لئون اس. کندی ( لیان یا Leon ) یکی از شخصیت‌های برجسته و محبوب دنیای بازی‌های ویدئویی، به‌ویژه مجموعه Resident Evil است. او افسر پلیسی آمریکایی-ایتالیایی است که نخستین بار در ماجرای فاجعه‌بار نابودی شهر راکون در سال 1998 حضور یافت و توانست از آن حادثهٔ مرگبار جان سالم به در ببرد. پس از این رویداد، لئون به اجبار به تیمی فوق‌سری وابسته به فرماندهی راهبردی ایالات متحده (USSTRATCOM) پیوست و به یکی از کارآمدترین ماموران در مبارزه با سلاح‌های زیستی (B.O.W.) تبدیل شد. در ادامه، او به‌عنوان مامور فدرال در سازمان امنیتی D.S.O.، که مستقیماً زیر نظر رئیس‌جمهور فعالیت می‌کند، به خدمت خود ادامه داد و در ماموریت‌های متعدد جهانی برای مقابله با تهدیدات بیوتروریستی نقش حیاتی ایفا کرد. شخصیت لئون، با ترکیبی از شجاعت، مهارت و حس وظیفه‌شناسی، به یکی از نمادهای ماندگار دنیای اکشن و ترس تبدیل شده است.

در این مقاله می‌خوانیم:

دوران کودکی

لئون در دوران کودکی خود دچار آسیب‌های روحی شدید شد، زیرا خانواده‌اش با گروه‌های جنایتکار ارتباط داشتند. این مسئله در نهایت به قتل تمام اعضای خانواده‌اش انجامید و او یتیم شد. لئون تنها به لطف کمک یک افسر پلیس زنده ماند؛ اقدامی که الهام‌بخش او شد تا خود نیز پلیس شود و تا جای ممکن از دیگران محافظت کند. پس از فارغ‌التحصیلی از آکادمی پلیس در سن 21 سالگی، لئون تقاضا کرد تا به ادارهٔ پلیس شهر راکون (R.P.D.) منتقل شود. دلیل او علاقهٔ شدیدش به پرونده‌های قتل مرموز و حل‌نشده‌ای بود که در اطراف کوه‌های آرکلی (Arklay Mountains) رخ می‌داد و در رسانه‌ها بسیار خبرساز شده بودند.

حادثهٔ نابودی شهر راکون (1998)

پس از فارغ‌التحصیلی از آکادمی پلیس، لئون کندی موفق شد در ادارهٔ پلیس شهر راکون (R.P.D.) استخدام شود. قرار بود کار خود را از 25 سپتامبر 1998 آغاز کند، اما تماس تلفنی عجیبی دریافت کرد که در آن از او خواسته شده بود به محل کارش نرود. با این حال، حس نگرانی و وظیفه‌شناسی‌اش بر او غلبه کرد، و در شب 29 سپتامبر تصمیم گرفت به شهر برود، بی‌آن‌که بداند شهر درگیر شیوع ویروس T شده است و عملاً به جهنمی زنده تبدیل شده.

پمپ‌بنزین Mizoil 

وقتی لئون به پمپ‌بنزین "میزوئل" در حومهٔ شهر رسید تا باک ماشینش را پر کند، صدای تصادف و شکستن شیشه‌ای از داخل فروشگاه را شنید. کنجکاو شد و برای بررسی وارد شد. در آنجا با صحنه‌ای وحشتناک روبه‌رو شد زامبی‌ای در حال خوردن بدن یک افسر پلیس بود، او وحشت‌زده از پمپ‌بنزین فرار کرد.

در بیرون پمپ بنزین، با کلر ردفیلد (Claire Redfield) روبه‌رو شد که برای پیدا کردن برادرش، کریس، به شهر آمده بود. آن دو با هم تصمیم گرفتند فرار کنند و برای نجات جانشان از یک خودروی گشت ادارهٔ کلانتری شهرستان آرکلی (Arklay County Sheriff's Department) استفاده کنند. اما کمی بعد، تانکری حامل بنزین کنترل خود را از دست داد و با خودروی آن‌ها برخورد کرد. انفجار شدیدی رخ داد و ماشین کاملاً نابود شد. در نتیجه، لئون و کلر از هم جدا شدند و هرکدام به‌طور مستقل راهی ادارهٔ پلیس شهر راکون شدند تا پناه بگیرند و بفهمند چه بر سر شهر آمده است.

ادارهٔ پلیس راکون سیتی

وقتی لئون پس از حادثهٔ انفجار تانکر و جدایی از کلر به ادارهٔ پلیس رسید، ساختمان در سکوتی سنگین فرو رفته بود. درهای اصلی نیمه‌باز و نشانه‌هایی از درگیری شدید در محوطه دیده می‌شد. او با احتیاط وارد شد و در حالی که صدای نالهٔ موجودات آلوده از راهروها می‌پیچید، سعی کرد بازمانده‌ای پیدا کند. کمی بعد، از طریق دوربین امنیتی داخل اتاق نگهبانی، یکی از ماموران زخمی به اسم الیوت ادوارد  را دید که در راهروی دیگر در حال فرار از زامبی‌ها بود. لئون برای کمک به او به‌سمت در اضطراری رفت و تلاش کرد او را از زیر درب فلزی عبور دهد، اما زامبی‌ها از سمت دیگر به الیوت حمله کردند و بدنش را تکه‌تکه کردند. لئون که شوکه شده بود، مجبور شد درب را ببندد تا خودش زنده بماند. چند لحظه بعد، ستوان ماروین برانا (Marvin Branagh)  تنها افسر باقی‌مانده در سالن اصلی  او را دید و به داخل کشید. ماروین با وجود جراحاتش به لئون کمک کرد تا وضعیت را درک کند و توضیح داد که تقریباً همهٔ نیروها یا کشته یا آلوده شده‌اند. او همچنین گفت که قبل از مرگ، الیوت توانسته بود مسیر مخفی‌ای را در ساختمان پیدا کند که شاید تنها راه خروج از اداره باشد.

زیرزمین اداره و ملاقات با ایدا وانگ

پس از یافتن مسیر مخفی، لئون با احتیاط وارد تونل‌های تاریک زیر اداره شد. صدای چکهٔ آب از سقف سنگی و بوی فلز زنگ‌زده فضای خفقان‌آوری ایجاد کرده بود. او با چراغ‌قوه در دست، در مسیر باریکی پیش رفت که به محوطه‌ای صنعتی در زیرزمین ختم می‌شد، جایی که رد خون‌های خشک‌شده روی زمین، نشانه‌ای از حضور موجودات آلوده بود. در میان تاریکی، ناگهان موجودی عظیم‌الجثه از دل سایه‌ها بیرون آمد: دکتر ویلیام برکین (Dr. William Birkin)، دانشمند بلندپایهٔ شرکت آمبرلا که پس از تزریق ویروس G به خودش، به هیولایی جهش‌یافته تبدیل شده بود. نبردی نفس‌گیر میان لئون و ویلام در گرفت. لئون با تمام قوا جنگید، و پس از درگیری‌ای سخت، موفق شد با انفجار لوله‌های بخار، موجود را به پایینِ چاه فاضلاب بیندازد.

با وجود پیروزی، لئون که از شدت خستگی و زخم‌ها به‌سختی نفس می‌کشید، مسیرش را در تونل ادامه داد تا شاید راه خروجی بیابد. در همان‌جا بود که برای نخستین بار با زنی مرموز روبه‌رو شد: ادا وانگ (Ada Wong). ظاهر آرام و رفتار سردش اما چیزی را پنهان می‌کرد. او خود را مامور اف‌بی‌آی معرفی کرد که برای جمع‌آوری مدارک مربوط به پروژه‌های غیرقانونی ساخت سلاح‌های زیستی شرکت آمبرلا آمریکا (Umbrella U.S.A.) به راکون سیتی آمده بود.

با این حال، نگاه حساب‌گر و لحن مبهمش باعث شد لئون کاملاً به او اعتماد نکند. کمی بعد، ایدا دربارهٔ بن برتولوچی (Ben Bertolucci) روزنامه‌نگار مستقلی که در بازداشت پلیس بود صحبت کرد. به گفتهٔ او، بن در حال تحقیق روی فساد در ادارهٔ پلیس و ارتباط پنهانش با آمبرلا بوده است. هرچند بن توانسته بود بخشی از این توطئه را فاش کند، اما اطلاعاتش هنوز برای افشای کامل پروژه کافی نبود.

فاضلاب شهر و مرگ بن برتولوچی

چندی بعد، بن برتولوچی در سلول خود توسط سلاح زیستی T-00 یکی از مدل‌های تایرنت (Tyrant) که از سوی شرکت آمبرلا برای از بین بردن بازمانده‌ها به ادارهٔ پلیس فرستاده شده بود کشته شد. این صحنه تاثیر عمیقی بر لئون گذاشت. او که حالا فهمیده بود دشمنی فراتر از زامبی‌ها با آن‌ها طرف است، تصمیم گرفت هر طور شده زنده بماند و حقیقت را به بیرون منتقل کند.

پس از این حادثه، لئون و ایدا به تونل‌های فاضلاب شهر گریختند. مسیر پر از تله، گازهای سمی و موجودات جهش‌یافته بود، اما آن دو در کنار هم راهشان را از میان تاریکی پیش بردند. در این مسیر بارها یکدیگر را از مرگ نجات دادند جایی ایدا در آخرین لحظه جلوی حملهٔ موجودی جهش‌یافته را گرفت، و جایی دیگر لئون او را که از پل شکسته‌ای آویزان مانده بود، بالا کشید. در نگاه‌های کوتاه و نفس‌گیر میانشان، ترسی مشترک و اعتمادی تازه شکل گرفت؛ احساسی ناگفته که هیچ‌کدام جرات بیانش را نداشتند. در انتهای فاضلاب، آسانسوری صنعتی آن‌ها را به مجموعه‌ای عظیم به نام NEST رساند. آزمایشگاهی فوق‌محرمانه که به‌طور اختصاصی برای تحقیقات روی ویروس G ساخته شده بود. در داخل NEST، ایدا در جریان درگیری با یکی از نگهبانان زخمی شد و از ناحیهٔ پا آسیب دید. از آن پس، بیشتر جست‌وجوها و درگیری‌ها درون آزمایشگاه بر دوش لئون افتاد، با اینکه خودش نیز در نبردهای قبلی مجروح شده بود. با وجود درد و خستگی، او ماموریت را ادامه داد نه فقط از سر وظیفه، بلکه به‌خاطر زنی که حالا دیگر تنها یک همراه موقت برایش نبود.

در جریان کاوش در آزمایشگاه زیرزمینی، لئون با آنت بیرکین (Annette Birkin) روبه‌رو شد. او حقیقتی تکان‌دهنده را برایش فاش کرد: ایدا وانگ (Ada Wong) در واقع مامور یک شرکت رقیب است؛ جاسوسی مزدور که برای سرقت نمونه‌ای از ویروس G فرستاده شده. لئون که تا آن لحظه به ایدا اعتماد کرده بود، از شنیدن این حقیقت شوکه شد. کمی بعد، وقتی او را پیدا کرد، راه را بر او بست. هر دو اسلحه به‌سمت یکدیگر نشانه گرفتند: لئون از سر وظیفه، و ایدا برای انجام ماموریتش. اما هیچ‌کدام شلیک نکردند. در چشمانشان چیزی بود که مانع از آن می‌شد، احساسی که نمی‌خواستند بپذیرند، اما نمی‌توانستند انکارش کنند. در همین لحظه، سیستم تخریب خودکار تاسیسات فعال شد و انفجار عظیمی پل فلزی زیر پایشان را لرزاند. ایدادر حال سقوط بود که لئون با تمام توان دستش را گرفت. برای چند ثانیه، زمان ایستاد. دود، آتش، صدای آژیر و دو انسانی که در میانهٔ ویرانی، تنها به هم چنگ زده بودند. اما ایدا که می‌دانست اگر در همان حالت بماند، سقوط او باعث سقوط لئون هم می‌شود، با نگاهی کوتاه، پر از حسرت و حرف‌های ناگفته، دست لئون را رها کرد و در تاریکی پرتگاه ناپدید شد.

فرار از NEST و نابودی ویلیام برکین

لئون بعد از سقوط ایدا، مدتی طولانی در سکوت به پرتگاهی که او در آن ناپدید شده بود خیره ماند. صدای آژیرهای هشدار، غرش موتورهای اضطراری و زبانه‌های آتش از دیواره‌های فلزی انعکاس پیدا می‌کردند، اما ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. احساسی مبهم میان اندوه، خشم و خلا. او به‌سختی خودش را جمع‌وجور کرد و به مسیر ادامه داد. هدفش دیگر فقط زنده ماندن نبود؛ باید از آن جهنم بیرون می‌رفت، چون حالا به‌خاطر همه‌ی کسانی که در آنجا جان داده بودند از جمله ایدا احساس مسئولیت می‌کرد. در بخش پایینی آزمایشگاه، لئون موفق شد کلر ردفیلد را دوباره پیدا کند. او همراه شری برکین (Sherry Birkin)بود. دختری خردسال که بر اثر تماس با ویروس G آلوده شده بود. لئون با دیدن حال وخیم شری، تردیدی به خود راه نداد و به کلر کمک کرد تا واکسن مخصوص را پیدا کنند. واکسن به‌موقع تزریق شد و جلوی جهش کامل ویروس در بدن شری را گرفت. اما درست وقتی تصور می‌کردند همه‌چیز تمام شده، ویلیام برکین (William Birkin)همان دانشمندی که پیش‌تر در فاضلاب با او جنگیده بودند بار دیگر بازگشت. بدنش به‌طور کامل تحت کنترل ویروس G قرار گرفته و به موجودی عظیم تبدیل شده بود. در یکی از شدیدترین نبردهای لئون، او با هرچه در توان داشت، مقابل این هیولای شکست‌ناپذیر ایستاد. گلوله‌ها، آتش، و انفجارها در فضای محدود سکوهای آزمایشگاه طنین می‌انداختند تا سرانجام برکین در میان شعله‌ها فروپاشید. با فعال شدن سیستم تخریب خودکار NEST، سه نفر با قطار اضطراری فرار کردند. در طول مسیر خروج، صدای هشدارها، لرزش زمین و فروپاشی سازه‌ها یادآور این بود که کل شهر در آستانه‌ی نابودی است.

وقتی قطار به سطح رسید و آسمان خاکستری سپیده‌دم را دیدند، برای نخستین بار پس از کابوسی بی‌پایان نفس راحتی کشیدند. اما در میان آن آرامش لحظه‌ای، لئون نگاهی کوتاه به دستش انداخت. همان دستی که تا چند ساعت پیش، آخرین تماسش با ایدا وانگ بود. هنوز هم حس انگشتان ظریفش را فراموش نکرده بود. او می‌دانست که ممکن است هیچ‌گاه دوباره او را نبیند، اما چیزی در درونش می‌گفت که ایدا زنده است و همین امید خاموش، در دلش شعله‌ای روشن کرد. شعله‌ای که در مسیر آینده‌اش، او را به یکی از سرسخت‌ترین ماموران دولت آمریکا تبدیل خواهد کرد.