارکوس فریاد زد: «کوین! به مکسون برس!» سپس رو به کارلوس کرد و گفت: «من رو پوشش بده!» کارلوس با وحشت داد زد: «دیوونه شدی؟» اما مارکوس اصرار کرد: «فقط انجامش بده!«
مارکوس از بالای لوله پرید و بیمحابا به سمت نیروهای دشمن یورش برد و دو نفر از آنها را کشت. در همان لحظه، یک خودروی نظامی پکهورس (Packhorse) به رانندگی گروهبان برنادت (برنی) ماتاکی سر رسید. گروهبان دنیل کنن که پشت تیربار خودرو بود، فریاد زد: «بخواب زمین!» مارکوس روی زمین شیرجه رفت و کنن با رگبار مسلسل، باقیمانده نیروهای دشمن را درو کرد. کنن با نگرانی پرسید: «حالت خوبه؟» اما قبل از اینکه مارکوس جواب بدهد، انفجار مهیبی در آن سوی تاسیسات، آسمان شب را مثل روز روشن کرد. نیروهای ایندی چاههای ایمولشن را منفجر کرده بودند. برنی با خونسردی فریاد زد: «بیخیال اون چاهها بشید! باید مکسون رو سریع برسونیم عقب!«
واقعیت جنگ
مارکوس به کارلوس کمک کرد تا مکسونِ غرق در خون را سوار خودرو کنند. در آن لحظه پر استرس، مارکوس در گوش کارلوس زمزمه کرد: «در مورد کاری که کردم (پریدن جلوی تیر) چیزی به پدرم نگو.» و کارلوس قول داد که رازدار باشد.

آنها پشت در ساختمان بهداری منتظر ماندند. وقتی برنی بیرون آمد، چهرهاش همه چیز را میگفت: مکسون زنده نمانده بود. مارکوس با تلخی و خشم گفت: «چه شروعِ فوقالعادهای برای اولین ماموریتم...» برنی با لحنی محکم اما دلسوزانه گفت: «تو جلوی اونها رو گرفتی تا لولههای اصلی رو منفجر نکنن.» مارکوس اعتراض کرد: «چه فایده؟ مکسون مرد.» برنی حرفش را قطع کرد: «گوش کن! ما آدمها رو از دست میدیم و دردش هم هیچوقت تموم نمیشه. اما ما یه وظیفه داریم و باید هر روز برگردیم بیرون تا کار تموم بشه. فهمیدی؟» مارکوس سرش را پایین انداخت و گفت: «فهمیدم.» برنی گفت: «تو و بقیه کارتون خوب بود. حالا دنبالم بیاید.»
برنی آنها را برای ادامه گشتزنی برد. کوین در حالی که به شعلههای آتش پالایشگاه نگاه میکرد گفت: «خرابیها رو چند روزه درست میکنن.» مارکوس به آتش خیره شد و با اندوهی عمیق گفت: «پس تمام این اتفاقات... مردن مکسون... همش فقط برای این بود که چراغ خونههای مردم روشن بمونه؟» برنی بدون اینکه برگردد گفت: حرف نزنید. گشت رو تموم کنید....
این داستان ادامه دارد