سیری (Ciri) یکی از شخصیت‌های محوری و اصلی رمان‌های The Witcher است که مخاطبان دنیای بازی‌ها او را برای اولین بار به‌طور جدی در نسخه سوم: Wild Hunt می‌بینند. او دختری سرکش، سرسخت و مستقل است؛ کسی که بیشتر از هر چیز، آزادی و حق انتخاب را می‌خواهد و از این‌که دیگران مسیر زندگی‌اش را تعیین کنند، بیزار است. در عین حال، درونی مهربان، وفادار و احساساتی دارد که معمولاً پشت چهره‌ی جسورش پنهان مانده.

در این مقاله می‌خوانیم:

سیری بسیار باهوش و تیزبین است، سریع یاد می‌گیرد و در موقعیت‌های سخت، شجاعتش را نشان می‌دهد. او از سختی‌ها فرار نمی‌کند و حتی وقتی می‌ترسد، باز هم می‌ایستد. همین روحیه‌ی جنگنده و آسیب‌پذیری پنهان، او را به یکی از پیچیده‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های این جهان تبدیل کرده است.

رابطه‌ی او با گرالت یکی از عمیق‌ترین پیوندهای عاطفی این دنیا به‌شمار می‌رود؛ پیوندی فراتر از خون و قانون، نزدیک به رابطه‌ی پدر و دختری که بر پایه‌ی اعتماد، مراقبت و فداکاری شکل گرفته است. گرالت برای سیری نه‌فقط یک ویچر، بلکه تکیه‌گاه، مربی و امن‌ترین نقطه‌ی جهان بیرون از هرج‌ومرج است.

اطلاعات پایه

القاب و نام‌های دیگر:

  • سیری
  • بچه شیر سینترا
  • فالکا
  • زیراِئل (به زبان باستانی: پرستو)
  • پرستو
  • خاکستری
  • بانوی فضا و زمان
  • بانوی دریاچه
  • سیری از ونگربرگ
دسته‌بندی عنوان جزئیات
هویت اصلی نام کامل سیریلا فیونا اِلن ریانون
  تاریخ تولد 1252 یا 1253 (در طول جشن بِلتِین)
  زادگاه سینترا / اسکلیگ
  نژاد/جنسیت انسان / مونث
القاب اصلی نام‌های رایج سیری، بچه شیر سینترا، پرستو (زیراِئل)
  القاب قدرت بانوی فضا و زمان، بانوی دریاچه
  القاب سیاسی فالکا، خاکستری، سیری از ونگربرگ
وضعیت خانوادگی والدین بیولوژیک پاوتا (مادر) و امهیر وار امریس (پدر)
  والدین خوانده گرالت از ریویا (پدرخوانده) و ینفر (مادرخوانده)
  خاندان خاندان ریون
مشخصات فیزیکی قد 175 سانتی‌متر (5 فوت و 9 اینچ)
  رنگ مو خاکستری-نقره‌ای
  رنگ چشم سبز زمردی
وضعیت شغلی و قدرت حرفه ویچر (آموزش‌دیده)
  موقعیت سیاسی وارث تاج و تخت سینترا (شاهدخت)، وارث اینس آرد اسکلیگ و اینس ان اسکلیگ
  توانایی‌های ویژه ژن خون ارشد (Elder Blood)، مهارت بالا در شمشیرزنی، جادو (کنار گذاشته شده)

بیوگرافی

سیریلا فیونا اِلن ریانون (که بیشتر با نام سیری شناخته می‌شود)، در سال 1252 یا 1253، به احتمال زیاد در طول جشن بِلتِین، به دنیا آمد. او تنها شاهدخت سینترا، دختر پاوتا و امهیر وار امریس (که در آن زمان از نام مستعار «دونی» استفاده می‌کرد) و همچنین نوه ملکه کالانته بود.

پس از آنکه گرالت از ریویا به دونی کمک کرد تا نفرینش را باطل کند، دونی از ویچر پرسید چه پاداشی می‌خواهد. گرالت در پاسخ، قانون غافلگیری را طلب کرد و درست در همان لحظه مشخص شد که پاوتا، بدون اطلاع دونی، سیری را باردار بوده است.

سیری در سال بعد و در جشن بلتین در اسکلیگ به دنیا آمد. در ابتدا، ملکه کالانته که می‌خواست از پیمان قانون غافلگیری شانه خالی کند، به مشاورش مویسک (مویسک، که در جزایر اسکلیگ با نام ارمیون (Ermion) نیز شناخته می‌شود، یک دروئید بسیار قدرتمند و خردمند بود. او نه تنها یک جادوگر طبیعت، بلکه نزدیک‌ترین دوست، معتمدترین مشاور و یکی از وفادارترین افراد به ملکه کالانته و خاندان سلطنتی سینترا بود) دستور داد تا گرالت را به قتل برساند، اما کمی بعد بدون هیچ توضیحی فرمانش را پس گرفت.

در دوران کودکی، به نظر می‌رسید پاوتا دخترش را می‌پرستید. با این حال، یک تراژدی بزرگ سرنوشت او را تغییر داد. همسر پاوتا، دونی (که در حقیقت امهیر، امپراتور آینده نیلفگارد بود)، نقشه داشت تا با جعل مرگ خود و خانواده‌اش در یک طوفان دریایی، مخفیانه سیری را به نیلفگارد ببرد تا از قدرت او برای اهداف سیاسی‌اش استفاده کند.

 

تصویری از مادر سیریی

 

پاوتا که از این نقشه خیانت‌آمیز باخبر شده بود، در یک اقدام فداکارانه برای نجات دخترش، مخفیانه سیری را درست قبل از حرکت کشتی، در اسکلیگ باقی گذاشت. این تصمیم منجر به درگیری شدیدی میان او و دونی بر روی کشتی شد که به مرگ پاوتا در دریا ختم گشت. دونی (امهیر) در این حادثه نمرد، اما برای تمام دنیا، به نظر می‌رسید که او نیز به همراه همسرش در «پرتگاه سدنا» جان باخته است. به این ترتیب، سیری پیش از آنکه 5 ساله شود، یتیم شد.

کالانته که از خواهرزاده‌اش، کرک ان کرایت، به خاطر اجازه دادن به آن‌ها برای این سفر دریایی مرگبار خشمگین بود، او را وادار کرد تا سوگند خون یاد کند که همیشه از سیری محافظت خواهد کرد. او سپس بازدید سیری از جزایر اسکلیگ را منع کرد، هرچند این ممنوعیت تنها 6 ماه دوام آورد.

 

 

جزایر اسکلیگه جایی که سیری بخشیی از کودکی خود را انجا گذراند

 

شاهدخت سینترا

با مرگ مادرش، سیری اکنون تنها وارث باقی‌مانده تاج و تخت سینترا بود و به همین دلیل، کالانته با دقتی ویژه نوه‌اش را بزرگ کرد. علی‌رغم تلاش‌های کالانته برای مخفی نگه داشتن این حقیقت که سیری یک ))فرزند غافلگیرکنند ( این قانون یک پیمان و پاداش باستانی است. وقتی فردی جان شخص دیگری را نجات می‌دهد، می‌تواند به جای طلب پول یا پاداش مادی، «قانون غافلگیری» را طلب کند. این یعنی فرد نجات‌یافته باید چیزی را به نجات‌دهنده بدهد که صاحب آن است، اما در آن لحظه از وجودش خبر ندارد(. است و سرنوشتش از بدو تولد به یک ویچر گره خورده، پرستار سیری تمام داستان را برای دختر جوان تعریف کرد. او به سیری گفت که روزی یک ویچر مو سفید خواهد آمد تا او را با خود ببرد و به عنوان یک ویچر آموزش دهد. وقتی کالانته از این موضوع باخبر شد، به شدت خشمگین شد، اما دیگر دیر شده بود؛ بذر این باور در ذهن سیری کاشته شده بود و او عمیقاً باور کرد که این سرنوشت اوست.

سپس، تقریباً شش سال پس از روزی که نفرین دونی باطل شد، گرالت به سینترا بازگشت. اما کالانته که نمی‌خواست تنها نواده باقی‌مانده‌اش را از دست بدهد، نقشه‌ای کشید. او سیری را در میان گروهی از پسران پنهان کرد و به آن‌ها گفت تا در خندق بیرون قلعه بازی کنند. وقتی گرالت از راه رسید، به اشتباه تصور می‌کرد که فرزند پاوتا یک پسر است و با نگاه کردن به گروه پسران، با خود فکر می‌کرد که کدام یک از آن‌ها «او» است. با این حال، او از بردن هر کودکی با خود امتناع کرد و بدون اینکه حتی هویت واقعی فرزند پاوتا را بفهمد، آنجا را ترک گفت.

این امتناع گرالت، ریشه در تردید عمیق او در مفهوم سرنوشت و وجدان انسانی‌اش داشت. او که خود طعم زندگی سخت و پر از تنهایی یک ویچر را چشیده بود، نمی‌خواست با دستان خودش کودکی را از یک زندگی عادی محروم کند و او را به سرنوشت مرگبار «آزمون علف‌ها» محکوم نماید.

فریب ملکه کالانته نیز آخرین چیزی بود که او برای تصمیم‌گیری نیاز داشت؛ این نقشه به گرالت ثابت کرد که دربار هرگز با رضایت از نواده‌اش دست نخواهد کشید. بنابراین، او تصمیم گرفت سرنوشت را به چالش بکشد و با ترک کردن سینترا، انتخاب را به دست تقدیر سپرد؛ اگر این پیوند واقعی بود، خودِ سرنوشت باید راهی برای رساندن آن کودک به او پیدا می‌کرد

ملکه کلانته مادربزرگ سیری

(( ملکه کلانته معروف به شیر سینترا))

 

ورود به براکیلون

کمی بعد، کالانته نامزدی سیری را با ویندهالم از آتره ترتیب داد؛ مردی که اکنون 20 ساله بود و هفت سال پیش برای به دست آوردن دست پاوتا نیز رقابت کرده بود. با این حال، کالانته سال‌ها بعد نظرش را تغییر داد و این نامزدی را به هم زد و نامزدی دیگری را ترتیب داد، این بار با کیسترین، تنها شاهزاده وِردن.

با این حال، سیری که اکنون 10 ساله بود، نه از این ایده و نه از خود کیسترین خوشش نمی‌آمد و به محض اینکه در سال 1263 برای ملاقات با خواستگار و خانواده‌اش به وِردن رسید، با کمک یک ملازم نوجوان فرار کرد. این نقشه زمانی اشتباه پیش رفت که آن‌ها به طور اتفاقی وارد منطقه مخوف براکیلون شدند؛ جنگلی که ورود به آن برای هر کسی که دوستِ دریادهای ساکن آنجا نبود، ممنوع بود.

دریادها )ارواح مونث و جنگجوی طبیعت که محافظان باستانی جنگل براکیلون هستند و با غریبه‌ها (به‌خصوص انسان‌ها) دشمنی دارند(. معمولاً هر غریبه‌ای را به محض دیدن با تیر می‌کشتند، اما آن‌ها متوجه حضور سیری نشدند؛ هرچند ملازم و گروه جستجویی که به دنبالشان بودند، به این اندازه خوش‌شانس نبودند و همگی کشته شدند.

در حالی که تنها در اعماق جنگل سرگردان بود، با یک هزارپای غول‌پیکر روبرو شد. درست زمانی که به نظر می‌رسید مرگش حتمی است، فریادهایش به گوش گرالت و برائن، یک جنگجوی دریاد، که به طور اتفاقی در همان نزدیکی بودند، رسید و آن‌ها او را نجات دادند.

پس از نجات، سیری که به غریبه‌ها بی‌اعتماد بود، تلاش کرد فرار کند، اما برائن )یک جنگجوی دریاد و محافظ جنگل براکیلون(با یک شلیک اخطارآمیز ماهرانه که تیری را از کنار گوشش رد کرد، او را متوقف نمود. شاهدخت جوان که حالا گیر افتاده بود، با گستاخی از پاسخ دادن به سوالات امتناع کرد و حتی تهدید کرد که سر هر دوی آن‌ها را از تنشان جدا خواهد کرد.

او سرانجام مجبور شد در مسیرشان به سمت دوئن کانل (قلب جنگل براکیلون) به آن‌ها بپیوندد. در تمام طول راه، او که هنوز از دلیل فرارش خشمگین بود، برای گرالت از نفرت خود نسبت به ازدواج اجباری و شوهر کردن گله می‌کرد. او حتی برای گرفتن جواب سوالاتش، گرالت را تهدید به گاز گرفتن کرد، تا اینکه ویچر با تهدید به تنبیه، او را وادار کرد تا پایان سفر مودبانه رفتار کند.

سیری در جنگل همراه گرالت

آزمون «آب براکیلون» و پیشگویی سرنوشت

وقتی گروه به دوئن کانل رسید، سیری با فرِشِنه، بارون مجروح منطقه همسایه، روبرو شد که از قبل در آنجا حضور داشت. فرشنه از دیدن سیری به شدت خشمگین شد، زیرا فرار شاهدخت جوان از ازدواج اجباری‌اش با شاهزاده کیسترین، یک بحران سیاسی عظیم برای پادشاهی او، وِردن، ایجاد کرده بود. او سیری را مقصر اصلی این آشوب می‌دانست و می‌خواست او را به خاطر این اقدام بی‌فکرانه تنبیه کند.

کمی بعد، در میان صحبت‌ها، سیری برای اولین بار شنید که این مرد مو سفید یک «ویچر» است. پیش از آنکه بتواند در این باره بیشتر بپرسد، برائن او را به سمت قلب جنگل هدایت کرد. سیری با وحشت فهمید که او را برای آزمون نهایی می‌برند: نوشیدن از «آب براکیلون». این آب جادویی قرار بود تمام خاطرات گذشته‌اش را پاک کرده و او را به یک دریاد تبدیل کند. او که کاملاً بی‌دفاع بود، با گریه و التماس اجازه داد تا او را ببرند.

در همین حین، گرالت را نزد ملکه باستانی و قدرتمند دریادها، ایتنه، آوردند. گرالت تلاش کرد تا دلیل رسمی حضورش در آنجا (یک ماموریت دیپلماتیک) را توضیح دهد، اما ایتنه حرف او را قطع کرد. او از قبل می‌دانست که سرنوشت، گرالت را به دلیلی بسیار مهم‌تر به آنجا کشانده است: سیری.

 

جنگل براکلیون از سری ویچر

((آب جنگل براکلیون یک نوشیدنی جادویی بود که انسان را از هویت قبلی جدا و به جنگل و درایادها پیوند می‌داد))

 

بحث آن‌ها سرانجام به سرنوشت دخترک کشیده شد. ایتنه می‌خواست ببیند آیا این پیوند سرنوشت واقعی است یا خیر. به همین دلیل، سیری را آوردند و جامی حاوی آب براکیلون را به او دادند. گرالت که نمی‌خواست شاهد پاک شدن حافظه و شخصیت سیری باشد، خواست آنجا را ترک کند، اما سیری با التماس از او خواست که بماند و گرالت پذیرفت.

سیری جام را نوشید. اما برخلاف انتظار همه، به جای فراموشی، او وارد یک خلسه‌ی پیشگویانه شد. او با صدایی که متعلق به خودش نبود، مستقیماً به گرالت خیره شد و گفت:

))تو شمشیر سرنوشت هستی... و من، چیزی فراتر از آنم. من سرنوشت تو هستم!((

این لحظه، حقیقت را برای همه آشکار کرد. آب براکیلون نه تنها نتوانسته بود حافظه سیری را پاک کند، بلکه قدرت نهفته در خون او را فعال کرده و پیوند ناگسستنی‌اش با گرالت را تایید کرده بود.

ایتنه که اکنون به قدرت سرنوشت ایمان آورده بود، از سیری پرسید که می‌خواهد با چه کسی برود. سیری، در حالی که هنوز تحت تاثیر آن خلسه بود، بدون تردید گرالت را انتخاب کرد. به این ترتیب، ملکه دریادها در برابر تقدیر سر خم کرد و به آن دو اجازه داد تا با هم جنگل را ترک کنند.

جدایی موقت و اثبات تقدیر

گرالت که اکنون دریافته بود سیری همان «فرزند غافلگیرکننده» اوست، با او از جنگل خارج شد. با این حال، وقتی به سمت شرق و به سوی «بروگه» به راه افتاد، سیری احساس ناراحتی می‌کرد و می‌گفت که حس می‌کند در مسیر اشتباهی می‌روند، اما با این وجود به دنبالش رفت. کمی بعد، مشخص شد که حق با او بوده است: آن‌ها با گروهی از سربازان پادشاه ارویل روبرو شدند که در حال صحنه‌سازی یک سرقت از بازرگانان بودند تا آن را به گردن دریادها بیندازند.

با این حال، سیری به جای فرار کورکورانه در جنگل، پند هوشمندانه‌ای را که گرالت پیش‌تر در قالب یک داستان به او آموخته بود، به خاطر آورد: اینکه یک بچه گربه در برابر سگ‌های درنده شانسی برای فرار روی زمین ندارد و تنها راه نجاتش، رفتن به بلندی است. او با این فکر که خود آن گربه‌ی کوچک است و آن مردان سگ‌های وحشی هستند، فوراً از تنه‌ی یک درخت بلند بالا کشید و خود را از مهلکه‌ی نبرد پایین دور نگه داشت.

پس از اینکه گرالت با کمک دریادهای همان حوالی و از راه رسیدن «مویسک» (دستیار ملکه که برای بازگرداندن سیری فرستاده شده بود)، تمام مزدوران را کشت، سیری که حالا امنیت را حس می‌کرد، دوباره پایین آمد و به آن‌ها پیوست. مویسک با کنایه گفت که ملکه کالانته احتمالاً آماده است تا دخترک را تنبیه کند، هرچند که خودِ کالانته او را فرستاده بود تا نامزدی سیری و شاهزاده کیسترین را رسماً به هم بزند.

با این حال، همان شب، گرالت یک بار دیگر تلاش کرد تا بدون سیری آنجا را ترک کند. سیری پس از رفتن او از خواب بیدار شد و فریادزنان از او خواست که نرود و به او یادآوری کرد: «من سرنوشت تو هستم!»

اما گرالت برنگشت و مویسک را تنها گذاشت تا او را به سینترا بازگرداند.

ماجراجویی‌ها در اسکلیگ

کمی بعد، سیری دوباره به اسکلیگ سفر کرد و در مقطعی به شدت شیفته یکی از جنگجویان نامدار آنجا، اولاف استیگواسون، شد. اما این عشق هرگز سرانجامی نداشت، زیرا او مردی 35 ساله، متاهل و با فرزندانی بزرگتر از خودِ سیری بود. سیری که از این موضوع پریشان شده بود، تصمیم گرفت با غرق کردن خود، خودکشی کند و برای این کار منتظر شرایط آب و هوایی مناسب ماند. با این حال، این انتظار بیش از حد طول کشید و در همین مدت، او توانست بر شیفتگی خود نسبت به آن جنگجو غلبه کند.

مدتی بعد در همان فصل، او گروهی از پسران، از جمله هیالمار ان کرایت 15 ساله را دید که روی یخ مشغول بازی بودند. بازی به این صورت بود که تلاش می‌کردند ببینند چه کسی می‌تواند در حین اسکیت از روی تعداد بیشتری سنگ پشت سر هم بپرد. هیالمار رکورددار فعلی بود تا اینکه سیری، که بسیار چابک و سریع بود، رکورد او را شکست. هیالمار که نمی‌خواست کم بیاورد، تلاش کرد تا رکورد سیری را پس بگیرد، اما در عوض به شدت با یخ برخورد کرد و چندین استخوانش را در این فرآیند شکست.

سیری و هیالمار در کنار هم

((سیری و هیالمار دوستان دوران کودکی))

با وجود این، هیالمار هیچ کینه‌ای از سیری به دل نگرفت و دختر جوان در طول دوران بهبودی‌اش مرتباً به او سر می‌زد. آن دو که جوان و ساده‌دل بودند، خیلی زود با هم «نامزد» کردند، اما به محض اینکه کرک از این موضوع باخبر شد، فوراً نامزدی آن‌ها را به هم زد، زیرا کالانته نقشه‌های دیگری برای ازدواج سیری در سر داشت و دختر جوان توسط مادربزرگش به سینترا بازگردانده شد.

کمی بعد، کالانته سومین نامزدی رسمی سیری را ترتیب داد: این بار با راداوید پنجم از ردانیا که تنها 9 سال داشت. با این حال، پیش از آنکه این دو کودک فرصتی برای ملاقات با یکدیگر داشته باشند، پدر راداوید، ویزیمیر دوم، شش ماه بعد این نامزدی را به هم زد زیرا پدر راداوید، ویزیمیر دوم، این نامزدی را به دلایل سیاسی و نظامی لغو کرد. او سایه‌ی تهدید امپراتوری نیلفگارد را بر سر مرزهای سینترا حس کرده بود و می‌دانست که این ازدواج، ردانیه را متعهد می‌کند تا در برابر تهاجم نیلفگارد از سینترا دفاع کند. ویزمیر که پادشاهی محتاط بود و نمی‌خواست کشورش را درگیر جنگی خونین و نابهنگام کند، ترجیح داد این اتحاد را قطع کند تا خود را از مهلکه‌ی جنگی که در راه بود، کنار بکشد.

سقوط سینترا

در سال 1263، امپراتوری نیلفگارد که مدتی بود در حال تسخیر پادشاهی‌های جنوبی بود، سرانجام تصمیم گرفت به سینترا حمله کند. در طول حمله نهایی، سیری خود را به همراه مادربزرگش و بسیاری از اشراف‌زادگان در قلعه پایتخت محبوس یافت. هیچ شانسی برای زنده ماندن وجود نداشت، زیرا ورود سربازان نیلفگاردی به قلعه تنها مسئله زمان بود. بی‌خبر از او و مادربزرگش، یک جاسوس نیلفگاردی نیز در قلعه حضور داشت. بنابراین، هنگامی که کالانته به چند تن از سربازانش دستور داد تا با سیری جوان فرار کنند، جاسوس به مهاجمان علامت داد که او در حال فرار است.

محافظان سیری با گروه کاهیر ماور دیفرین اَپ کِیلاخ روبرو شدند و تعقیب و گریزی در میان شهر در حال سوختن آغاز شد. سرانجام، افراد کاهیر به نگهبانان سینترایی رسیدند و نبردی درگرفت. در حالی که نیلفگاردی‌ها و سینترایی‌ها یکی پس از دیگری کشته می‌شدند، سیری وحشت‌زده روی زمین افتاد و به سختی از ضربه چاقو جان سالم به در برد. سیری که هنوز در شوک بود، خیلی زود خود را با کاهیر تنها یافت؛ تنها بازمانده آن نبرد که با کلاه‌خود بالدارش شناخته می‌شد  همان شوالیه‌ای که کابوس‌های سیری را تسخیر کرده بود.

 

 شوالیه سیاه حاظر در کابوس های سیری

((کابوس های شبانه سیری شوالیه ای سیاه پوش))

وقتی کاهیر او را برداشت، سیری شروع به جیغ زدن کرد و سپس از هوش رفت. کمی بعد، وقتی به هوش آمد، کاهیر موفق شده بود او را از شهر خارج کند. اما از آنجایی که کاهیر زبان او را نمی‌دانست، هیچ‌چیز به آرام کردن ذهن او کمکی نکرد. بعداً همان شب، وقتی آن دو برای خواب توقف کردند، او موفق شد از دستش فرار کند.

سیری که اکنون تنها بود، به مدت دو هفته در جنگل‌های ریوردل سرگردان شد. او مدتی را با خانواده‌ای چهار نفره در کاگن گذراند که به او نخ‌ریسی آموختند. سپس گروهی از فراریان را پیدا کرد و به مدت یک ماه با آن‌ها ماند تا اینکه سرانجام توسط دروئیدها پناه داده شد، زیرا آن‌ها عادت داشتند از کودکان بی‌خانمان جنگ‌زده مراقبت کنند. کمی بعد، زنی به نام گلدن‌چیکس (Goldencheeks) سرپرستی او را بر عهده گرفت و سیری با آن زن و خانواده‌اش در «سودن سفلی» زندگی کرد.

سیری هویت واقعی خود را فاش نکرد، اما گلدن‌چیکس در طی شش ماه بعد به دخترک علاقه‌مند شد، به خصوص که خودش دیگر نمی‌توانست بچه‌دار شود و تنها پسر داشت. اما سرنوشت نقشه دیگری داشت. شوهر گلدن‌چیکس، یورگا، که در این مدت در سفر بود، توسط گرالت نجات یافت. گرالت که نمی‌دانست چه پاداشی بخواهد، قانون غافلگیری را طلب کرد.

هنگامی که یورگا در سال 1264 ویچر را به خانه خود آورد و از دختر غیرمنتظره‌ای که همسرش به سرپرستی گرفته بود باخبر شد، سیری ناگهان گرالت را دید و نامش را فریاد زد. سپس آن دو به سوی یکدیگر دویدند و یک بار دیگر به هم پیوستند.

این بار، دویدن گرالت به سوی سیری، نشان‌دهنده یک دگرگونی عمیق در او بود. دفعه پیش، او از روی تردید در سرنوشت و وجدانیات، سیری را رها کرده بود. او نمی‌خواست با دستان خودش، کودکی را به سرنوشت تلخ یک ویچر محکوم کند و با ترک کردنش، تقدیر را به چالش کشیده بود.

اما حالا، همه چیز تغییر کرده بود. سرنوشت به قدرتمندترین شکل ممکن خود را اثبات کرده بود. اینکه او دوباره و به طور کاملاً تصادفی، با طلب کردن «قانون غافلگیری» از مردی دیگر (یورگا)، به همان کودک برسد، دیگر یک اتفاق ساده نبود؛ این یک تایید قاطع و غیرقابل انکار از سوی تقدیر بود که گرالت دیگر نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد.

مهم‌تر از آن، دنیا دیگر امن نبود. سینترا سقوط کرده بود، خانواده سیری مرده بودند، و آن شاهدختی که گرالت در یک زندگی امن رهایش کرده بود، حالا یک یتیم جنگ‌زده و وحشت‌زده بود. بار گناه تصمیم قبلی و وزن مسئولیت برای محافظت از او، حالا به شدت بر شانه‌های گرالت سنگینی می‌کرد.

این بار، او دیگر یک مفهوم انتزاعی به نام «فرزند غافلگیرکننده» را نمی‌دید؛ او یک دختربچه تنها را می‌دید که نامش را فریاد می‌زد. دویدن او به سوی سیری، لحظه‌ای بود که گرالت سرانجام دست از مبارزه با تقدیر برداشت و نقش خود را به عنوان محافظ او پذیرفت. این یک تسلیم شدن نبود؛ بلکه یک انتخاب آگاهانه و عمیقاً انسانی بود.

 

دیدار دوباره گرالت و سیری