استاد ارشد افسری جان-117 (John-117)، که عموماً با نام مستر چیف (Master Chief) شناخته می‌شود، یک کماندوی برجسته از واحد SPARTAN-II است که تحت نظر فرماندهی جنگ‌های ویژه نیروی دریایی UNSC خدمت می‌کند. او به عنوان قهرمان و شخصیت محوری در هر دو مجموعه داستانی محبوب سه‌گانه هیلو» (Halo trilogy) و «حماسه ری‌کلیمر (Reclaimer Saga) حضور دارد. مستر چیف با بیش از سی سال خدمت فعال، به یکی از پرافتخارترین کهنه‌سربازان جنگی در تاریخ فرماندهی فضایی سازمان ملل متحد (UNSC) تبدیل شده است، به طوری که تمام مدال‌های شناخته‌شده‌ی UNSC، به جز مدال اسیر جنگی، به او اعطا گردیده است.

در این مقاله می‌خوانیم:

استاد ارشد افسری ملقب به مسترچیف

((جان-117 ملقب به مستر چیف افسانه ای))

پیش درامد

جان (مستر چیف) در سال 2511 در «شهر الیسیوم» در سیاره مستعمراتی «اریدانوس 2» به دنیا آمد و با پدر و مادرش زندگی می‌کرد. او به یک مدرسه ابتدایی محلی می‌رفت و در آن دوران، کودکی بود با موهای قهوه‌ای، صورت کک‌مکی و فاصله‌ای کوچک بین دندان‌های جلویی‌اش.

سال‌ها بعد، زمانی که او دیگر «مستر چیف» بود، هنگام سفری فضایی در کشتی «ستون پاییز» (Pillar of Autumn) در حالت «خواب برودتی» (نوعی خواب زمستانی مصنوعی برای سفرهای طولانی فضایی) قرار داشت. در همین حالت، او رویایی شفاف از دوران کودکی‌اش دید. این رویا از آن جهت اهمیت داشت که نشان می‌داد با وجود ده‌ها سال آموزش نظامی سخت برای سرکوب هویت و احساسات گذشته‌اش، هنوز بخش‌هایی از انسانیت او در اعماق وجودش زنده است.او در آن رویا به یاد آورد که مادرش «بویی شبیه صابون» می‌داد یک خاطره‌ی حسی بسیار عمیق و مبهم از تنها 6 سال زندگی عادی‌اش و همچنین چهره‌ی مادرش را با «چشمانی درشت، بینی صاف و لب‌هایی پُر» به خاطر میاورد.

زندگی و کودکی او فقط شامل این خاطرات خانوادگی نبود؛ او دوستانی نیز داشت. یکی از آن‌ها دختری به نام پریسا (Parisa) بود که جان یک بار او را از غرق شدن در دریاچه نجات داد و پس از آن به او قول داد که با او ازدواج کرده و از او محافظت کند. پدر پریسا عکسی از آن دو گرفت که پریسا، حتی سال‌ها پس از آنکه فکر می‌کرد جان مُرده است، آن را به عنوان یادگاری پیش خود نگه داشت. جان همچنین با دو دختر دیگر به نام‌های «الی بلوم» و «کاترینا» دوست بود و گاهی شب‌ها، هر سه با هم در چمن‌زار دراز می‌کشیدند و به ستاره‌ها خیره می‌شدند.

شروع همه چی

((او (جان) باهوش‌ترین، سریع‌ترین یا قوی‌ترین اسپارتان نیست. اما او شجاع‌ترین و به احتمال زیاد خوش‌شانس‌ترین آن‌هاست. و به نظر من، او بهترین است

دکتر کاترین هالزی، در توصیف جان به کورتانا))

زمانی که «جان» تنها شش سال داشت، دکتر کاترین هالزی (Dr. Catherine Halsey) او را به عنوان گزینه‌ای ایده‌آل برای برنامه اسپارتان-2 (SPARTAN-II Program) شناسایی کرد. جان از نظر فیزیکی یک سر و گردن از هم‌سن و سالانش در مدرسه بلندتر بود، جثه‌ی قوی‌تری داشت و از رفلکس‌های برتر و انگیزه‌ای تهاجمی برای موفقیت برخوردار بود.

کاترین هالزی کسی که مسترچیف را برای برنامه اسپارتان برگزیئ

((کاترین هالزی کسی که مسترچیف را برای برنامه اسپارتان برگزید))

در سال 2517، دکتر هالزی به همراه ستوان جیکوب کیز (Jacob Keyes) شخصاً به سیاره «اریدانوس 2» رفتند تا جان را از نزدیک بررسی کنند. آن‌ها به شدت تحت تاثیر هوش و چیزی که به نظر «شانس»  جان می‌آمد، قرار گرفتند. در آخرین آزمون برای سنجش او، از جان خواستند حدس بزند سکه‌ای که در هوا پرتاب می‌شود، روی کدام سمت فرود خواهد آمد. جان، به جای حدس زدن، سکه را قبل از رسیدن به زمین در هوا قاپید و با اطمینان اعلام کرد که کدام سمت (سمت شیر) رو به بالا است.

ازمون شانس که اینده مستر چی رقم زد

((ازمون شانس که اینده مستر چیف را رقم زد))

 

جان اولین گزینه‌ای بود که هالزی و کیز انتخاب کردند. در اواخر همان سال، جان و 74 کودک شش ساله‌ی دیگر، رسماً «جذب» این برنامه شدند.اما این «جذب»، در واقع یک آدم‌ربایی مخفیانه بود. ماموران، کودکان را شبانه از خانه‌هایشان دزدیدند و به جای آن‌ها کلون‌های آنی (flash clones) یا نسخه‌های شبیه‌سازی‌شده‌ ناقص قرار دادند. این کلون‌ها طوری طراحی شده بودند که همگی مدتی بعد به دلیل مشکلات عصبی ناشی از فرآیند شبیه‌سازی ناقص، بمیرند. به این ترتیب، مرگ آن‌ها به عنوان یک بیماری طبیعی ثبت شد و عملیات آدم‌ربایی کاملاً مخفی میماند.

جان، به همراه دیگر کودکان ربوده شده، به سیاره ریچ (Reach) منتقل شد. در آنجا، دکتر هالزی هدف برنامه اسپارتان-2 را برایشان فاش کرد و به آن‌ها گفت که قرار است تبدیل به «محافظان زمین و تمام مستعمرات آن» شوند. صبح روز بعد، جان پلاک هویت نظامی خود را که روی یونیفرم آموزشی‌اش دوخته شده بود، کشف کرد. این، نام جدید او بود: جان-117.

جان زندگی کاملاً جدیدی را آغاز کرد  و به همراه سایر اسپارتان‌ها (Spartans) زیر نظر افسر ارشد فرانکلین مندز (Chief Petty Officer Franklin Mendez) به تمرین پرداخت. به مدت هشت سال، او تاریخ، استراتژی نظامی، کار با اسلحه و انواع تمرینات آمادگی جسمانی را فرا گرفت. در همان دوران ابتدایی، او رابطه‌ی نزدیکی با کِلی (Kelly) و سَم (Sam) برقرار کرد؛ آن‌ها تبدیل به دو تن از معدود دوستان صمیمی تمام عمر او شدند.

جان و کلی از معدود دوستان دوران کودکی مستر چیف یا همون جان

((جان و کلی از معدود دوستان دوران کودکی مستر چیف یا همون جان117))

جان به سرعت در طول تمرینات ثابت کرد که یکی از برترین کاندیداهای برنامه است. هم دکتر هالزی و هم افسر ارشد مندز، او را به همراه کرت-051 (Kurt-051)، جروم-092 (Jerome-092) و فردریک-104 (Frederic-104)، به عنوان یکی از چهار رهبر نوظهور در میان گروه اسپارتان-2 شناسایی کردند.دکتر هالزی بیشترین باور را به جان داشت و معتقد بود که او مهارت‌ها و توانایی ذاتی برای رهبری کل گروه اسپارتان 2 را دارد. با این حال، مندز با این نظر مخالف بود و در عوض باور داشت که «کرت» (Kurt) برای ایفای این نقش مناسب‌تر است.

ازمایش سخت درسیاره ریچ

 

سیاره ریچ که مستر چیف در کودکی در ان اموزش دید

((سیاره ریچ))

 

زمانی که اسپارتان‌ها هشت ساله بودند، به یک ماموریت آموزشی سخت فرستاده شدند. آن‌ها را در جنگلی دورافتاده در میان کوه‌های برفی سیاره «ریچ» رها کردند و وظیفه داشتند خود را به سفینه ترابری «پلیکان» (Pelican) در نقطه خروج برسانند.

این ماموریت یک قانون بی‌رحمانه داشت: آن‌ها باید آخرین نفر را جا می‌گذاشتند، وگرنه همگی به شدت تنبیه می‌شدند. اما «جان-117» می‌دانست که نمی‌تواند کسی را رها کند. او با تعیین یک نقطه گرد هم‌آیی برای سایرین، ناخواسته نقش رهبری گروه را بر عهده گرفت؛ نقشی که ابتدا او را غافلگیر کرد اما در نهایت آن را پذیرفت.

وقتی گروه به پلیکان رسید، دیدند که توسط مردان مسلح محافظت می‌شود. این مردان، سربازان نیروی دریایی (Marines) بدون یونیفرم بودند، اما اسپارتان‌های جوان آن‌ها را به عنوان دشمن شناسایی کردند. جان در همان‌جا هوش تاکتیکی و تفکر انتقادی خود را نشان داد و نخواست خوش‌باورانه فرض کند که نگهبانان (که در واقع سربازان مارین بدون یونیفرم بودند) دوست هستند. او نقشه‌ای برای غلبه بر آن‌ها، تصرف سفینه و اطمینان از خروج امن تمام اعضای تیم طراحی کرد و مطمئن شد که خودش آخرین نفری است که سوار می‌شود.

اسپارتان‌ها با اجرای نقشه جان، با موفقیت به سربازان حمله کرده و کنترل سفینه را به دست گرفتند. اما آن‌ها با یک مشکل بزرگ روبرو شدند: هیچ‌کدام از این کودکان هشت ساله نمی‌دانستند چگونه یک سفینه ترابری نظامی پیشرفته را هدایت کنند.

اینجا بود که هوش جان دوباره به کار افتاد. او از سیستم ارتباطی سفینه استفاده کرد تا با پایگاه تماس بگیرد و مستقیماً با دژا (Déjà) صحبت کرد. «دژا» که هوش مصنوعی ناظر و معلم آکادمیک اسپارتان‌ها بود، بلافاصله وارد عمل شد.

سفینه پلیکان یکی از معروفترین سفینه های سری halo که مسترچیف وظیفه داشت به ان برسد((سفینه پلیکان یکی از معروفترین سفینه های سری بازی هیلو))

 

دژا  از راه دور به سیستم‌های سفینه دسترسی پیدا کرد و کنترل پرواز آن را به دست گرفت. او سفینه «ربوده شده» را در حالی که تمام کودکان اسپارتان در آن بودند، با موفقیت به پایگاه بازگرداند. بنابراین، «کمک» دژا در این عملیات، نه فیزیکی، بلکه یک پشتیبانی فنی حیاتی بود که موفقیت نقشه جان را تضمین کرد.در بازگشت، افسر مندز از حمله جان به سربازانش و سرپیچی از دستور (جا نگذاشتن کسی) عصبانی بود. با این حال، هم مندز و هم دکتر هالزی، ابتکار عمل و توانایی رهبری جان را تحسین کردند. در نتیجه، او رسماً به «فرمانده جوخه (Squad Leader) ارتقا یافت.از آن لحظه به بعد، ماجرا فراتر از یک درجه رسمی رفت؛ با وجود اینکه اسپارتان‌های دیگر هم در آینده ارتقا می‌یافتند و رهبر تیم‌های خود می‌شدند، جان «در عمل و در واقعیت (De Facto)، به عنوان رهبر اصلی و مورد قبول تمام اسپارتان‌ها باقی ماند. او همچنین به طور رسمی رهبر تیم ابی در اسپارتان-2 شد

 

تقویت‌سازی و حادثه Atlas

در سن چهارده سالگی، جان و سایر اسپارتان‌ها تحت فرآیندهای تقویت‌سازی (Augmentation Procedures) بسیار خطرناک برنامه اسپارتان-2 قرار گرفتند. این فرآیندها مجموعه‌ای از تزریقات شیمیایی و جراحی‌های پیشرفته برای ارتقای فراانسانی بدن آن‌ها بود.این عملیات‌ها به طرز وحشتناکی مرگبار بودند: از میان تمام کاندیداها، 30 نفر کشته شدند و 12 نفر دیگر به دلیل نقص عضو شدید، برای همیشه فلج و از خدمت نظامی خارج شدند.

عملیات خطرناک فرایند سازی که مستر چیف به سختی از ان جان سالم به در برد

((عملیات خطرناک تقویت سازی که مستر چیف به سختی از ان جان سالم به در برد))

جان یکی از تنها 33 اسپارتانی بود که توانست از این فرآیندها جان سالم به در ببرد. بدن او اکنون به معنای واقعی کلمه، فراانسانی بود؛ در 14 سالگی، بدنی شبیه به یک ورزشکار 18 ساله المپیکی داشت. این تقویت‌سازی‌ها رفلکس‌های او را به شدت تسریع بخشید، قدرت عضلانی‌اش را چند برابر کرد، بینایی‌اش را تقویت نمود و استخوان‌هایش را تقریباً نشکن ساخت.پس از این جراحی‌ها، جان و سایر بازماندگان برای ریکاوری در محیطی با جاذبه‌ی ضعیف، به کشتی فضایی اطلس (Atlas) منتقل شدنددر اولین بازدید جان از سالن ورزشی اطلس، چهار سرباز ODST (نیروهای ویژه و بسیار زبده‌ی نیروی دریایی، معروف به سربازان جهش‌یافته از مدار) با او روبرو شدند. گروهبان این ODSTها، هر پنج نفر (جان و چهار سربازش) را به داخل رینگ بوکس فرستاد تا قدرت این اسپارتان‌های جدید را بسنجند.

نتیجه یک فاجعه بود. جان در مبارزه‌ی تن به تن، دو نفر از سربازان ODST را کُشت و دو نفر دیگر را به شدت مجروح کرد.این حادثه به سرعت در تمام رده‌های نیروی دریایی پخش شد و نفرتی عمیق را نسبت به کل برنامه اسپارتان در میان آن‌ها به وجود آورد. سال‌ها بعد، سرگرد آنتونیو سیلوا (Major Antonio Silva) ادعا کرد که این مبارزه تصادفی نبوده، بلکه کسانی که جان را اختراع کرده بودند (دکتر هالزی و ONIاین حادثه را عمداً ترتیب داده بودند تا نتایج و قدرت واقعی تقویت‌سازی اسپارتان‌ها را در عمل آزمایش کنند.

 کشتی فضایی اطلس که مسترچیف بعد از عمل برای سنجش توانایی هاش به اون منتقل شد

 ((کشتی فضایی اطلس که مسترچیف بعد از عمل برای سنجش توانایی هاش به اون منتقل شد))

شروع دوران خدمت نظامی

((اگر بتوان گفت که نتیجه‌ی خوبی از دل تمام این ماجرا بیرون آمده، این است که همه‌ی کسانی که آن را پشت سر گذاشتند، می‌دانند که مبارزه‌شان بیهوده نبوده است. وقتی مرد جوانی را می‌بینید که می‌تواند از دل چنین چیزی برخیزد و کارهایی را که جان انجام داده است، انجام دهد... او مایه‌ی افتخار همه‌ی ماست))

-دئون گووِندر (Deon Govender)

اولین ماموریت رسمی جان در سال 2525 انجام شد؛ یک عملیات تهاجمی علیه شورشیان در کمربند سیارکی منظومه‌ی زادگاهش، یعنی اریدانوس. در جریان این ماموریت، جان در حالی که تیمش را برای دستگیری رهبر جبهه متحد شورشیان، سرهنگ رابرت واتس، رهبری می‌کرد، از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت، هرچند که جراحت او سنگین نبود. این عملیات با کشته شدن 11 سرباز شورشی (و تعداد نامشخصی از غیرنظامیان) به پایان رسید و جان به دلیل جراحتی که برداشته بود، مدال قلب بنفش را دریافت کرد.

رویارویی با کاوننت ها

سه ماه پس از آن ماموریت، جان و اسپارتان‌هایش برای یک جلسه توجیهی حیاتی فراخوانده شدند. آن‌ها در آنجا از فاجعه‌ای که در مستعمره هاروست (Harvest) رخ داده بود مطلع گشتند؛ یک کشتار تمام عیار که کمی پس از اولین برخورد رسمی بشریت با نژاد بیگانه‌ی متخاصمی به نام کاوننت (Covenant) اتفاق افتاده بود.

بلافاصله پس از این جلسه، اسپارتان‌ها به همراه دکتر هالزی، توسط کشتی UNSC Commonwealth به فرماندهی کاپیتان والاس، به مرکز آزمایش داماسکوس در منظومه چی ستی (Chi Ceti) منتقل شدند. در آنجا بود که آن‌ها برای اولین بار، تجهیزات سرنوشت‌ساز خود، یعنی زره تهاجمی قدرتمند میولنیر مارک 4 (Mjolnir Mark IV) را دریافت کردند.

این آزمایش تجهیزات جدید، خیلی زود تبدیل به یک نبرد واقعی شد. یک کشتی کاوننت به نام بی‌رحم((Unrelenting به ناوگروه UNSC حمله کرد. این، اولین نبرد مستقیم جان و اسپارتان-2 ها با دشمن جدید و قدرتمندشان بود.

اسپارتان‌ها با زره‌های جدید خود، ماموریتی بسیار جسورانه را آغاز کردند: آن‌ها با استفاده از پیشرانه‌های شخصی (thrusters) مستقیماً از یک سفینه ترابری پلیکان به سمت کشتی دشمن پرتاب شدند. هر اسپارتان یک بمب هسته‌ای تاکتیکی HAVOK با خود حمل می‌کرد تا با نفوذ به داخل، کشتی کاوننت را نابود کنند. اما در هرج و مرج شدید این نبرد فضایی، از میان تمام تیم، تنها جان، سم و کلی موفق شدند خود را به بدنه‌ی کشتی دشمن برسانند.

 کاوننت ها اصلی ترین دشمنان مستر چیف

((کاوننت ها اصلی ترین دشمنان مستر چیف و انسانیت))

آن‌ها از طریق شکافی که گلوله مَک (MAC round) شلیک شده از کشتی Commonwealth بر روی بدنه‌ی کشتی کاوننت ایجاد کرده بود، وارد آن شدند. تیم سه نفره‌ی آن‌ها موفق شد ماموریت خود را کامل کرده و بمب هسته‌ای را برای نابودی کشتی دشمن کار بگذارد.

اما در جریان درگیری‌های داخلی با نیروهای کاوننت، زره‌ی «سَم» (Sam) بر اثر آتش متقابل دشمن آسیب دید و سوراخ شد. این آسیب‌دیدگی به معنای آن بود که او دیگر نمی‌توانست در خلا فضا زنده بماند و امکان بازگشت به کشتی خودی را نداشت.سَم، در مواجهه با این سرنوشت تلخ، تصمیم گرفت از جان خود نهایت استفاده را ببرد. او عقب‌نشینی نکرد و در کشتی دشمن باقی ماند تا شخصاً از انفجار بمب و نابودی کامل آن اطمینان حاصل کند.

مرگ «سَم» به عنوان اولین اسپارتانی که در نبرد کشته شد  تاثیر بسیار عمیق و دردناکی بر روی «جان» گذاشت. این اتفاق به او ثابت کرد که کاوننت شکست‌پذیر است، اما این پیروزی تنها به بهای از دست دادن جان‌های بسیاری به دست خواهد آمد.

 

سم اولین اسپارتانی بود که در نبرد کشته شد و این اثر زیادی بر مستر چیف گذاشت

((سم دوست صمیمی مستر چیف اولین اسپارتانی که در میدان نبرد کشته شد))

عملیات طوفان خاموش 2526

در اوایل سال 2526، جان  که اکنون درجه‌ی افسریار یکم (Petty Officer First Class) را داشت به همراه یازده اسپارتان دیگر در قالب عملیات: طوفان خاموشOperation: SILENT STORM برای حمله‌ی متقابل علیه کاوننت اعزام شدند. در طول این دوره، جان با دو شخصیت کلیدی روبرو شد: یکی گروهبان یکم اِیوری جانسون Staff Sergeant Avery Johnson که به عنوان یک مربی باتجربه و دوست برای این اسپارتان جوان عمل می‌کرد. دیگری، فرمانده‌ی عملیات، سرهنگ مارمون کراوتر Colonel Marmon Crowther بود. کراوتر در ابتدا به دلیل سن کم جان، او را جدی نمی‌گرفت و اغلب با او دچار درگیری و چالش می‌شد.

نقطه عطف این رابطه، نبرد سئوبا (Battle of Seoba) بود. عملکرد درخشان جان در آن نبرد، سرانجام احترام کامل سرهنگ کراوتر را برای او به ارمغان آورد.پس از آن، این دو نفر شروع به همکاری نزدیک با یکدیگر کردند تا هم برای حمله‌ی نهایی به پایگاه کاوننت در زویست (Zhoist) برنامه‌ریزی کنند و هم با تهدید فزاینده‌ی عناصر شورشی که در درون نیروهای خودی نفوذ کرده بودند، مقابله نمایند.

درست در آستانه‌ی نبرد زویست، سرهنگ کراوتر که اکنون به رهبری و قضاوت جان اعتماد کامل پیدا کرده بود، دست به اقدامی بی‌سابقه زد. او با اطمینان کامل، جان را مستقیماً از درجه‌ی افسریار یکم به استاد ارشد افسری (Master Chief Petty Officer) ارتقا داد؛ یک جهش سه‌درجه‌ای شگفت‌آور که تا آن زمان در ارتش شنیده نشده بود.

اما این ارتقا درست به موقع بود. متاسفانه، در طول همان نبرد زویست، خیانتی که کراوتر و جان نگرانش بودند، به شکلی تراژیک رخ داد. یکی از فرماندهان رده بالا به نام هکتور نیتو (Hector Nyeto) که عامل نفوذی شورشیان بود، سرهنگ کراوتر را در کشتی فرماندهی خود به دام انداخت و هنگام فرار به سمت دشمن، کشتی را نابود کرد.سرهنگ کراوتر در اثر این خیانت کشته شد و جان-117، که اکنون درجه‌ی جدید استاد ارشد افسری (Master Chief) را یدک می‌کشید، فرماندهی نیروهای باقی‌مانده را بر عهده گرفت.

تصویر هنری از شورشیان که مستر چیف علیه انها میجنگید

((تصویری هنری از شورشیان))

 

پس از کشته شدن سرهنگ کراوتر در اثر این خیانت، جان-117 که اکنون درجه‌ی جدید استاد ارشد افسری (Master Chief) را یدک می‌کشید، فرماندهی نیروهای باقی‌مانده‌ی UNSC را در نبرد زویست بر عهده گرفت. با وجود هرج و مرج ناشی از این خیانت، اسپارتان‌ها و نیروهای ODST موفق شدند آسیب فاجعه‌باری به کاوننت وارد کنند و ابرناو هواپیمابر Hammer of Faith و ایستگاه فضایی عظیم Ring of Mighty Abundance را نابود کردند.

اما این پیروزی یک طعم تلخ داشت. هکتور نیتو و اسکادران خائنش، «پرواز شبح»، موفق شدند با کشتی‌های رادارگریز پیشرفته‌ی UNSC فرار کرده و به پایگاه مستحکم شورشیان در سیاره‌ی دورافتاده‌ی نِدِراپ (Netherop) پناه ببرند.

شکار نیتو اکنون به یک اولویت اصلی برای مستر چیف و تیم آبی تبدیل شده بود. در ماموریت بعدی (که در رمان Halo: Oblivion روایت می‌شود)، تیم آبی به ندرآپ اعزام شد. پس از نبردهای سخت و تعقیب و گریز در آن سیاره، جان-117 سرانجام موفق شد به کشتی فرماندهی نیتو (کشتی دزدیده شده‌ی Illusion) نفوذ کند. مستر چیف در پل فرماندهی با هکتور نیتو روبرو شد و شخصاً او را کُشت و به این خیانت پایان داد.

نبرد آکادمی کوربولو 2526

در سال 2526، حمله‌ی غافلگیرانه‌ی کاوننت به آکادمی علوم نظامی کوربولو (Corbulo Academy) در سیاره‌ی Circinius IV، نبردی تمام عیار را رقم زد. اگرچه UNSC از چند روز قبل نسبت به اوضاع و امنیت سیاره مشکوک شده بود و نیروهای تفنگدار دریایی و ODST را در آنجا مستقر کرده بود، اما ساختمان آکادمی تقریباً بلافاصله پس از شروع حمله نابود شد.

با این وجود، «تیم آبی» (Blue Team) تنها چند ساعت بعد موفق شد به صورت مخفیانه روی سطح سیاره مستقر شود. جان-117 (مستر چیف) خود را به خرابه‌های آکادمی رساند. او در آنجا، ضمن مبارزه شدید با نیروهای کاوننت، از دانشجویان بازمانده محافظت کرد تا اینکه کلی-087 و فردریک-104 برای تخلیه‌ی امن آن‌ها سر رسیدند. در جریان همین عملیات نجات بود که مستر چیف برای اولین بار با «توماس لسکی» (Thomas Lasky) ملاقات کرد، که در آن زمان تنها یک دانشجوی جوان و وحشت‌زده در آکادمی بود.

اکادمی کوربولو2526 که مستر چیف از ان دفاع کرد

(( آکادمی کوربولو ((

 

عملیات نجات و یورش به ناوگان کاوننت 2544

سال‌ها بعد، در 2544، مستر چیف در یکی از جسورانه‌ترین ماموریت‌های خود شرکت کرد. ماجرا از جایی آغاز شد که دکتر کاترین هالزی، در حین تحقیق بر روی یک سازه‌ی باستانی فوررانر (Forerunner) در سیاره‌ی دورافتاده‌ی آتاراکسیا، مورد حمله‌ی غافلگیرانه‌ی کاوننت قرار گرفت. ناوگان سوم پیامد باشکوه (Third Fleet of Glorious Consequence) کاوننت که به دنبال همان تکنولوژی بود، سیاره را مورد تهاجم قرار داد و دکتر هالزی را به دلیل اهمیت استراتژیکش، زنده دستگیر کرد.

UNSC سیگنال اضطراری فعال‌شده‌ی دکتر هالزی را ردیابی کرد و متوجه شد که او در اسارت ناوگان دشمن است. بلافاصله، یک ماموریت نجات پرخطر به رهبری مستر چیف و تیم آبی (شامل فردریک-104، کلی-087، سولومون-069 و آرتور-079) ترتیب داده شد.

آن‌ها توسط یک ناوچه رادارگریز به ناوگان دشمن نفوذ کردند. کل تیم تنها ده دقیقه فرصت داشت تا دکتر هالزی را نجات دهد، زیرا فرماندهی UNSC قصد داشت در صورت شکست ماموریت، کل ناوگان کاوننت را با استفاده از یک بمب آزمایشی و فوق‌العاده قدرتمند نوا (NOVA Bomb) نابود کند.اسپارتان‌ها با استفاده از جنگنده‌های مخصوص نفوذ به کشتی به نام بوستر فریم (Booster Frame) به سمت ناوگان هجوم بردند. سولومون-069 سیگنال ردیاب دکتر هالزی را در یک رزمناو جنگی (Battlecruiser) کاوننت شناسایی کرد که سپر آشیانه‌ی آن به طور مشکوکی پایین بود.

جان-117 فوراً و به صورت غریزی نسبت به این وضعیت غیرعادی ابراز نگرانی کرد، اما به دلیل اضطرار ماموریت، تصمیم گرفت به این حس درونی اهمیت ندهد و ادامه دهد. سولومون با پشتیبانی آتش کلی وارد رزمناو شد و به سرعت منبع سیگنال را کشف کرد: آن یک تله بود؛ یک بمب ضدماده‌ی قدرتمند کاوننت.هشدارهای غریزی جان به طرز غم‌انگیزی درست از آب درآمد؛ سولومون-069 در اثر فعال شدن بمب ضدماده، در جا بخار شد و جان خود را از دست داد. خوشبختانه جان توانست با هشدار به موقع، کلی را از انفجار قریب‌الوقوع نجات دهد.

مرگ سولومون اسپارتان‌های باقی‌مانده را متوقف نکرد، بلکه تیم را مجبور کرد تا عملیات روی کشتی تله را متوقف کرده و بلافاصله یک اسکن مجدد انجام دهند. این اسکن ثابت کرد که حدس جان درست بود؛ او استدلال کرد که اگر کاوننت تا این حد تلاش کرده تا فریب دهد، پس هدف واقعی و دکتر هالزی باید در امن‌ترین جای ممکن، یعنی کشتی پرچم‌دار در قلب ناوگان دشمن، نگهداری شود.

اسپارتان‌ها در آن لحظه در خلاء فضا بودند و با استفاده از پیشرانه‌های زره‌هایشان، راه خود را از میان حلقه‌های دفاعی و تشکیلات جنگنده‌های سراف (Seraph formations) کاوننت به سوی کشتی پرچم‌دار باز کردند. برای نفوذ به ناو هواپیمابر تهاجمی عظیم Resplendent Fervor، یک حمله بی‌سابقه ترتیب داده شد: آن‌ها با یک رگبار عظیم از مواد منفجره، گلوله‌های توپ گاوس و حتی استفاده از جنگنده‌های بوستر فریم خودشان به عنوان پرتابه، سپرهای انرژی آشیانه‌ی کشتی را شکافتند.

 

نبردی عظیم برای نجات دکتر هالزی به رهبری مستر چیف((نبردی عظیم برای نجات دکتر هالزی به رهبری مستر چیف))

 

به محض شکافتن سپرها و ورود به فضای داخلی، جان، کلی و فردریک بلافاصله یک سپر حبابی (Bubble Shield) فعال کردند؛ این سپر به آن‌ها فرصت داد تا در آن محیط خصمانه از خود محافظت کنند. با کنار رفتن دود ناشی از انفجار، نیروهای کاوننت که آن‌ها را در آشیانه محاصره کرده بودند، آشکار شدند.

ناگهان، گروهی از جنگجویان سنگهایلی (Sangheili) مجهز به شمشیرهای انرژی به آن‌ها کمین زدند. ناگهان فردریک دست به یک فداکاری زد؛ او نزدیک‌ترین در را پشت سر جان و کلی قفل کرد تا به تنهایی و فقط با چاقوی رزمی خود، با شمشیرزنان سنگهایلی روبرو شود و برای دوستانش زمان بخرد.

همزمان، فرمانده عالی کاوننت، لورو تارالومی، برای فرار از دست اسپارتان‌ها، دستور داد بخش عقبی کشتی از بدنه‌ی اصلی جدا شود. جان و کلی مجبور شدند از بخشی که در حال جدا شدن از ناو هواپیمابر بود، بپرند. در آن لحظه‌ی حساس، کلی دست جان را گرفت و با استفاده از تمام قدرت و قانون اینرسی، او را به سمت کشتی در حال فرار پرتاب کرد تا سرعتش برای رسیدن به آن کافی باشد، اما این حرکت فداکارانه، خودِ کلی را به عقب و به اعماق فضا پرتاب کرد. با این حال، جان توانست به کشتی برسد.

جان پس از نجات دادن دکتر کاترین هالزی از کپسول خواب برودتی‌اش، با یک سرگرد سنگهایلی به نام تِل 'لودامی (Thel 'Lodamee) روبرو شد. تِل رگبار گلوله‌های تفنگ مستر چیف را دفع کرد و او را با یک دوئل با شمشیر انرژی به چالش کشید. تِل موفق شد جان را خلع سلاح کرده و به زمین بیاندازد، اما این دوئل زمانی که فرمانده ناوگان کاوننت بخش پایینی ناو هواپیمابر را (برای کشتن اسپارتان) جدا کرد، ناتمام ماند؛ این اقدام تِل را به بخش بالایی کشتی بازگرداند و هر دو مبارز، بدون آسیب جدی، از این رویارویی جان سالم به در بردند.

 

جنگجویان نخبه سنگهالی مجهز به شمشیر  که سعی داشتن جلو مستر چیف را بگیرند((جنگجویان نخبه سنگهالی مجهز به شمشیر انرژی))

جان و هالزی به اعماق کشتی رفته و یک شاتل غیرمسلح کاوننت را تصرف کردند. هنگام خروج، گروهی از جنگنده‌های سراف به آن‌ها حمله کردند، اما در کمال ناباوری، یک جنگنده‌ی سراف که توسط فردریک و کلی که از موقعیت‌های قبلی خود جان سالم به در برده بودند دزدیده شده بود، جنگنده‌های دشمن را نابود کرد و با پشتیبانی آتش ناوچه رادارگریز خودی، جان و هالزی را نجات داده شد.

با این حال، مرگ هم‌تیمی‌های دیگرش (سولومون و آرتور)، جان را عمیقاً اندوهگین کرد: این عملیات، بیش از هر نبرد دیگری قبل از سقوط ریچ، منجر به کشته شدن اسپارتان-2 ها شد. جان عهد بست که قوی‌تر شود و هرگز اجازه ندهد چنین شکستی دوباره تکرار شود.

طی 27 سال بعدی، جان در بیش از 200 کارزار نظامی علیه امپراتوری کاوننت خدمت کرد. این نبردها شامل کمپین طولانی هاروست، نبرد جریکو 7 (Battle of Jericho VII) که در آن او و تعداد انگشت‌شماری از اسپارتان‌ها نیرویی متشکل از هزاران سرباز آنگوی (Unggoy) را نابود کردند، و نبرد سیگما اکتاووس 4 (Battle of Sigma Octanus IV) بود که در آن جان و تیم آبی‌اش یک کلاهک هسته‌ای HAVOK را برای پاکسازی نیروهای کاوننت از شهر کوت دازور (Côte d'Azur) منفجر کردند.

تا تابستان سال 2552، او تمام مدال‌های افتخار UNSC را دریافت کرده بود، به جز یک مدال: مدال اسیر جنگی. دلیل این امر ساده بود: نیروهای کاوننت معمولاً اسیری نمی‌گرفتند، و جان نیز هرگز اجازه نمی‌داد که خود یا هیچ اسپارتان-2 دیگری توسط دشمن زنده دستگیر شود.

 

....این مقاله ادامه دارد