نیکو بلیک یکی از ماندگارترین و پیچیدهترین شخصیتهای دنیای بازیهای ویدئویی است که در عنوان تحسینشدهی Grand Theft Auto IV، ساختهی استودیو راکاستار گیمز، به عنوان قهرمان اصلی ظاهر میشود. او مهاجری اهل اروپای شرقی است که با امید به یافتن زندگی بهتر و فرار از گذشتهای تاریک، قدم به لیبرتی سیتی نسخهی خیالی نیویورک میگذارد. اما رویای آمریکایی که در ذهنش ساخته بود، خیلی زود با واقعیت تلخ خیانت، جنایت و فساد در هم میشکند. نیکو شخصیتی است که تضادهای درونی او میان انسانیت و خشونت، گذشته و حال، انتقام و رستگاری، او را به یکی از واقعگرایانهترین ضدقهرمانان تاریخ بازیهای راک استار تبدیل کرده است. بررسی زندگی نیکو بلیک نه تنها داستان یک فرد، بلکه روایتی از رویای از دسترفتهی بسیاری از مهاجران و انسانهایی است که در جستوجوی معنا، میان مرز واقعیت و آرزو گم میشوند.
در این مقاله میخوانیم:
زندگی اولیه و خانواده
نیکو بلیک در حدود سال 1978 در یوگسلاوی و در خانوادهای صرب به دنیا آمد. دوران کودکی او در محیطی سخت و پرتنش سپری شد. پدرش مردی الکلی و آزارگر بود و مادرش، میلیتسا بلیک، از اینکه پسرش در چنین شرایط دشواری رشد میکرد، ناراضی و دلنگران بود. نیکو در گفتوگویی با پاتریک مکریری فاش میکند که برادری داشته که در جریان جنگهای یوگسلاوی کشته شده است؛ حادثهای که تاثیر عمیقی بر روح و شخصیت او گذاشت.
در یکی از ماموریتها با نام “Taking in the Trash”، نیکو به رویای دوران کودکیاش اشاره میکند و میگوید که زمانی آرزو داشته فضانورد شود. اما واقعیت زندگیاش فاصله زیادی با رویاهای کودکانهاش داشت. او در گفتوگویی با دواین فورج یادآور میشود که خانهی دوران کودکیشان تا دوازده سالگی او حتی برق هم نداشته است.
نیکو پس از مهاجرت پسرعمویش رومن به ایالات متحده، با تراژدی دیگری روبهرو میشود: عمهاش (مادر رومن) مورد تجاوز قرار گرفته و سپس به قتل میرسد. نیکو برای محافظت از روحیهی رومن، حقیقت را از او پنهان میکند و به او میگوید که مادرش در یک آتشسوزی جان باخته است. این تصمیم، چهرهای انسانیتری از نیکو نشان میدهد؛ مردی که با وجود گذشتهای خشن و دردناک، همچنان درون خود مهربانی و احساس مسئولیت را حفظ کرده است.
جنگهای بوسنی (یوگسلاوی)
نیکو بلیک دوران نوجوانی خود را در دل آشوب و خشونت جنگهای یوگسلاوی سپری کرد. او در محیطی پر از ناامنی و ویرانی رشد یافت و در سنین پایین به اجبار به ارتش صربها پیوست. این جنگها که از سال 1991 تا 2001 ادامه داشتند، بخش مهمی از شکلگیری شخصیت نیکو را رقم زدند؛ در آن دوران او تنها میان 13 تا 23 سال سن داشت.
نیکو در بخشهایی از بازی اشاره میکند که «ده سال پیش» به او خیانت شده است، که این اتفاق احتمالاً در حدود سالهای 1997 یا 1998 رخ داده است. هرچند در گفتوگویی با فلوریان کراویچ، او ادعا میکند که این خیانت «دوازده یا سیزده سال پیش» بوده است. در طول خدمت نظامی، نیکو هم به عنوان سرباز پیاده و هم به عنوان خلبان هلیکوپتر فعالیت داشت؛ حتی در یکی از ماموریتها با نام “Easy Fare”، پسرعمویش رومن با شوخی به مهارت نیکو در رانندگی تانک اشاره میکند.
جنگ برای نیکو نه تنها میدان نبرد، بلکه تجربهای کابوسوار بود. او شاهد جنایات بیشماری بود و خود نیز ناخواسته در برخی از آنها نقش داشت. این تجربهها باعث شدند تا دیدگاهی تلخ و بدبینانه نسبت به زندگی پیدا کند و در درونش احساس پشیمانی، افسردگی و بیاعتمادی عمیقی شکل گیرد.
در یکی از ماموریتهای نظامی، واحد پانزده نفرهی نیکو که بیشتر اعضای آن دوستان دوران کودکیاش بودند در کمینی غافلگیر شدند. از میان آنها تنها سه نفر زنده ماندند: نیکو بلیک، دارکو برویچ و فلوریان کراویچ. نیکو پس از این فاجعه به این باور رسید که یکی از آن دو، گروه را به دشمن فروخته است. از آن زمان، او سوگند خورد تا خائن واقعی را پیدا کرده و مجازات کند؛ نه فقط برای انتقام، بلکه برای رهایی از گذشته و یافتن آرامشی که سالها از او دریغ شده بود.

((تصویری از جنگ های یوگوسلاوی که منجر به یک نسل کشی عظیم و فروپاشی کشور شد))
زندگی پس از جنگ
پس از پایان جنگهای یوگسلاوی، نیکو بلیک با چالشهای فراوانی برای بازسازی زندگی خود روبهرو شد. او که از جنگ و خشونت خسته و از درون ویران شده بود، نمیتوانست شغلی ثابت یا زندگی عادی برای خود پیدا کند. در همین زمان، پسرعمویش رومن بلیک پیش از او به لیبرتی سیتی شهری که نمادی از رویای آمریکایی بود مهاجرت کرده و در تلاش برای ساختن آیندهای تازه بود. نیکو اما در اروپا ماند و برای گذران زندگی وارد دنیای تیره و خطرناک جنایتهای سازمانیافته شد. این مسیر پرخطر سرانجام او را به زندان انداخت، جایی که مدتی از عمرش را در یک ندامتگاه اروپایی سپری کرد.
پس از آزادی، نیکو به استخدام یک باند قاچاق انسان به رهبری ری بولگارین درآمد. اما این همکاری پایان خوشی نداشت. در یکی از عملیاتها، قایقی که حامل مهاجران غیرقانونی بود، هنگام عبور از دریای آدریاتیک در مسیر ایتالیا دچار حادثه شد و غرق گردید. نیکو تنها بازماندهی آن فاجعه بود و با شنا خود را به ساحل رساند، اما بولگارین باور داشت که او عمداً کشتی را غرق کرده و پول حاصل از قاچاق را دزدیده است.
قدرت و نفوذ بولگارین در اروپا بسیار گسترده بود و نیکو دیگر جایی برای پنهان شدن نداشت. در نتیجه، برای فرار از تعقیب او به نیروی دریایی بازرگانی پیوست و سالها را در دریا گذراند. این تصمیم سرانجام مسیر زندگی او را تغییر داد و سرآغاز سفری شد که به لیبرتی سیتی و آغاز داستان Grand Theft Auto IV انجامید.
وقایع بازی Grand Theft Auto IV

"افراد بیشتری زندهام را نمیخواهند تا مردهام را. دارم برای مافیا کار میکنم. پلیس و یک آژانس دولتی هر دو دنبالم هستند. میکشم و میدزدم تا بتوانم امرار معاش کنم تا پسرعمویم آن را آنلاین هدر دهد و بدهیهایش را بپردازد... و در تمام این مدت؟ مردم سعی میکنند ما را بکشند! این چه تفریحی است؟"
-نیکو بلیک
نیکو هفت ماه را در کشتی باری پلاتیتوس گذراند، کشتیای که در نهایت نیکو را به صورت قاچاقی وارد لیبرتی سیتی کرد.
در طول بازی، نیکو میگوید که به لیبرتی سیتی آمد چون میخواست با زندگی در "رویای آمریکایی"، زندگی جدیدی را شروع کند. او پس از رسیدن، از خدمه کشتی پلاتیتوس جدا شد تا هم پسرعمویش رومن را ببیند و هم فلوریان کراویچ را پیدا کند، کسی که معتقد بود پس از جنگ به لیبرتی سیتی نقل مکان کرده است.
((به لیبرتی سیتی خوش امدید))
وقتی نیکو برای اولین بار پا به آپارتمان رومن گذاشت، با تصویری روبهرو شد که هیچ شباهتی به رویای پرزرقوبرقی که پسرعمویش در نامهها ترسیم کرده بود نداشت. رومن با لبخند و هیجان از او استقبال کرد و گفت:
بیا تو، بیا تو! خونه خودته. هر چی مال منه، مال توئه!
اما همان لحظه با صدای خرد شدن سوسکی زیر پایش، واقعیت خود را نشان داد. نیکو با نگاهی خیره به اطراف، در میان دیوارهای ترکخورده و فضای کثیف آپارتمان، تنها لبخندی تلخ زد.
او که از دروغهای رومن در نامههایش خسته شده بود، گفت:
کجاست اون ماشین اسپورت؟ کجاست اون کاندوی لوکس؟ اون زنهایی که ازشون میگفتی؟ من از راه دور اومدم، چون فکر میکردم تو واقعاً توی رویای آمریکایی زندگی میکنی، اما تنها چیزی که اینجا دارم میبینم، سوسکها هستن!
رومن با خنده جواب داد: درسته، اما بهترین سوسکهای لیبرتی سیتی مال منن!
رومن ادامه داد: اما اینجا، تمام چیزی که نیاز داشتم یک آدم خوب بود. یک آدم خوب، و من میتونستم خوب پیش برم. نه اینکه دنیا رو تسخیر کنم، اما کارم رو راه بندازم. حالا، شاید اون آدم رو داشته باشم. اما خودت چی؟ خودت چی، پسرعمه؟
نیکو: چی؟ من چی؟
رومن: خب... چرا بعد از این همه مدت خونه رو ترک کردی؟ اول شنیدم داری با آدمهای ناجور میگردی، بعد شنیدم رفتی نیروی دریایی بازرگانی، حالا هم اینجایی. تو هیچوقت هیچی به من نمیگی.
نیکو: هان. نه.
رومن: منظورت از نه چیه؟
نیکو: نه، هیچوقت هیچی بهت نمیگم. یه وقت دیگه.
رومن: اوه، مرد مرموز... ملوان عجیب و غریب! چی شد؟ کاپیتانت تو رو حامله کرد؟
نیکو: خفه شو! نه، نه، اصلاً اینطور نیست. کشتیها خوب بودند. قضیه مال قبل از اون بود. یادت میاد، در طول جنگ... ما کارهای بدی کردیم و اتفاقات بدی برای ما افتاد. جنگ جاییه که جوونها و احمقها توسط پیرها و کینهتوزها گول میخورن که همدیگه رو بکشن. من خیلی جوون و خیلی عصبانی بودم. شاید این بهانهای نباشه... رومن؟ رومن! خوابیدی، چاقِ عوضی؟ پاشو!

این لحظه، واقعیت زندگی رومن را برای نیکو روشن کرد: او نه تنها ثروتمند نبود، بلکه به دلیل اعتیادش به قمار، زیر بار بدهیهای سنگین نزولخواران رفته بود و تمام داراییاش یک گاراژ کوچک تاکسیرانی بود.
نیکو بلافاصله مجبور میشود به رومن در کار تاکسیرانی کمک کند و از او در برابر طلبکارانش محافظت کند. ارتباطات رومن در این مدت منجر به دوستی نیکو با لیتل جیکوب (یک فروشنده اسلحه جامائیکایی) شد.

((تمام طرفداران جیکوب را با ان لهجه جذابش به یاد میاورند))
مهمترین طلبکار رومن، یک نزولخوار روسی به نام ولادیمیر (وِلاد) گلبوف بود. ولاد که خودش یکی از اعضای رده پایین مافیای میخائیل فاوستین بود، متوجه شد که نیکو فردی تواناست. او نیکو را مجبور کرد تا در ازای بدهیهای رومن، برایش کارهای کثیف انجام دهد (مثل جمعآوری پول و ارعاب).
نقطه جوش داستان زمانی فرا رسید که نیکو متوجه شد ولادیمیر با مالوری (دوستدختر رومن) رابطه دارد و مدام به رومن بیاحترامی میکند. نیکو برای دفاع از شرافت پسرعمویش، با ولادیمیر درگیر شده و در نهایت او را میکشد.

((ویلادمیر گلبوف نزول خور و گنگستر خوردپای روس))
پس از کشتن ولادیمیر گلبوف، از آنجایی که ولاد برای روسای مافیای روسیه میخائیل فاوستین و دیمیتری راسکالوف کار میکرد، آنها بلافاصله نیکو و رومن را به خاطر کشتن یکی از افرادشان ربودند. فاوستین (برخلاف میل دیمیتری) از جسارت نیکو خوشش آمد و به جای کشتن او، تصمیم گرفت او را به عنوان یک آدمکش جدید استخدام کند اگرچه دیمیتری راسکالوف میخواست او و رومن کشته شوند. نیکو شروع به کار برای فاوستین میکند، اما به سرعت متوجه میشود که میخائیل یک معتاد به کوکائین و الکل است که به شدت پارانوئید و غیرقابل کنترل شده. تصمیمات میخائیل به طور فزایندهای دیوانهوار میشود، تا جایی که به نیکو دستور میدهد لِنی پتروویچ را بکشد.

لنی، پسر کِنی پتروویچ، یکی از قدرتمندترین روسای مافیای روسیه در لیبرتی سیتی بود. این قتل عملاً به معنای اعلان جنگی بود که میخائیل به هیچ وجه توانایی پیروزی در آن را نداشت.
دیمیتری راسکالوف، شریک میخائیل، که میدید این اقدام میخائیل حکم مرگ کل تشکیلاتشان را امضا کرده، مخفیانه به نیکو نزدیک شد. دیمیتری نیکو را متقاعد کرد که بیثباتی میخائیل باعث کشته شدن همهی آنها (از جمله خود نیکو و رومن) توسط افراد کنی پتروویچ خواهد شد.

دیمیتری یک راهحل ارائه داد: نیکو باید میخائیل را بکشد. او این کار را به عنوان تنها راه برای جلب رضایت کنی پتروویچ (با تحویل دادن سر میخائیل) و نجات جان همه آنها جلوه داد. نیکو که منطق حرفهای دیمیتری را میدید و نگران امنیت رومن بود، با اکراه موافقت کرد. او میخائیل را در کلوپش، پرسترویکا، پیدا کرده و او را به قتل میرساند.
پس از اینکه نیکو به دستور دیمیتری، میخائیل فاوستین را میکشد، دیمیتری به نیکو میگوید که برای دریافت پولش به انباری در اسکله برود. نیکو به آنجا میرود، اما متوجه میشود که این یک تله است.
در انبار، دیمیتری فاش میکند که تمام این مدت با ری بولگارین (Ray Bulgarin) در ارتباط بوده است. بولگارین همان جنایتکار روسی قدرتمندی است که نیکو در گذشته در اروپا برای او کار میکرد و معتقد بود نیکو در یک معامله نافرجام، پولهای او را دزدیده است (این یکی از دلایل اصلی فرار نیکو به لیبرتی سیتی بود).

((گذشته نیکو هیچوقت او را رها نمیکند))
دیمیتری اعتراف میکند که او و بولگارین شرکای قدیمی هستند و او نیکو را به آنجا کشانده تا او را به بولگارین تحویل دهد. بولگارین به افرادش دستور میدهد نیکو را بکشند. در این لحظه، نیکو میفهمد که دیمیتری فقط از او استفاده کرده تا میخائیل (که غیرقابل کنترل شده بود) را از سر راه بردارد و همزمان خودش را به شریک قدرتمندش، بولگارین، ثابت کند.
نیکو مجبور میشود با افراد مسلح دیمیتری و بولگارین بجنگد و از انبار فرار کند. لیتل جیکوب که به دیمیتری مشکوک بود و نیکو را تا آنجا تعقیب کرده بود، در بیرون انبار با خودرویی منتظر است و به نیکو کمک میکند تا از مهلکه جان سالم به در ببرد.
فرار به بُهان (Bohan) پس از انتقام دیمیتری
بلافاصله پس از اینکه نیکو از تله مرگبار دیمیتری و ری بولگارین در انبار فرار میکند، دیمیتری انتقام وحشیانهی خود را میگیرد. او که هم از فرار نیکو خشمگین است و هم میخواهد او را از مخفیگاهش بیرون بکشد، دستور میدهد که افرادش تمام داراییهای نیکو و رومن را نابود کنند.
در نتیجه، آپارتمان آنها در هاو بیچ (Hove Beach) و گاراژ تاکسیرانی رومن (تنها منبع درآمدشان) به آتش کشیده میشود.

نیکو و رومن اکنون به معنای واقعی کلمه همهچیز را از دست دادهاند. آنها نه خانهای دارند، نه پولی و نه پناهگاهی. اینجاست که مالوری بارداس، دوستدختر رومن، وارد عمل میشود. مالوری که اصالتاً اهل محلهی بعدی، یعنی بُهان (Bohan) است، به آنها در یک آپارتمان داغون در آنجا پناه میدهد.
این فرار اجباری، یک نقطه عطف حیاتی است. نیکو دیگر فقط برای کمک به پسرعمویش کار نمیکند؛ او اکنون یک فراری هدفگذاری شده است که مستقیماً توسط دیمیتری راسکالوف شکار میشود. خشم (از خیانت دیمیتری) و نیاز به بقا (چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند)، انگیزه اصلی او در فصل جدید زندگیاش در بُهان میشود.
در بُهان، مالوری که ارتباطات زیادی در آن محله دارد، نیکو را به دو نفر معرفی میکند تا بتواند سریع پول دربیاورد:
مانی اسکویلا (Manny Escuela): مانی یک فیلمساز مستند و "اصلاحگر اجتماعی" سابقهدار است که ادعا میکند میخواهد خیابانها را پاکسازی کند. در واقعیت، او یک ریاکار تشنه شهرت است. او نیکو را استخدام میکند تا رقبای مواد مخدر و گنگسترهای دیگر را "از سر راه بردارد" تا مانی بتواند از صحنههای جرم فیلمبرداری کرده و در مستند خود، خودش را به عنوان قهرمان محله نشان دهد.

الیزابتا تورس (Elizabeta Torres): الیزابتا یک دلال قدرتمند مواد مخدر در بُهان است که به دلیل فشار پلیس و اعتیاد شدید به کوکائین، به شدت پارانوئید شده. ماموریتهای الیزابتا بسیار آشفته، خشن و پر از تنش هستند.
آشنایی با خانواده مکریری: این دو نفر، درهای دنیای جنایتکاری غیر روسی را به روی نیکو باز میکنند. در حین کار برای الیزابتا، او برای یک معامله مواد مخدر حساس، به نیروی کمکی نیاز پیدا میکند. در همین نقطه است که الیزابتا، نیکو را به پاتریک (پکی) مکریری (Patrick "Packie" McReary) معرفی میکند. این آشنایی، که با یک ماموریت تکتیراندازی برای پوشش دادن پکی شروع میشود، اولین اتصال نیکو به خانواده قدرتمند اما ناکارآمد مکریری است.

همزمان، پارانویای الیزابتا به اوج خود میرسد. او در آپارتمانش در میانه یک معامله نافرجام و در حالی که به شدت تحت تاثیر مواد مخدر است، به همه چیز مشکوک میشود. درست در همین لحظه، مانی اسکویلا به همراه فیلمبردارش، سرزده وارد آپارتمان الیزابتا میشوند تا (احتمالاً برای مستندش) از او فیلم بگیرند. الیزابتا که تصور میکند مانی یک خبرچین پلیس است، در یک لحظه جنون آنی، اسلحه خود را بیرون کشیده و مستقیماً به صورت مانی شلیک کرده و او را میکشد و سپس فیلمبردار او را نیز به قتل میرساند.
الیزابتا که وحشت کرده، به نیکو دستور میدهد تا اجساد را به یک "دکتر" زیرزمینی تحویل دهد تا آنها را "ناپدید" کند. این رویداد فاجعهبار، پایان خط داستانی بُهان است (الیزابتا مدت کوتاهی پس از آن دستگیر میشود) و نیکو را مجبور میکند تا به طور کامل روی ارتباطات جدید خود، یعنی خانواده مکریری در آلگانکوئین (Algonquin)، تمرکز کن
((الیزابت کمی بعد از کشتن اسکولا توسط پولیس دستگیر میشود))
جهش بزرگ: خانواده مکریری، کیت، و سرقت بانک
پس از فروپاشی شبکه الیزابتا در بُهان، تنها ارتباط ارزشمند باقیمانده برای نیکو، پاتریک (پکی) مکریری است. پکی که از مهارت نیکو در ماموریتهای قبلی شگفتزده شده، او را به محله خود، آلگانکوئین (Algonquin)، دعوت میکند و او را وارد دنیای درهمریخته خانواده مکریری (The McReary Family) میکند.
این یک خانواده جنایتکار ایرلندی قدیمی اما ناکارآمد است. در کنار برادران جنایتکار، نیکو با خواهر آنها، کیت مکریری، نیز آشنا میشود.
کیت مکریری (Kate McReary): کیت تنها عضو خانواده است که هیچ دخالتی در فعالیتهای مجرمانه آنها ندارد. او "وجدان" خانواده و فردی مهربان و باثبات است که آشکارا از سبک زندگی برادرانش بیزار است. پکی، نیکو را به خواهرش معرفی میکند، به این امید که نیکو بتواند تاثیر خوبی روی او داشته باشد. نیکو میتواند انتخاب کند که با کیت وارد رابطه شود (او را برای فعالیتهایی مانند بولینگ یا دارت بیرون ببرد). کیت برای نیکو نماد یک زندگی "عادی" و پاک است؛ چیزی که نیکو در اعماق وجودش آرزوی آن را دارد.
در تضاد کامل با کیت، برادرانش قرار دارند:
جِری (Gerry) مکریری: جری مغز متفکر خانواده است، اما در حال حاضر در زندان به سر میبرد. نیکو با او در زندان ملاقات میکند و دستورات او را برای تضعیف خانوادههای مافیایی رقیب اجرا میکند.
دِرِک (Derrick) مکریری: درک، برادر بزرگتر، یک معتاد دائمالخمر و افسرده است که به تازگی از ایرلند بازگشته.
فرانسیس (Francis) مکریری: فرانسیس، برادر دیگر، یک پلیس فاسد رده بالا در LCPD است. او از جنایات نیکو با خبر است و از این اطلاعات برای باجخواهی از نیکو استفاده میکند و او را مجبور به قتل شاهدان و خبرچینهایی میکند که فساد او را تهدید میکنند.
نقطه اوج: سرقت بانک لیبرتی سیتی کار نیکو برای مکریریها (و دستورات جری از زندان) به نقطهی اوج خود، یعنی ماموریت افسانهای Three Leaf Clover شبدر سهبرگ میرسد.
نیکو، پکی، درک و همکارشان مایکل کین، به شعبه اصلی بانک لیبرتی سیتی دستبرد میزنند. این سرقت به سرعت تبدیل به یک آشوب تمامعیار و یک جنگ خیابانی خونین بین آنها و صدها نیروی پلیس و SWAT در خیابانهای آلگانکوئین میشود.

((سینمایی ترین سکانس سرقت تا ان زمان))
فرار موفقیتآمیز از این مهلکه، شهرت نیکو را در دنیای جنایتکاران لیبرتی سیتی تثبیت میکند. او دیگر یک مهاجر درمانده نیست؛ او اکنون یک حرفهای سرد و کارکشته است که توانایی انجام بزرگترین و غیرممکنترین کارها را دارد. این شهرت همان چیزی است که توجه خانوادههای بزرگتر مافیا را به او جلب میکند، در حالی که رابطهاش با کیت، انسانیت او را زنده نگه میدارد.
برادرکشی: ماموریت ( (Blood Brothers
در حالی که نیکو همزمان برای هر دو برادر مکریری، فرانسیس (پلیس فاسد) و درک (معتاد الکلی)، کار میکند، تنش بین این دو برادر به نقطه جوش میرسد.
ریشه درگیری: فرانسیس مکریری، پلیس فاسد، به شدت نگران است که برادرش درک، در حالت مستی یا افسردگی، شروع به صحبت در مورد جنایات گذشتهای کند که هر دو در آن شریک بودهاند. افشای این اطلاعات میتواند موقعیت و حرفهی فرانسیس را به طور کامل نابود کند. فرانسیس معتقد است که درک یک "بمب ساعتی" غیرقابل کنترل است.
فرانسیس که نیکو را از طریق باجخواهی کنترل میکند، آخرین و وحشتناکترین دستور خود را صادر میکند: او به نیکو دستور میدهد تا برادر خودش، درک، را ترور کند.
او یک موقعیت تکتیراندازی عالی برای نیکو در یک پشتبام فراهم میکند که به پارکی مشرف است که درک معمولاً در آنجا مینشیند. همزمان، خود فرانسیس نیز به آنجا میرود تا به ظاهر با درک صحبت کند و اوضاع را "آرام" کند.
تصمیم نیکو (بازیکن): نیکو روی پشتبام مستقر میشود و از طریق دوربین تفنگ تکتیرانداز خود، هر دو برادر را میبیند که در پارک با هم قدم میزنند. فرانسیس از طریق تلفن به نیکو میگوید: "وقتش است. کارش را تمام کن."
در این لحظه، بازیکن کنترل کامل را در دست دارد و باید یکی از این دو برادر را بکشد:
کشتن دِرِک (اطاعت از فرانسیس): اگر نیکو به درک شلیک کند، فرانسیس تظاهر به شوکه شدن میکند، اسلحه خود را میکشد و وانمود میکند که به دنبال قاتل میگردد. او بعداً به نیکو زنگ میزند و از او تشکر میکند. به عنوان پاداش، فرانسیس به نیکو پیشنهاد میدهد که میتواند با یک تماس تلفنی، سطح تحت تعقیب (Wanted Level) نیکو را (تا سقف سه ستاره) پاک کند. این یک مزیت گیمپلی بسیار مفید تا پایان بازی است.
کشتن فرانسیس (خیانت به فرانسیس): اگر نیکو تصمیم بگیرد که این برادرکشی بسیار منفور است و به جای آن، لوله تفنگ را به سمت فرانسیس بچرخاند و به او شلیک کند، درک از دیدن مرگ برادرش وحشتزده شده و فرار میکند. نیکو هیچ پاداش مالی یا مزیت گیمپلی دریافت نمیکند (و قابلیت پاک کردن ستارههای پلیس را از دست میدهد). با این حال، پکی و خانواده (که از فساد فرانسیس متنفر بودند) در مراسم خاکسپاری او، به نیکو میگویند که گرچه غمگین هستند، اما فرانسیس "حقش بود". این انتخاب معمولاً به عنوان گزینه "اخلاقیتر" در نظر گرفته میشود.
این ماموریت (Blood Brothers) به شدت بر رابطهی نیکو با خانواده مکریری و همچنین بر وجدان خود او تاثیر میگذارد و نشان میدهد که نیکو تا چه حد در دنیای جنایتکاران غرق شده است.

دوراهی آلگانکوئین: پلیبوی ایکس در برابر دواین فورج
همزمان که نیکو در حال تثبیت موقعیت خود در آلگانکوئین از طریق خانواده مکریری است، او از طریق ارتباطات قبلیاش (الیزابتا تورس) با شخصیتی به نام پلیبوی ایکس آشنا میشود.
پلیبوی ایکس: او نماد "گنگستر مدرن" است؛ یک دلال مواد مخدر ثروتمند که در یک پنتهاوس مجلل زندگی میکند و وسواس زیادی روی شهرت، برندهای لوکس و تبدیل شدن به یک چهرهی اجتماعی و کارآفرین دارد. او میخواهد گذشتهی خیابانی خود را پشت سر بگذارد و یک امپراتوری تجاری بسازد.
پلیبوی در ابتدا نیکو را برای کارهای معمولی استخدام میکند، اما به زودی یک مشکل شخصی بزرگ برایش پیش میآید: مربی و الگوی قدیمیاش، دواین فورج Dwayne Forge،که به تازگی پس از سالها از زندان آزاد شده است.
دواین فورج: دواین یک گنگستر "مدرسه قدیمی" (Old School) و از همان محله است. او زمانی که به زندان افتاد، همهچیز را کنترل میکرد. حالا که آزاد شده، میبیند که پلیبوی ایکس تمام قلمرو او را تصاحب کرده، دوستانش یا مردهاند یا به او خیانت کردهاند، و او اکنون یک مرد شکسته، تنها و افسرده است که هیچ درکی از دنیای جدید ندارد.
شروع درگیری و انتخاب اخلاقی: پلیبوی ایکس ابتدا از نیکو میخواهد که به دواین "کمک" کند، اما هدف واقعیاش این است که دواین را ساکت نگه دارد. نیکو با دواین ملاقات میکند و با او ارتباط برقرار میکند. دواین از نیکو میخواهد که به او کمک کند تا کسانی که در زندان به او خیانت کردهاند را پیدا کند و کمی از احترام از دست رفتهاش را بازیابد.

((نیکو ناگهان خود را دربین درگیری دو دوست قدیمی میابد))
نیکو به زودی در میانه یک درگیری تلخ بین این دو نفر قرار میگیرد:
پلیبوی ایکس نگران است که دواین بخواهد قلمرو قدیمیاش را پس بگیرد و امپراتوری او را تهدید کند.
همینطور دواین که احساس میکند که پلیبوی (که زمانی شاگردش بوده) به او خیانت کرده و همه چیزش را دزدیده است.
ماموریت (The Holland Play): تنش به اوج میرسد. هم پلیboy X و هم دواین فورج، همزمان با نیکو تماس میگیرند و هر کدام به او پول پیشنهاد میدهند تا دیگری را به قتل برساند. آنها نیکو را مجبور میکنند که انتخاب کند کدام یک باید زنده بماند.
بازیکن باید تصمیم بگیرد:
کشتن دواین فورج (انتخاب پلیبوی): اگر نیکو به آپارتمان قدیمی دواین برود و او را بکشد، پلیبوی ایکس به او 25,000 دلار پرداخت میکند. اما پلیبوی پس از آن دچار عذاب وجدان شده، نیکو را یک "قاتل بیرحم" میخواند و تمام ارتباطش را برای همیشه با او قطع میکند. نیکو هیچ چیز دیگری به دست نمیآورد.
کشتن پلیبوی ایکس (انتخاب دواین): اگر نیکو تصمیم بگیرد به پنتهاوس پلیبوی برود، پلیبوی تلاش میکند او را با پول منصرف کند، اما در نهایت نیکو او را تعقیب کرده و میکشد. پس از این کار، دواین فورج به عنوان تشکر، کلید پنتهاوس مجلل پلیبوی ایکس را به نیکو میدهد و آنجا به خانه امن (Safehouse) جدید نیکو تبدیل میشود. علاوه بر این، دواین به عنوان "دوست" نیکو در دسترس قرار میگیرد و نیکو میتواند با او تماس بگیرد تا دو نفر از افراد دواین را به عنوان نیروی کمکی در درگیریها بفرستد.
این انتخاب، نیکو را مجبور میکند تا بین وفاداری (دواین) و پول جدید (پلیبوی) یکی را انتخاب کند و عواقب آن را بپذیرد.
درحالی که نیکو در حال تثبیت خود در آلگانکوئین از طریق خانواده مکریری و پلیبوی ایکس بود، گذشتهی جنایتکارانهاش توجه یک نهاد قدرتمند را جلب کرد. دوستدختر سابق نیکو، میشل (Michelle)، هویت واقعی خود را فاش کرد: او یک مامور دولتی به نام کارن (Karen) بود.
کارن، نیکو را مجبور به همکاری با یک آژانس مخفی (IAA) تحت نام پوششی United Liberty Paper یا (U.L.P) کرد. این آژانس که از تمام جنایات نیکو باخبر بود،از او باجخواهی کردن و قول دادند که در ازای انجام ماموریتهای کثیف "حفاظت از کشور" (شامل ترورهای سیاسی)، نه تنها سوابق نیکو را پاک کنند، بلکه به او در یافتن خائن واقعی (دارکو برویک) کمک کنند. نیکو تبدیل به یک مهرهی اجباری برای دولت شد و این همکاری به صورت متناوب در طول بخش بزرگی از داستان ادامه داشت.
همزمان با این وقایع، شهرت نیکو پس از سرقت فاجعهبار اما موفق بانک لیبرتی سیتی، در سراسر دنیای زیرزمینی شهر پیچید و این سرآغازی برای ورود به لیگ سنگینوزنها: خانواده پگورینو بود.
نیکو از طریق پکی مکریری با ری بوچینو (Ray Boccino)، یکی از کاپو (Capo) های رده بالای خانواده پگورینو، آشنا شد. ری بوچینو، نیکو را برای انجام کارهایی در آلگانکوئین استخدام کرد. نیکو از این فرصت استفاده کرد و به ری گفت که در جستجوی مردی به نام فلوریان کراویچ است.
ری بوچینو، که فردی جاهطلب بود، از این اطلاعات به عنوان اهرم فشار استفاده کرد و پس از گرفتن چند کار سخت از نیکو که شامل سرقت یک محموله بزرگ الماس که داستان را به رویدادهای The Lost and Damned و The Ballad of Gay Tony گره میزد) و حتی پیشنهادی برای خیانت به خانواده مکریری بود (که نیکو قاطعانه آن را رد کرد) به وعدهاش عمل کرد و محل اختفای فلوریان را پیدا کرد.

(( فلوریان کراویچ))
فلورین که از دیدن نیکو وحشت کرده بود، بلافاصله برای جانش التماس کرد. او قسم خورد و توضیح داد که او خائن نبوده است؛ او نیز مانند نیکو، فقط یکی دیگر از بازماندگان آن حمله بوده که موفق به فرار شده است. با شنیدن حرف های او، خشم نیکو فروکش کرد. نیکو او را بخشید و حتی شروع به کمک به برنی کرد تا از شر مزاحمهایی که او را تهدید میکردند، خلاص شود.
پس از این ماجراها، شهرت نیکو به گوش خود رئیس، جیمی پگورینو (Jimmy Pegorino)، رسید. جیمی رئیس یک خانواده مافیایی ایتالیایی در آلدرنی (Alderney) بود که زمانی قدرتمند بود، اما اکنون "پنج خانواده" اصلی مافیا در لیبرتی سیتی، او را به عنوان یک جوک و یک خانوادهی رو به زوال میدیدند. جیمی به شدت در تلاش بود تا احترام از دست رفتهی خانوادهاش را بازگرداند.

((جیمی پگورینو))
جیمی پگورینو، نیکو را به عنوان سرباز اصلی و غیرقابل توقف خود برای انجام کارهای بزرگ و جنگ با خانوادههای رقیب میدید. اما نیکو به سرعت متوجه شد که خانواده پگورینو از درون در حال فروپاشی است، به خصوص که ری بوچینو به شدت غیرقابل اعتماد بود. در نهایت، خود جیمی پگورینو به این نتیجه رسید که ری بوچینو یک خبرچین پلیس (Rat) است. جیمی به نیکو دستور داد تا ری را به قتل برساند. نیکو این کار را انجام داد و با کشتن ری، هم یکی از بزرگترین تهدیدهای داخلی خانواده را حذف کرد و هم جایگاه خود را به عنوان دست راست و قابل اعتمادترین فرد جیمی پگورینو تثبیت کرد.
درست در همین زمان و پس از اتمام آخرین ماموریت برای U.L.P، این آژانس به وعده نهایی خود عمل کرد. U.L.P. (یونایتد لیبرتی پیپر)، و به عنوان نشانهای از قدردانی از نیکو برای کارهایی که برایشان انجام داده بود، محل دارکو برویک (خائن واقعی) را در رومانی پیدا کرده و او را به لیبرتی سیتی قاچاق میکنند.
نیکو با برویک روبرو میشود، کسی که اعتراف میکند واحد نظامی نیکو را در ازای 1,000 دلار فروخته است؛ پولی که او برای تامین هزینه اعتیادش به هروئین استفاده کرده بود. نیکو، که از این واقعیت که واحدش در ازای چنین مبلغ ناچیزی مورد خیانت قرار گرفته به شدت خشمگین است، برویک را با اسلحه تهدید میکند. اینکه نیکو او را میکشد یا نه، به اقدامات بازیکن بستگی دارد.

((سرنوشت برویک در دستان بازیکن است))
این اتفاقات مستقیماً به نقطهی اوج داستان منتهی شد. نیکو پس از رویارویی با گذشتهاش، نزد جیمی پگورینو بازگشت. جیمی پگورینو که اکنون به نیکو اعتماد کامل داشت، آخرین نقشه خود را برای کسب احترام "کمیسیون" طراحی کرد: یک معامله...
وراهی نهایی: معامله یا انتقام
پس از اینکه نیکو با خائن نهایی، دارکو برویک، روبرو میشود (و درباره سرنوشت او تصمیم میگیرد)، او تا حد زیادی از بار گذشتهاش رها میشود. اما بلافاصله پس از این، او دوباره با جیمی پگورینو ملاقات میکند.
پگورینو، که هنوز به دنبال کسب احترام "پنج خانواده" اصلی مافیا است، آخرین و بزرگترین نقشه خود را برای نیکو فاش میکند: یک معامله هروئین بسیار بزرگ. او معتقد است این معامله آنقدر سودآور است که در نهایت "کمیسیون" )شورای رهبری مافیا) مجبور میشود به خانواده پگورینو یک "صندلی" بدهد.
اما یک مشکل بزرگ وجود دارد: فروشندهی این هروئین، کسی نیست جز دیمیتری راسکالوف.
جیمی پگورینو اصرار دارد که در دنیای تجارت، "دوستی وجود ندارد، فقط پول هست". او از نیکو میخواهد که حرفهای عمل کند، کینهی شخصیاش را کنار بگذارد و این معامله را برای خانواده انجام دهد.
این موضوع نیکو را در برابر سختترین انتخاب زندگیاش قرار میدهد. او با دو نفر مشورت میکند:
رومن به نیکو میگوید که این معامله را انجام دهد. او اصرار دارد که این پول، "رویای آمریکایی" واقعی است که آنها به دنبالش بودند و با این پول میتوانند برای همیشه از این زندگی کنار بکشند.
کیت مکریری(که نیکو با او رابطه عاطفی دارد) به نیکو التماس میکند که این کار را نکند. او میگوید اگر نیکو دوباره به خاطر پول با چنین هیولایی (دیمیتری) معامله کند، نشان میدهد که هیچ تغییری نکرده و همان قاتلی است که ادعا میکرد از آن فراری است.
تصمیم نهایی با بازیکن است که منجر به دو پایان کاملاً متفاوت و به یک اندازه تراژیک میشود:
((عروسی پر حاشیه))
پایان اول: انتخاب معامله (Ending 1: Deal)
اگر نیکو تصمیم بگیرد که پول مهمتر است و به حرف رومن گوش دهد، به کیت مکریری پشت میکند (او حاضر نمیشود با نیکو به عروسی رومن بیاید).
نیکو به همراه فیل بل به اسکله میرود تا با دیمیتری معامله کند. همانطور که قابل پیشبینی است، دیمیتری دوباره خیانت میکند. او پس از دریافت پول، به افرادش دستور میدهد تا فیل و نیکو را بکشند تا هم پول را داشته باشد و هم هروئین را. نیکو و فیل مجبور میشوند با جنگ از اسکله فرار کنند. نیکو در نهایت موفق میشود پول را (که حالا دیگر آغشته به خون است) پس بگیرد.
عواقب: نیکو، اگرچه از خیانت دیمیتری خشمگین است، اما کار را "انجام داده" و برای عروسی رومن و مالوری به کلیسا میرود.
در حالی که رومن و مالوری از پلههای کلیسا پایین میآیند، یک قاتل که توسط دیمیتری (برای انتقام از زنده ماندن نیکو) فرستاده شده، از میان جمعیت ظاهر میشود. قاتل به سمت نیکو شلیک میکند، اما رومن که در کنار او ایستاده، گلوله میخورد.
رومن بلیک، در روز عروسیاش، در آغوش نیکو میمیرد.
تمام تلاش نیکو برای "رویای آمریکایی" و محافظت از پسرعمویش، به دلیل طمع خودش برای پول بیشتر، به تراژیکترین شکل ممکن نابود میشود.
ماموریت نهایی (A Revenger's Tragedy): نیکو، که اکنون چیزی برای از دست دادن ندارد، به همراه لیتل جیکوب به آخرین مخفیگاه دیمیتری حمله میکند. او پس از یک تعقیب و گریز طولانی، دیمیتری را در کنار "مجسمه خوشحالی" (Statue of Happiness) گیر انداخته و او را میکشد. بازی با ثروتمند شدن نیکو، اما از دست دادن کامل روح و خانوادهاش، به پایان میرسد.
پایان دوم: انتخاب انتقام (Ending 2: Revenge)
اگر نیکو تصمیم بگیرد که عدالت و پاک کردن تهدید دیمیتری مهمتر از پول است و به حرف کیت گوش دهد، او با جیمی پگورینو تماس گرفته و معامله را رد میکند.
نیکو به جای رفتن به معامله، به سراغ کشتی باری "پلاتیتوس" (The Platypus) میرود؛ همان کشتی که در ابتدای بازی با آن به لیبرتی سیتی آمده بود و اکنون دیمیتری در آن پنهان شده بود.
نیکو به کشتی حمله میکند، با افراد دیمیتری میجنگد و در نهایت در انبار کشتی با دیمیتری راسکالوف روبرو شده و او را به قتل میرساند و انتقام خود را میگیرد.
عواقب: نیکو، که احساس میکند از شر بزرگترین دشمنش خلاص شده، با وجدانی آسودهتر به عروسی رومن و مالوری میرود. کیت مکریری نیز، که از تصمیم نیکو برای امتناع از معامله خوشحال است، او را در عروسی همراهی میکند.
در حالی که آنها از کلیسا بیرون میآیند، جیمی پگورینو (که از خیانت نیکو و رد کردن معامله به شدت خشمگین است) با یک خودرو ظاهر میشود. پگورینو از داخل ماشین، به سمت نیکو شلیک میکند اما کیت مکریری، که در کنار نیکو ایستاده، هدف گلوله قرار میگیرد و کشته میشود.
نیکو با این انتخاب، رومن (خانوادهاش) را نجات داد، اما کیت (نماد آینده و رستگاریاش) را از دست داد.
ماموریت نهایی (Out of Commission): نیکو، رومن و لیتل جیکوب، با هم متحد میشوند تا جیمی پگورینو را شکار کنند. پس از یک تعقیب و گریز طولانی با قایق و هلیکوپتر، نیکو پگورینو را در کنار "مجسمه خوشحالی" گیر انداخته و او را میکشد. بازی با زنده ماندن رومن، اما از دست دادن شانس نیکو برای یک زندگی عادی (کیت)، به پایان میرسد.
این مقاله آپدیت می شود....