سایمون  رایلی یا همونطور که ما میشناسیم ((شبح یا گوست))  (Simon  Riley "Ghost")افسر نیروهای ویژه‌ی بریتانیا و یکی از برجسته‌ترین اعضای تیم افسانه‌ایTask Force 141 است. او با ماسک جمجمه‌ای مشهورش، هدفون نظامی و عینک آفتابی قرمز تیره شناخته می‌شود  ظاهری که او را به یکی از نمادین‌ترین چهره‌های تاریخ Call of Duty تبدیل کرده است.

در این مقاله می‌خوانیم:

گوست برای نخستین‌بار در بازی Call of Duty: Modern Warfare 2 (2009) معرفی شد، جایی که به‌عنوان یکی از اعضای کلیدی Task Force 141 در کنار شخصیت‌هایی چون Captain Price و Soap MacTavish حضور داشت. از همان لحظه‌ی ورودش، لحن آرام، رفتار سرد و چهره‌ی پوشیده‌اش او را به شخصیتی مرموز و محبوب در میان هواداران تبدیل کرد.

پس از موفقیت حضورش در MW2، گوست در آثار دیگری نیز دیده شد، از جمله کمیک Modern Warfare 2: Ghost، فیلم کوتاه Find Makarov: Operation Kingfish، و بازی‌هایی مانند Call of Duty: Online، Call of Duty: Heroes و نسخه‌ی بازسازی‌شده‌ی Modern Warfare 2 Campaign Remastered. او همچنین به‌عنوان گزینه‌ی شخصی‌سازی در Call of Duty: Ghosts و Infinite Warfare نیز در دسترس قرار دارد.

در پسِ آن نقاب، مردی است با گذشته‌ای تاریک؛ کسی که درد، خیانت و جنگ از او سربازی خاموش و مرگبار ساخته‌اند. گوست، نماد وفاداری، انتقام و سکوت است سایه‌ای که از دل مرگ می‌آید تا ماموریتش را به پایان برساند.

سرباز افسانه ای سایمون رایلی معروف به شبح

مرد پشت نقاب :سرگذشت سایمون رایلی

 سایمون رایلی دوران کودکی بسیار سخت و دردناکی را در منچستر، انگلستان پشت سر گذاشت؛ دلیلش هم پدری بی‌رحم و سنگدل بود. پدرش اغلب حیوانات خطرناک را به خانه می‌آورد و با آن‌ها او را می‌ترساند  حتی یک بار او را مجبور کرد تا ماری را ببوسد.

وقتی سایمون و برادر کوچکش تامی بزرگ‌تر شدند، تامی شب‌ها برای ترساندن او ماسکی جمجمه‌ای به صورت می‌زد؛ ماسکی که بعدها به یکی از نمادهای زندگی سایمون تبدیل شد.
پدرشان گاهی آن‌ها را به کنسرت‌های گروهی به نام Bone Lickers می‌برد و در یکی از آن کنسرت‌ها، سایمون را وادار کرد به مرگ یک زن  که از مصرف مواد جان داده بود بخندد.

 

پدر سایمون رایلی (گوست) از مار برای ترسوندن  پسرش استفاده میکرد

پیوستن به ارتش

سایمون پیش از ورود به ارتش، شاگرد قصابی در یک فروشگاه مواد غذایی بود. اما پس از حملات 11 سپتامبر، تصمیم گرفت به ارتش بپیوندد. او سرانجام پذیرفته شد و به نیروهای ویژه‌ی بریتانیا، یعنی SAS (Special Air Service)راه یافت.

در ژانویه‌ی 2003، سایمون در دوران مرخصی به خانه بازگشت، اما با صحنه‌ای تلخ روبه‌رو شد. مادر و برادرش در وضعیت بسیار بدی بودند. تامی، برادر کوچکترش، به مواد مخدر معتاد شده بود و برای تامین هزینه‌ی اعتیادش از مادرشان دزدی می‌کرد.سایمون تصمیم گرفت تا زمانی که اوضاع خانواده‌اش سر و سامان پیدا نکرده، به ارتش بازنگردد. او تمام تلاشش را برای کمک به تامی در ترک اعتیاد به کار گرفت و در مارس 2004، پس از سال‌ها آزار و خشونت، پدر بی‌رحمشان را کتک زد و از خانه بیرون انداخت.

تا ژوئن 2006، تامی مدت زیادی پاک مانده بود و با زنی به نام بث (Beth) ازدواج کرد. سایمون در مراسم ازدواج برادرش به‌عنوان ساقدوش حضور داشت. مدتی بعد، بث پسری به دنیا آورد به نام جوزف (Joseph) کودکی که سایمون او را مانند پسر خود دوست داشت و او خواهرزاده‌ی رایلی شد.

تصویری شاد از خانواده سایمون رایلی که توسط طرفداران ساخته شدهان ساخته شده

از خاکستر مکزیک: تولد شبح

سایمون رایلی، که قرار بود به عملیاتی در ایران اعزام شود، از ماموریت خود فراخوانده شد. به او دستور داده شد تا به یک تیم آمریکایی بپیوندد که وظیفه داشت کارتل مواد مخدر ساراگوسا به رهبری مانوئل روبا را در مکزیک متلاشی کند. در «روز مردگان»، فرمانده‌شان، سرگرد ورنون، به آن‌ها خیانت کرد و کل تیم را تحویل نیروهای روبا داد. رایلی و هم‌تیمی‌هایش، از جمله کوین اسپارکس و مارکوس واشنگتن، اسیر شده و ماه‌ها تحت شکنجه‌های شدید فیزیکی و روانی قرار گرفتند.

با وجود شکنجه‌های وحشتناک، رایلی نشکست. روبا که از این شکست خشمگین بود، ورنون را اعدام کرد و دستور داد رایلی را زنده در تابوت ورنون دفن کنند. رایلی با استفاده از استخوان فک جسد ورنون، تابوت را شکست و خود را از گور بیرون کشید و به تگزاس گریخت.

چهار ماه بعد، رایلی که از نظر روانی آسیب دیده بود، به سراغ هم‌تیمی‌های سابقش رفت و متوجه حقیقت تلخی شد: اسپارکس و واشنگتن هر دو شستشوی مغزی شده و به دشمن پیوسته بودند. پس از یک درگیری که منجر به فرار رایلی شد، اسپارکس و واشنگتن به خانه رایلی رفتند و تمام خانواده‌اش را به قتل رساندند. رایلی، غرق در انتقام، هر دوی آن‌ها را ردیابی و کشت. سپس به مکزیک بازگشت، دست راست روبا را شکنجه کرد، محل اختفای او را یافت و پس از حمله به عمارتش، شخصاً روبا را به قتل رساند. در حالی که رایلی با اطلاعات روبا آماده ترک محل بود، ژنرال شپرد به او نزدیک شد و او را مستقیماً وارد «نیروی ویژه 141» کرد.

سایمون رایلی گلوی واشنگتن را در خواب میبرد

سایمون رایلی «گوست» : خدمت و خیانت در نیروی ویژه 141

پس از استخدام توسط ژنرال شپرد، سایمون «گوست» رایلی به اپراتور کلیدی «نیروی ویژه 141» تبدیل شد و بلافاصله در کنار کاپیتان پرایس و سوپ، در حساس‌ترین ماموریت‌های جهانی برای شکار ولادیمیر ماکاروف و پایان دادن به جنگ جهانی سوم قرار گرفت.

افسانه در کلاس درس (عملیات اوکراین)

در یکی از ماموریت‌های حساس نیروی ویژه 141، گوست برای رسیدگی به یک بحران گروگان‌گیری در مدرسه‌ای ابتدایی در اوکراین اعزام شد.

وقتی به آنجا رسید، برخلاف تمام پروتکل‌های استاندارد، در اقدامی عجیب و محاسبه‌شده، عمداً اجازه داد تا تروریست‌ها او را دستگیر کنند. او اکنون نه به عنوان یک ناجی، بلکه به عنوان یک گروگان در کنار کودکان وحشت‌زده حضور داشت. در حالی که تنش در کلاس درس به اوج رسیده بود، او سکوت را شکست و در حضور گروگان‌گیران مسلح و کودکان، شروع به تعریف کردن داستان گذشته‌ی هولناک خود کرد؛ گویی می‌خواست به تروریست‌ها بفهماند که خطرناک‌ترین فرد حاضر در آن اتاق، خود اوست.درست پیش از آنکه تیم پشتیبانی عملیات نجات را آغاز کند، یکی از دختربچه‌های گروگان پرسید:

«اون داستانی که تعریف کردی... داستان "گوست" ... واقعیه؟ یعنی تو... تو خودِ گوستی؟»

گوست، در حالی که نگاهش روی تروریست‌های وحشت‌زده ثابت مانده بود، پاسخی داد که همه‌چیز و هیچ‌چیز را فاش می‌کرد:

«برای این جماعت تروریست‌ها... به اندازه‌ی کافی واقعیه.»

عملیات سایمون رایلی برای ازادی گروگان ها در اوکراین

عملیات شاه‌ماهی: تله‌ای برای کاپیتان (2013)

«عملیات شاه‌ماهی» (Operation Kingfish) یکی از سرنوشت‌سازترین ماموریت‌ها در تاریخ 141 بود. اطلاعاتی به دست نیروهای ائتلاف رسید که ادعا می‌کرد مکان دقیق ولادیمیر ماکاروف را در قفقاز فاش می‌کند. یک نیروی مشترک ویژه از نیروی ویژه 141 (کاپیتان پرایس، سوپ مک‌تاویش، گوست و روچ) و نیروی دلتا فورس آمریکا (سندمن و فراست)، برای این شکار گرد هم آمدند.

تیم به مجتمع یورش برد، اما کل عملیات یک تله دقیق از سوی ماکاروف بود. ناگهان، یک بمب در میان تیم منفجر شد. در حین فرار جهنمی، سوپ توسط یک آرپی‌جی به شدت زخمی شد و هواپیمای پشتیبانی AC-130 آن‌ها سرنگون شد و تیم را کاملاً آسیب‌پذیر رها کرد. در حالی که دشمن از هر سو نزدیک می‌شد، پرایس یک تصمیم فداکارانه گرفت. او عقب ماند تا به تنهایی جلوی موج حملات دشمن بایستد و برای فرار تیمش (شامل گوست و سوپِ زخمی) زمان بخرد.گوست و بقیه تیم موفق به فرار شدند، اما کاپیتان پرایس زخمی و اسیر شد. این شکست سنگین منجر به انتقال پرایس به یک گولاگ روسی و زندانی شدن او به عنوان «زندانی شماره 627» شد.

سایمون رایلی و همرزمانش در عملیان شاه ماهی

 شکار روخاس در ریودوژانیرو 

در پی کشتار تروریستی ماکاروف در فرودگاه زاخائف (که منجر به شروع جنگ جهانی سوم شد)، نیروی ویژه 141 دریافت که سلاح‌های او توسط یک دلال اسلحه به نام آلخاندرو روخاس ((Alejandro Rojasدر ریودوژانیرو تامین شده است.

گوست، کاپیتان مک‌تاویش و روچ برای دستگیری او اعزام شدند. برنامه این بود که ابتدا دستیار او را پیدا کنند. پس از یک تعقیب و گریز نفس‌گیر در خیابان‌ها، روچ موفق شد دستیار را متوقف کند. گوست بلافاصله با شکنجه از دستیار بازجویی کرد و محل اختفای خودِ روخاس را در "فاولا" (محله‌های فقیرنشین) پیدا کرد.

تیم بلافاصله وارد فاولا شد و پس از یک تعقیب و گریز طولانی در کوچه‌های تنگ، موفق شد خود روخاس را زنده دستگیر کند. گوست از فرماندهی درخواست تیم استخراج کرد، اما این درخواست رد شد و آن‌ها رها شدند. در حالی که نیروهای شبه‌نظامی محلی به آن‌ها هجوم می‌آوردند، گوست، مک‌تاویش و روچ مجبور شدند با نبرد خود را به نقطه‌ی خروج برسانند و در نهایت به سختی سوار بر هلیکوپتر نیکولای (Nikolai) از مهلکه گریختند.


سایمون رایلی درحال  اعتراف گرفتن از دستیار روخاس

نفوذ به سکوی نفتی و نجات زندانی 627

پس از فرار از آمریکای جنوبی، گوست به بقیه اعضای 141 پیوست. آنها با استفاده از اطلاعات بازیابی شده از روخاس، دریافتند که «زندانی 627» - تنها مردی که ماکاروف بیشتر از آمریکایی‌ها از او نفرت داشت - در یک گولاگ زندانی شده است.

مسیر منتهی به زندان توسط سکوهای نفتی مسدود شده بود که توسط روس‌ها به سایت‌های موشکی سام (SAM) تبدیل شده بودند. گوست و بقیه اعضای 141 و نیروهای یگان ویژه نیروی دریایی آمریکا، با هدف قرار دادن سکویی که کمترین دفاع را داشت، به آن نفوذ کردند، سکو را پاکسازی نمودند و گروگان‌ها را نجات دادند تا بتوانند سایت‌های سام را غیرفعال کنند.

پس از آن ماموریت، گوست به حمله به گولاگی که زندانی 627 را در اختیار داشت، پیوست. در آنجا او کنترل سیستم‌های امنیتی گولاگ را به دست گرفت و متحدانش را به سمت زندانی هدایت کرد؛ زندانی‌ای که مشخص شد کسی نیست جز کاپیتان جان پرایس، که در «عملیات شاه‌ماهی» اسیر شده بود.

عملیات نجات زندانی627 با مشارکت سایمون رایلی گوست

طرح اضطراری: نجات واشنگتن با EMP

در آن زمان، ارتش روسیه به خاک ایالات متحده حمله کرده و واشنگتن دی.سی در آستانه سقوط کامل بود.

با بازگشت کاپیتان پرایس به 141، او یک نقشه اضطراری جسورانه را فرماندهی کرد: نفوذ به یک پایگاه زیردریایی روسی. تیم 141 (شامل گوست، پرایس و روچ) موفق شدند کنترل یک زیردریایی اتمی روسی را به دست بگیرند. در اقدامی که گوست را شوکه کرد، پرایس بلافاصله یک موشک بالستیک قاره‌پیما (ICBM) را به سمت واشنگتن دی.سی شلیک کرد. گوست که فکر می‌کرد فرمانده‌اش در حال خیانت است، بلافاصله «کد سیاه» (هشدار شلیک هسته‌ای) را اعلام کرد.

اما پرایس به سرعت نیت واقعی خود را توضیح داد: هدف، انفجار کلاهک در جو بالایی زمین برای ایجاد یک «پالس الکترومغناطیسی» (EMP) عظیم بود. این EMP تمام تجهیزات الکترونیکی ارتش روسیه را فلج می‌کرد و به نیروهای زمینی آمریکا شانسی برای مقابله می‌داد. گوست با فهمیدن این نقشه، از اقدام پرایس پشتیبانی کرد.

شکار نهایی و خیانت ژنرال شپرد

زمینه: پس از اقدام EMP، ژنرال شپرد به قهرمان ملی تبدیل شد و اختیارات نامحدود برای پایان دادن به جنگ و شکار ماکاروف دریافت کرد.

 اطلاعات شپرد، دو پناهگاه احتمالی آخر ماکاروف را مشخص کرد. تیم دو نیم شد: پرایس و سوپ به قبرستان هواپیما رفتند؛ گوست و روچ به همراه بخش عمده‌ای از نیروهای 141، برای یورش به خانه امن (مرکز اطلاعات ماکاروف) در مرز گرجستان داوطلب شدند.

معدن طلا و دفاع تا پای مرگ: تیم گوست به خانه امن یورش برد. ماکاروف آنجا نبود، اما آن‌ها به کامپیوتر مرکزی او دست یافتند (به قول گوست: «یک معدن طلای لعنتی»). در حین دانلود اطلاعات روی یک DSM (ماژول ذخیره‌سازی داده)، نیروهای ماکاروف هجوم آوردند. در جریان این نبرد وحشیانه، اعضای تیم گوست کشته شدند و خود روچ نیز به شدت مجروح شد.

 

لحظه شهادت سایمون رایلی ملقب به گوست به دست ژنرال شپرد

 گوست، روچِ زخمی را بر دوش کشید و با جنگیدن، خود را به «نقطه فرود» LZ که شپرد برایشان تعیین کرده بود، رساند. خسته و زخمی، آن‌ها شاهد فرود هلیکوپتر شپرد برای نجاتشان بودند.

خیانت و مرگ یک افسانه:

شپرد از هلیکوپتر پیاده شد و پرسید: «اطلاعات رو گرفتید؟»

گوست پاسخ داد: «داریمش، قربان.»

شپرد به جای کمک، اسلحه مگنوم 44. خود را بیرون کشید و از فاصله نزدیک، مستقیم به سینه روچِ مجروح شلیک کرد.

گوست، در شوک مطلق، فریاد زد: «نه!»

او سعی کرد سلاحش را بالا بیاورد، اما شپرد سریع‌تر بود. گلوله دوم مستقیماً به سینه گوست اصابت کرد.

شپرد (که حالا مشخص شد تمام این مدت برای تبدیل شدن به قهرمان جنگی و پاک کردن ردپای خود این نقشه را چیده بود) DSM را از بدن بی‌جان روچ برداشت. سربازانش جسد گوست و روچ را به داخل گودالی انداختند، روی آن‌ها بنزین ریختند و آن‌ها را به آتش کشیدند. آخرین تصویر از این افسانه، شعله‌ور شدن ماسک نمادین گوست در آتش خیانت بود.