آرتور مرگان در سال 1863 از بئاتریس و لایل مورگان در شمال ایالات متحده متولد شد. در کودکی، مادرش به دلایل نامعلومی درگذشت، در حالی که پدرش یک جنایتکار خرده‌پا و یاغی بود. در سال 1874، زمانی که آرتور 11 ساله بود، پدرش به جرم سرقت دستگیر شد. مورگان بعدها شاهد مرگ او بود ، علت دقیق مرگ لایل مورگان به صراحت در بازی مشخص نشده است. اما با توجه به اینکه او به جرم سرقت( که در آن دوران می‌توانست جرم سنگینی باشد ) دستگیر شد و آرتور «شاهد» مرگ او بود، قوی‌ترین و رایج‌ترین نظریه در بین طرفداران این است که لایل مورگان به دار آویخته شد و آرتور جوان مجبور به تماشای این اعدام علنی شده است ، و علیرغم رابطه پرتنشی که با او داشت، همچنان کلاه او را بر سر گذاشت و عکسی از او را نگه داشت.

در این مقاله می‌خوانیم:

پیوستن به باند: یافتن یک خانواده جدید

در حدود سال 1877، آرتور که نوجوانی «سرکش و خیابانی» توصیف شده، توسط دو یاغی به نام‌های داچ ون در لیند و هوزیا متیوز پیدا شد و آن‌ها او را زیر پر و بال خود گرفتند. آرتور که این دو را همچون پدر می‌دید، به تدریج دیدگاه داچ را پذیرفت؛ دیدگاهی که به دنبال زندگی آزاد، به دور از محدودیت‌های تمدن و قانون بود. داچ و هوزیا به او خواندن، نوشتن، شکار، مبارزه، تیراندازی و سوارکاری آموختند. آرتور به اولین شاگرد آن‌ها و یکی از اعضای بنیان‌گذار باند ون در لیند تبدیل شد. کمی بعد، سوزان گریمشا که با داچ وارد رابطه شده بود، به باند پیوست و برای آرتور نقشی شبیه به یک مادر سخت‌گیر را پیدا کرد.

آرتور مرگان و داچ ون در لیند

عشق و فقدان: مری، الایزا و آیزاک

در جوانی، آرتور با دختری به نام مری گیلیس آشنا شد. آن دو عمیقاً عاشق هم شدند و حتی نامزد کردند. آرتور با جیمی، برادر کوچکتر مری، نیز دوست شد و به او اسب‌سواری یاد داد. در سوی دیگر ماجرا، برخی اعضای باند مثل سوزان گریمشا با ارتباط آرتور و مری مخالف بودند. مخالفت امثال سوزان گریمشا با این رابطه، ریشه‌ای عمیق در تضاد طبقاتی و وفاداری داشت. از دید سوزان، مری نماینده همان دنیای متمدن و مرفهی بود که باند ون در لیند آن را طرد کرده بود و در مقابل، مری نیز آشکارا سبک زندگی یاغی‌گری آن‌ها را تحقیر می‌کرد. سوزان به مری به چشم زنی خودخواه و ازخودراضی نگاه می‌کرد که خودش را برتر از آن‌ها می‌دانست. مهم‌تر از همه، مری تنها زمانی سراغ آرتور می‌آمد که به کمک او نیاز داشت و در عین حال تلاش می‌کرد آرتور را از «خانواده» واقعی‌اش، یعنی باند، جدا کند. این رفتار از نظر سوزان، هم سوءاستفاده از آرتور و هم تهدیدی مستقیم برای اتحاد گروه بود. اما در نهایت، این علاقه آرتور به زندگی یاغی‌گری و مخالفت شدید خانواده مری (به خصوص پدرش) بود که باعث شد این رابطه به هم بخورد و آن دو در تاریخی بین 1894 تا 1899 از یکدیگر جدا شوند.

در سال 1884، آرتور که برای ماهیگیری فرستاده شده بود، با افتخار همراه با سه ماهی سوف (Bass) زیبا بازگشت. اعضای باند که تحت تاثیر این صید چشمگیر قرار گرفته بودند، ضیافت بزرگی برپا کردند و تمام شب را به سلامتی مهارت او در ماهیگیری نوشیدند. اما این افتخار دوامی نداشت؛ یک هفته بعد، هنگامی که آرتور و داچ در بازار محلی قدم می‌زدند، همان ماهی‌فروشی که آرتور مخفیانه ماهی‌ها را از او خریده بود، با خوشرویی به او نزدیک شد و در حضور داچ، از آرتور بابت آن خرید سخاوتمندانه تشکر کرد. به این ترتیب راز آرتور فاش شد و او که ادعای صید ماهی‌ها را داشت، در مقابل داچ به شدت احساس شرمندگی کرد.

مدتی بعد، آرتور با یک پیشخدمت 19 ساله به نام الایزا آشنا شد. رابطه آن‌ها منجر به بارداری الایزا و تولد پسرشان، آیزاک، شد. الایزا با اینکه می‌دانست آرتور یک یاغی است، اما هر حمایتی که او برایشان فراهم می‌کرد را می‌پذیرفت. آرتور که نمی‌خواست قولی بدهد که از عهده‌اش برنمی‌آید، به او گفت که هوایشان را خواهد داشت. او هر چند ماه یکبار به الایزا و آیزاک سر می‌زد و چند روزی را کنار آن‌ها می‌ماند. آرتور همیشه با مهربانی از آیزاک به عنوان «بچه خوب» یاد می‌کرد. اما فاجعه یک روز اتفاق افتاد. وقتی آرتور به خانه آن‌ها رسید، با دو صلیب در بیرون از خانه مواجه شد. او بلافاصله فهمید که هردوی آن‌ها مرده‌اند. بعدها متوجه شد که سارقان، آن‌ها را فقط برای ده دلار با گلوله کشته‌اند. این اتفاق دلخراش، آرتور را به شدت سرسخت و تلخ کرد. او هرگز نتوانست واقعاً با این درد کنار بیاید و این ماجرا به او فهماند که نمی‌تواند همزمان یک یاغی باشد و انتظار عاقبت خوشی داشته باشد.

تصویری از Arthur Morgan و Mary

روابط درون باند: جان مارستون و دیگران

در سال 1885، آرتور با پسر 12 ساله‌ای به نام جان مارستون آشنا شد که توسط داچ از لینچ شدن ((«لینچ کردن» (Lynching) به معنای مجازات فراقانونی و اعدام خودسرانه یک فرد توسط گروهی از مردم خشمگین (اوباش) است، بدون اینکه آن فرد در یک دادگاه رسمی محاکمه شده باشد)) توسط گروهی از مزرعه‌داران ایلینوی نجات یافته بود. جان به باند پیوست و در کنار آرتور بزرگ شد و این دو مانند دو برادر به هم نزدیک شدند. داچ دیدگاه‌های آنارشیستی خود علیه دولت فاسد را به این پسران القا کرد و موعظه می‌کرد که انتقام، بازی احمقان است. در طول سال‌ها، آرتور و جان به عنوان «پسران» مورد علاقه داچ شناخته شدند.

زمانی، آرتور سگی به نام کاپِر (Copper) پیدا کرد که حسابی با او صمیمی شد و حتی گاهی با هم حمام می‌کردند. اگرچه کنترل کردن کاپر سخت بود، اما آرتور آن روحیه سرکشش را تحسین می‌کرد. او همچنین اسب مادیانی به نام بودیکا (Boadicea) داشت که بسیار به آن علاقه‌مند بود، هرچند آن اسب مدتی قبل از رسیدن باند به کولتر (Colter) مُرد.

در سال 1894، زنی به نام ابیگیل رابرتز که قبلاً فاحشه بود، توسط «آنکل» به باند ون در لیند معرفی و به آن‌ها ملحق شد. مدتی نگذشت که ابیگیل عاشق جان مارستون شد و از او پسری به نام جک را باردار شد. همانطور که جک بزرگ می‌شد، آرتور برای او مانند یک عموی واقعی بود. اما جان، مسئولیت پدر بودن را نپذیرفت و حدود سال 1896 باند را ترک کرد. تقریباً یک سال بعد، جان برگشت. با اینکه داچ و اکثر اعضای گروه با آغوش باز او را پذیرفتند، آرتور این کار جان را خیانت می‌دانست. همین موضوع شکافی عمیق بین این دو ایجاد کرد که سال‌ها ادامه داشت.

تصویری از جان مارستون و آرتور مورگان

سال‌های یاغی‌گری: سرقت‌ها و ماجراها

در سال 1887، آرتور در اولین سرقت بزرگ بانک باند به همراه داچ و هوزیا شرکت کرد. ساعت 2، این سه نفر به بانک لی و هویت (Lee and Hoyt) هجوم بردند و موفق شدند با 5000 دلار طلا فرار کنند. پس از سرقت، آن‌ها در شهر ماندند و به آلونک‌ها، کلبه‌ها و یتیم‌خانه‌ها می‌رفتند و پول پخش می‌کردند و خود را به عنوان شخصیت‌های «رابین هود» تصور می‌کردند. به دنبال این رویداد بود که آرتور تحت تعقیب قرار گرفت.

در آن سال‌ها، آرتور در چندین سرقت بزرگ نقش داشت. در مقطعی بین 1893 و 1899، او به همراه آنکل و عضو تازه‌وارد، بیل ویلیامسون، به بانکی در نزدیکی کانادا دستبرد زد. در آن سرقت، آنکل دیده‌بان بود (که به گفته آرتور، وظیفه‌اش را افتضاح انجام داد) و آرتور و بیل نقش مهاجمان مسلح را داشتند. همچنین در اواسط دهه 1890، آرتور، خاویر اسکوئلا و کارن جونز در یک سرقت بانک موفق در توسانِ آریزونا شرکت کردند. نقشه هوشمندانه آن‌ها این بود که کارن با لباس راهبه وارد بانک شود، در حالی که دو تپانچه زیر لباس‌هایش پنهان کرده بود.

زمانی پیش از سال 1899، آرتور و خاویر قصد داشتند با اطلاعاتی که از یک مامور قانون فاسد در رینوِ نوادا گرفته بودند، یک دلیجان را غارت کنند. اما وقتی به دلیجان رسیدند و دیدند که پر از زنان و کودکان است، از تصمیم خود منصرف شدند و اجازه دادند دلیجان به راهش ادامه دهد. اما متاسفانه، روز بعد خبر رسید که همان دلیجان توسط باند رقیب، یعنی «پسران اودریسکول»، مورد حمله قرار گرفته و تمام مسافرانش کشته شده‌اند.

تا سال 1898، باند به مونتانا رسیده بود. در طول اقامتشان در آنجا، هوزیا طی یک سفر ماهیگیری چندین ماهی سالمون بزرگ صید کرد و قصد داشت ضیافتی برای تمام کمپ ترتیب دهد. با این حال، ضیافت خیلی زود به هم خورد، زیرا کاپِر (سگ آرتور) ماهی‌ها را پیدا کرد و خورد و کمی بعد از آن مُرد. آرتور عکسی از کاپر را به عنوان یادگاری در واگن خود نگه داشت.

آرتور و مورگان و Van Der Linde

پس از یک آتش‌سوزی که در آن دفتر خاطرات قدیمی آرتور از بین رفت و همچنین بروز مشکلاتی در شمال، باند به سمت جنوب و شرق حرکت کرد. آن‌ها برای گم کردن ردِ هر کسی که ممکن بود تعقیبشان کند، مسیری آهسته و طاقت‌فرسا را از میان کوه‌های گریزلی شمالی (Northern Grizzlies) در پیش گرفتند و سپس چندین ماه را در طبیعت وحشی گذراندند. در طول زمستان، آن‌ها بیشتر در دامنه‌های غربی کوهستان ماندند.

هنگام عبور از گریزلی، چندین عضو جدید پیدا شده و به باند پیوستند: یک نوجوان به نام لِنی سامرز (Lenny Summers) و یک یاغی سرگردان به نام چارلز اسمیت (Charles Smith). آرتور نظر مثبتی نسبت به هردوی آن‌ها داشت و در نهایت پیوند نزدیکی با آن دو برقرار کرد. مدتی بعد، باند با جِنی کرک (Jenny Kirk)، زن جوانی که در کنار جاده رها شده بود، برخورد کرد. جدیدترین عضوی که به باند پیوست، مایکا بل (Micah Bell) بود؛ یک یاغی حرفه‌ای تندخو که جان داچ را در یک درگیری نجات داده بود. اگرچه داچ از مایکا خوشش آمده بود، اما آرتور و هوزیا آشکارا به خاطر تمایلات (خشونت‌آمیز و غیرقابل اعتماد) او، از وی بدشان می‌آمد.

کشتار بلک‌واتر: آغاز پایان

با فرا رسیدن بهار 1899، باند به «وست الیزابت» (West Elizabeth) رسیده بود و تصمیم گرفت درست در حومه «بلک‌واتر» (Blackwater)، شهری که به سرعت در حال صنعتی شدن بود، در جلوی چشم همگان پنهان شود. باند شروع به بررسی گزینه‌های مختلف (برای کسب پول) کرد؛ از جمله آرتور و هوزیا که در حال برنامه‌ریزی یک کلاهبرداری کلان در حوزه املاک بودند. با این وجود، داچ نیز نقشه بزرگی در سر داشت.

Arhur Morgan و کشتار Blackwater

داچ با پشتیبانی مایکا، شروع به کار بر روی نقشه‌ای برای سرقت یک کشتی مسافربری (ferry) کرد که با باری از ثروت در راه شهر بود. برخلاف اطمینان داچ، هوزیا و آرتور نسبت به این نقشه تردید داشتند. نقشه داچ این بود که این سرقت را انجام دهند و سپس به سمت غرب، احتمالاً به «نیو آستین» (New Austin)، بگریزند. قرار بود آرتور و هوزیا ابتدا کلاهبرداری خود را عملی کنند و روز بعد به بقیه باند بپیوندند.

متاسفانه، سرقت کشتی طبق برنامه پیش نرفت. در میانه سرقت، باند در کمین ماموران پینکرتون گرفتار شد که این اتفاق منجر به یک درگیری مسلحانه گسترده، معروف به «کشتار بلک‌واتر» (Blackwater Massacre) شد. آرتور و هوزیا دیر به محل رسیدند و زمانی که رسیدند، باند به سختی در حال مقاومت بود. چندین عضو باند کشته یا به شدت زخمی شدند و بازماندگان با عجله و سراسیمگی تمام، به سمت شمال و به سوی کوه‌ها گریختند تا از دست قانون فرار کنند. آرتور شک داشت که این سرقت ممکن است یک تله یا پاپوش بوده باشد. این واقعه تلخ، نقطه شروع وقایع بازی Red Dead Redemption 2 و آغاز فروپاشی باندی بود که آرتور تمام زندگی خود را وقف آن کرده بود.