در میان شنهای بادزده بیابانهای خشک Agelta، پسری به نام سورا مانند ابرهای روان، آزادانه پرسه میزند. او روحی پاک و رها دارد و مشتهایش با ابرهای همیشه در حال تغییر پوشانده شده است؛ گاهی به شکل ابرهای تندری که با الکتریسیته میدرخشند و گاهی به شکل ابرهای تودهای (Cumulus) ضخیم که سپری در برابر خشم صحرا میسازند. ماجراجویی برای سورا در دنیای موبایل لجندز مانند آوازی فریبنده است که او را به اعماق ویرانههای ناشناخته میکشاند. مردم میدانند زمانی که قحطی و ناامیدی سایه میافکند، او سوار بر باد میآید و بارانهای گرانبهایی را که زمینهای سوخته تشنه آن هستند، با خود میآورد. (همه اطلاعات از طرف Moonton تایید شدهاند.)
در این مقاله میخوانیم:
آواز جستجوگر ابر (A Cloudseeker's Song)
این نغمهای است که مسافران صحرا با صدای زنگ شترهایشان زمزمه میکنند:
«نود و نه واحه پشت سر گذاشته شد، نود و نه طوفان شن سپری شد. در قلب ویرانههای باستانی، جایی که رعد فرا میخواند، ابرهای عرفانی گرد هم میآیند. ای ابرهای عرفانی، باران حیاتبخش خود را به من ببخشید، مرا از شنهای روان پناه دهید و زمین خوابیده را بیدار کنید...»
Ninety-nine oases crossed, ninety-nine sandstorms weathered.
In the heart of ancient ruins, where thunder calls, the mystical clouds gather.
Mystical clouds, oh mystical clouds, grant me your life-giving rain, shelter me from swirling sands, and awaken the sleeping earth...

فاجعهای که آگلتا را تغییر داد
قرنها پیش، حرص و طمع باعث انفجار فاجعهبار تکهای از گوی گرگومیش (Twilight Orb) در قلب آگلتا شد. این حادثه شهرهای باستانی را نابود کرد و «جاده زمردین» (Emerald Road) باشکوه را به ویرانه تبدیل کرد. از آن زمان، آگلتا به «بیابانهای خشک» تبدیل شد و شکوه سابقش در میان شنهای سوزان محو گشت. اما همیشه روحهای جوانی بودهاند که با شنیدن آواز باستانی جستجوگر ابر، جرات پیدا کردهاند تا به دنبال ابرها در میان تپهها بروند؛ درست مثل سورا که اولین بار در اوج یک خشکسالی ویرانگر، این آواز را شنید.
آغاز سفر حماسی
سورا با ایمانی سوزان به بزرگ قبیله گفت: «من قطعاً ابرهای عرفانی را پیدا خواهم کرد و زندگی را به این بیابان برمیگردانم!». پیرمرد تنها با لبخندی خسته سر تکان داد؛ بزرگترها هرگز زندگی خود را روی افسانههای پوچ قمار نمیکردند. اما سورا منصرف نشد. وقتی ماه بر فراز تپهها رسید، سایر جوانانی که تحت تاثیر اراده او قرار گرفته بودند، در سایهها جمع شدند و با کولهپشتیهایشان راهی ناشناختهها شدند.

آزمونهای دشوار در دل شنها
در ابتدا، سفر پر از شگفتی بود، اما وقتی تنها دریایی بیپایان از شن پیش روی آنها ماند، آزمون واقعی شروع شد. زیر خورشید بیرحم، مشکهای آب خشک شد و امیدها مانند گلهای کویر پژمرد. سورا با آرامش گفت: «من بوی آن را در هوا حس میکنم؛ ابرهای عرفانی همین نزدیکی هستند، کمی جلوتر!». دیگران چشمانشان را بستند و هوا را بو کشیدند؛ آنها هم بوی رطوبت مه را حس کردند. این موضوع روح خسته آنها را زنده کرد و با عبور از تپهها، به یک واحه رسیدند! آیا این تصادف بود یا امید جمعی آنها معجزهای خلق کرده بود؟
پس از این استراحت، طوفانهای شن وحشتناکی وزیدن گرفت. آنها جهت را گم کردند و میان صخرهها پناه گرفتند. در میان وزش باد، سورا تکههای شنل همراهانش را جمع کرد و با طراحی خلاقانهای، آنها را به شکل یک چادر بافت؛ گویی ابری از جنس پارچه برای مقابله با خشم طوفان ساخته بود. درون چادر، سورا آیندهای امیدوارکننده را ترسیم کرد: پیدا کردن ابرها، افتخار قبیله و شکوفایی دوباره زندگی. نور چشمان او از خورشید بیابان درخشانتر بود و به همراهان لرزانش آرامش میداد.
درون چشم طوفان: تجلی رویا
پس از عبور از نود و نه واحه و نود و نه طوفان، هنوز خبری از ابرها نبود. ایمان سورا کم نشد، اما اراده همراهانش فرو ریخت. آنها به قلب بیابان رسیدند و به جای ابرها، تنها ویرانههای بلعیده شده توسط شن را یافتند. طوفانی عظیم و ویرانگر به سمت آنها آمد. همراهانش فریاد میزدند: «ما کارمان تمام است! ابر عرفانی وجود ندارد! سورا، تا کی میخواهی به خودت دروغ بگویی؟».
سورا به طوفان خیره شد و صدای ضعیف اما مشخص رعد را شنید: «یادتان هست آواز چطور تمام میشد؟ جایی که رعد فرا میخواند، ابرها جمع میشوند. ما تقریباً رسیدهایم!». سورا رو به دوستانِ درهمشکستهاش کرد و گفت: «من تمام امیدهایمان را تا به انتها حمل خواهم کرد!» و بدون تردید به درون دهانه طوفان پرید.
او به جای تکهتکه شدن، خود را در فضایی عجیب معلق یافت. در آنجا تودههای ابر و شن، شکلِ ماجراجویان جوانی را گرفته بودند که قرنها پیش در جستجوی ابرها به اینجا آمده بودند. سورا صدای آنها را شنید که میگفتند: «من به دوستانم قول دادم... آگلتا دیگر بیابانِ ناامیدی نخواهد بود... قبیله ما دوباره شکوفا خواهد شد...».

تکه گوی گرگومیش (Twilight Orb Fragment)
سورا در مرکز آن فضا، درخشش عجیبی را دید؛ تکهای از همان گوی گرگومیش که قرنها پیش منفجر شده بود. انرژی باقیمانده در این مکان، توانایی معجزهآسای تبدیل «انتزاع» به «واقعیت» را داشت. رویاهای تحققنیافته تمام آن ماجراجویان، تحت تاثیر این انرژی به بناهایی در اطراف او تبدیل شده بود. سورا دستش را به سمت هسته انرژی برد و آرزو کرد که این قدرت با او و تمام کسانی که روزی در این بیابان به دنبال ابر بودهاند، همسو شود.
در یک لحظه، ابرها و توهمات محو شدند و به سمت دستان سورا سرازیر گشتند؛ متراکم شدند و به ابرهای زنده تبدیل گشتند. با صدای غرش رعد، سورا از چشم طوفان بیرون آمد، در حالی که خودش به همان «ابر عرفانی» افسانهها تبدیل شده بود. او به شکل ابرهای تودهای درآمد تا جلوی طوفان شن را بگیرد و سپس به ابرهای تندری تبدیل شد تا با صاعقه، آوارهای باستانی را درهم بشکند.
پایان سفر و ماموریت جدید
با فروکش کردن طوفان، آسمان باز شد و بارانی که مدتها انتظارش میرفت، بارید. همراهانش بالاخره معنای آواز را فهمیدند: کسی که به دنبال ابر عرفانی است، باید با ارادهای تزلزلناپذیر، خودش به همان ابر تبدیل شود.
اکنون سورا ابرهایی را در دستانش حمل میکند که هرگز محو نمیشوند. او در کنار Belerick و Floryn در میان شنهای طلایی آگلتا پرسه میزند و به زمینهای سوخته جان میبخشد. هرگاه ماجراجویان جدیدی با خواندن آن آواز باستانی از آنجا بگذرند، ابری که راهنمای آنهاست، لحظهای میایستد تا با گروه کر آنها همراه شود: «نود و نه واحه پشت سر گذاشته شد، نود و نه طوفان شن سپری شد...»
