ینفر از ونگربرگ، که با نام اصلی یانکا در بِلتِین (جشنواره‌ای باستانی در اول ماه می) سال 1173 به دنیا آمد، یک جادوگر بود که در ونگربرگ، پایتخت آئدیرن، زندگی می‌کرد. او عشق حقیقی گرالت از ریویا و برای سیری یک مادر بود؛ تا حدی که سیری را مانند دختر خود می‌دید و هر کاری که در توان داشت برای نجات و محافظت از او انجام داد. او به پادشاه دماوند از آئدیرن مشاوره می‌داد، هرچند هرگز به طور رسمی مشاور سلطنتی نبود. ینفر از دوستان نزدیک تریس مریگولد و جوان‌ترین عضو «شورای جادوگران» در «انجمن برادری جادوگران» محسوب می‌شد. پس از فروپاشی انجمن، «لژ جادوگران» تلاش کرد او را به عضویت درآورد، اما آن‌ها با یکدیگر اختلاف نظر داشتند، زیرا لژ قصد داشت با استفاده ابزاری از سیری، اهداف سیاسی خود را پیش ببرد.

در این مقاله می‌خوانیم:

نقل قولی از آندژی ساپکوفسکی

«وقتی شخصیت ینفر را خلق کردم، می‌خواستم گرالت کاملاً رشد کند، اما بعد تصمیم گرفتم اوضاع را پیچیده کنم. برای خوشنود کردن خواننده، یک شخصیت زن ساختم که از تبدیل شدن به یک کلیشه‌ی فانتزی امتناع می‌کند.» Andrzej Sapkowski (منظور از کلیشه، شخصیت‌های زن تک‌بعدی مانند «دوشیزه در خطر» یا «معشوقه فداکار» است؛ در حالی که ینفر با قدرت، جاه‌طلبی و اهداف مستقل خود، به عنوان یک نیروی برابر گرالت را به چالش می‌کشد، نه اینکه صرفاً منتظر نجات یا حامی او باشد و به همین دلیل در این قالب نمی‌گنجد.)

اوایل زندگی و تحصیل در آرتوزا

کودکی تلخ

ینفر که در سال 1173 به دنیا آمد، از همان لحظه تولد به دلیل گوژپشتی مادرزادی، کودکی سختی را تجربه کرد. پدرش به خاطر این نقص فوراً از او بیزار شد و مادر ینفر را مقصر دانست. او ادعا می‌کرد که این نقص از طریق خانواده مادرش که خون الف‌ها و جادوگران در رگ‌هایشان بود، به او رسیده است. مادرش در ابتدا تلاش می‌کرد از ینفر محافظت کند، اما پدرش همچنان او را کتک می‌زد تا اینکه سرانجام هر دوی آن‌ها را به خاطر زن دیگری ترک کرد. پس از آن، مادرش که از رفتن شوهرش ناراحت بود، نیز شروع به آزار و اذیت دختر خود کرد.

ینفر در دنیای ویچر

ورود به آرتوزا: رنجی در شکلی دیگر

مدتی بعد، به دلیل پتانسیل جادویی‌اش، او در مدرسه جادوگری آرتوزا پذیرفته شد. اما آرتوزا برای او پناهگاهی از گذشته‌ی تلخش نبود، بلکه ادامه‌ی همان رنج در شکلی دیگر بود. خاطرات یک عمر تحقیر به خاطر گوژپشتی مادرزادی‌اش، نفرت پدر و در نهایت فروخته شدن توسط مادرش در ازای مبلغی ناچیز، روح او را در هم شکسته بود. ینفر که هیچ امیدی برای آینده‌ای عاری از درد نمی‌دید و از فشار آموزش‌های سخت به ستوه آمده بود، در نهایت با بریدن مچ هر دو دستش اقدام به خودکشی کرد، اما زنده ماند.

دگردیسی و تولدی دوباره

طبق سنت جادوگران در آرتوزا، هرگونه نقص فیزیکی در آخرین مرحله آموزش با جادو برطرف می‌شد. این فرآیند صرفاً یک اصلاح نبود، بلکه یک دگرگونی کامل بود که به جادوگران زیبایی‌ای بی‌نقص، ابدی و فراانسانی می‌بخشید؛ زیبایی‌ای که نمادی از قدرت و جایگاهشان بود اما اغلب به قیمت گزاف ناباروری تمام می‌شد. برای ینفر، این لحظه یک تولد دوباره بود. گوژپشتی دردناکش ناپدید شد و او با زیبایی خیره‌کننده‌ای که بعدها به آن شهرت یافت—با موهای مشکی آبشاری و چشمان بنفش گیرا—ظاهر شد. در آنجا، او با سابرینا گلویسیگ همکلاسی بود، هرچند بعدها هر دو تنها تظاهر به دوستی می‌کردند. ینفر سرانجام در سال 1186، در سن 13 سالگی، این دگرگونی را کامل کرد و به عنوان یک جادوگر فارغ‌التحصیل شد.

ملاقات با گرالت

استقرار در ریند

مدتی بعد، ینفر در شهر «ریند» مستقر شد و با نادیده گرفتن قوانین پادشاه مبنی بر ممنوعیت اقامت جادوگران، آشکارا به تمرین جادو و ارائه خدمات جادویی خود پرداخت. او با اقامت در خانه سفیر نوویگراد، از مصونیت قانونی برخوردار بود.

نقشه برای اسارت جن

یک روز صبح، ویچری به نام گرالت از ریویا، به حریم خواب او تجاوز کرد و برای درمان دوستش، دندلیون، که توسط یک جن آسیب دیده بود، از او کمک خواست. پس از یک برخورد اولیه تند، ینفر موافقت کرد که شاعر را درمان کند، اما مخفیانه نقشه‌ای کشید تا پس از آخرین آرزوی دندلیون، جن را برای خود اسیر کند. وقتی گرالت سعی کرد جلوی او را بگیرد، ینفر طلسمی را بر او اجرا کرد و او را تحت کنترل خود درآورد تا مخالفانش در شورای شهر را از سر راه بردارد. پس از دستگیری گرالت، او دندلیون را که حالا به هوش آمده بود، به شهر فرستاد تا با آرزویش گرالت را آزاد کند.

تصویری از Geralt و Yennefer of Vengerberg

آخرین آرزو: گره خوردن سرنوشت‌ها

ینفر تلاش کرد جن را به دام بیندازد، اما جن با او جنگید و بخش زیادی از شهر را ویران کرد. او نمی‌دانست که ارباب جن، دندلیون نیست، بلکه گرالت است که هنوز یک آرزو برایش باقی مانده بود. گرالت از راه رسید و دید که ینفر در حال تقلاست. او حقیقت را فاش کرد: او ارباب جن بود و با آخرین آرزویش می‌توانست آن را آزاد کند. گرالت می‌دانست که به محض بیان آرزو، جن آزاد شده و ینفر را که دیگر ضعیف شده بود، خواهد کشت. بنابراین، برای نجات جان هر دو، آرزو کرد که سرنوشت‌شان به یکدیگر گره بخورد. ینفر از این فداکاری ویچر سپاسگزار بود و آن دو رابطه‌شان را آغاز کردند.

یک سال در ونگربرگ

جدایی تلخ

ینفر و گرالت به مدت یک سال در ونگربرگ با هم زندگی کردند. گاهی ینفر از گرالت می‌خواست تا او را در جلسات با دیگر جادوگران همراهی کند، اما گرالت، از ترس رفتار تحقیرآمیز آن‌ها، این درخواست را رد می‌کرد. سرانجام، گرالت جادوگر را ترک کرد و با این کار، احساس تلخی و کینه را در دل او باقی گذاشت.

جستجوی درمانی برای یک حسرت

ینفر پس از مدتی سفر، به معبد ملیتله در شهر الندر (Ellander) رفت تا با ننکه (Nenneke)، کشیش ارشد معبد، درباره‌ی درمان ناباروری‌اش صحبت کند. او که مدت‌ها بود از ناتوانی در مادر شدن رنج می‌برد، امیدوار بود که شاید معجزه‌ای در این معبد مقدس بتواند آرزویش را برآورده کند. در مدت اقامتش در معبد، ینفر مدام به دنبال گرالت می‌گشت. او تصور می‌کرد ممکن است ویچر محبوبش هم آنجا باشد، اما وقتی فهمید گرالت در معبد نیست، ناامید شد. این ناامیدی و خشم پنهانش باعث شد هنگام صحبت با ننکه، زود از کوره در برود.

رویارویی با حقیقت در معبد

در گفت‌وگویشان، ننکه با لحن مهربان اما صریحش به ینفر گفت که ناباروری‌اش نتیجه‌ی انتخاب خود اوست — زمانی که برای رسیدن به زیبایی و قدرت، بدنش را با جادو دگرگون کرد. او سعی کرد به ینفر بفهماند که بعضی زخم‌ها بخشی از سرنوشت‌اند، نه چیزی که بتوان با زور جادو درمانش کرد. اما این حرف‌ها برای ینفر، مثل خنجری در قلبش بود. او سال‌ها درونش با این احساس گناه زندگی کرده بود و حالا شنیدن آن از زبان کسی دیگر، غرورش را جریحه‌دار کرد. از طرفی، ینفر به زندگی عملی و کنترل‌گر خود عادت داشت، در حالی‌که ننکه زندگی را از زاویه‌ای معنوی و آرام می‌دید. همین تفاوت دیدگاه باعث شد گفت‌وگویشان رنگ مشاجره بگیرد. در نهایت، ینفر که از احساساتش غافلگیر و خشمگین شده بود، پس از درگیری لفظی با ننکه، معبد را ترک کرد. او می‌دانست که ننکه از روی دلسوزی با او صحبت کرده، اما غرورش اجازه نمی‌داد آن را بپذیرد.

تصویری دیگر از ینفر در کنار گرالت

شکار اژدها

آغاز ماجرا

ماجرا از آنجا آغاز شد که روستاییان دهکده‌ی هولوپل، اژدهای سبزی به نام میرگ‌تابراک را که در آن حوالی لانه کرده بود، زخمی کردند. خبر این اژدهای آسیب‌پذیر به گوش شاه نیدامیر رسید و او فرصت را برای کسب شهرت و ثروت غنیمت شمرد و گروهی از شکارچیان را برای کشتن اژدها گرد هم آورد. ینفر نیز در این شکار شرکت کرد و شاه نیدامیر را به همراه شکارچیان اژدها همراهی نمود. به زودی گرالت، دندلاین، دوره‌گارای، بورک سه زاغچه و دو جنگجوی زریکانیایی‌اش، تیا و ویا، به این گروه پیوستند.

تجمعی از انگیزه‌های پنهان

این شکار، که به فرمان پادشاه جوان و جویای نام، نیدامیر، ترتیب داده شده بود، صرفاً یک ماجراجویی نبود؛ بلکه تجمعی از انگیزه‌های پنهان و آشکار بود.

  • پادشاه نیدامیر: در کشتن اژدها، فرصتی برای تثبیت قدرت و ثبت نامش در تاریخ می‌دید.

  • شکارچیان حرفه‌ای و دورف‌ها: وسوسه گنجینه افسانه‌ای اژدها و افتخاری که از کشتن آن به دست می‌آمد.

  • ینفر: به دنبال درمانی برای بزرگترین حسرت زندگی‌اش، یعنی ناباروری، آمده بود. او شنیده بود که اعضای بدن یک اژدها ممکن است بتواند نفرین او را باطل کند و این شکار، آخرین امید ناامیدانه‌اش بود.

  • گرالت: او هیچ علاقه‌ای به کشتن اژدهایان نداشت. او به آنجا آمده بود، چون شنیده بود ینفر آنجاست. چهار سال از جدایی تلخشان می‌گذشت و او به این سفر نپیوسته بود تا هیولایی را شکار کند؛ او به دنبال قلبی بود که زمانی آن را شکسته بود.

دیداری دوباره پس از چهار سال

وقتی گرالت از میان درختان بیرون آمد و چشمش به ینفر افتاد، زمان برای لحظه‌ای ایستاد. ینفر با همان زیبایی خیره‌کننده اما با نگاهی سرد و غیرقابل نفوذ به او خیره شد. گرالت به سمت او قدم برداشت، اما پیش از آنکه بتواند کلامی بگوید، ینفر با صدایی آرام اما پر از کنایه و خشم فروخورده، سکوت را شکست. او به تلخی به خاطر آورد که چهار سال از آن شبی که گرالت او را با یک نامه ترک کرده بود، می‌گذشت. ینفر بدون اینکه فرصت هیچ توضیحی به گرالت بدهد، به صراحت به او گفت که هرگز او را نبخشیده و رابطه‌شان برای همیشه تمام شده است. او با قاطعیت اعلام کرد که تنها به خاطر حفظ ظاهر در مقابل دیگر اعضای گروه، حاضر است با او رفتاری عادی و متمدنانه داشته باشد، اما در خلوت، آن‌ها دو غریبه‌اند. گرالت که در برابر این دیوار سرد و محکم حرفی برای گفتن نداشت، تنها توانست شرایط او را بپذیرد. به این ترتیب، رویارویی دوباره‌ی آن‌ها نه با آغوشی گرم، بلکه با پیمانی تلخ برای تظاهر به دوستی آغاز شد و بار سنگین حرف‌های ناگفته و زخم‌های کهنه میانشان باقی ماند.

شکار اژدها در ویچر

تنش در اردوگاه

ورود ینفر به اردوگاه با تنش همراه بود؛ یارپن زیگرین، که به عنوان یک دورف ذاتاً به جادو و کسانی که از آن استفاده می‌کنند بی‌اعتماد بود، با دیدن جادوگری قدرتمند مانند ینفر، بلافاصله به نیت او شک کرد. از نظر یارپن، حضور ینفر در یک ماموریت پر از گنج، تنها یک معنا داشت: او برای منافع شخصی آنجا بود. به همین دلیل، او با لحنی تند به ینفر توهین کرد و ینفر نیز با خشونت او را تهدید نمود. دیگر شکارچیان نیز به صراحت به او گفتند که به کمک جادویش نیازی ندارند، زیرا می‌ترسیدند که اگر او با طلسمی اژدها را بکشد، تمام پاداش به او برسد. در طول سفر، بحثی میان دوره‌گاری که معتقد بود باید از تمام موجودات محافظت کرد و ینفر که اژدهایان را دشمن انسان می‌دانست، درگرفت. سپس گرالت نیز وارد بحث شد و با ینفر مخالفت کرد و با کنایه گفت که اگر اژدهایان گنجینه انباشته نمی‌کردند، هیچ‌کس، به خصوص جادوگرانی مثل ینفر، به آن‌ها کاری نداشت.

حادثه بر روی پل

وقتی گروه به یک پل لرزان رسید، ریزش کوه آن‌ها را غافلگیر کرد. پل فرو ریخت و گرالت و ینفر از آن آویزان ماندند. در حالی که دیگران برای نجاتشان تردید داشتند، شوالیه شجاعی به نام آیک از دنسل، با یک طناب الفی آن‌ها را بالا کشید.

آشکار شدن حقیقت: اژدهای طلایی

در ادامه مسیر، پیش از رسیدن به کمینگاه اژدها، بورک سه زاغچه به همراه دو جنگجوی خود، تیا و ویا، به بهانه‌ای از گروه جدا شد و راه دیگری را در پیش گرفت. مدت زیادی از جدایی آن‌ها نگذشته بود که گروه به بن‌بستی در دره رسید. در آنجا، آن‌ها نه با یک، که با دو اژدها روبرو شدند: یک اژدهای سبز ماده که زخمی به نظر می‌رسید و در کنارش، یک اژدهای طلایی باشکوه که برای محافظت از او ایستاده بود. در این لحظه بود که حقیقت آشکار شد؛ اژدهای طلایی، ویلن‌ترتنمرت، همان بورک سه زاغغچه بود که تمام این مدت هویت خود را پنهان کرده بود. او به زبان انسان‌ها سخن گفت و به گروه هشدار داد که آنجا را ترک کنند.

ینفر از ونگربرگ در دنیای The Witcher

دوئل، هرج‌ومرج و خیانت

شوالیه آیک از دنسل، که مردی مغرور و پایبند به اصول جوانمردی بود، این هشدار را نادیده گرفت و با غرور اژدهای طلایی را به دوئلی تن به تن طلبید. ویلن‌ترتنمرت مبارزه را پذیرفت، اما این دوئل در یک چشم به هم زدن به پایان رسید. اژدها با یک حرکت سریع دُم، اسب و سوار را به گوشه‌ای پرتاب کرد. شوالیه آیک به راحتی و به شکلی تحقیرآمیز شکست خورد و در حالی که زره‌اش در هم شکسته و استخوان‌هایش خرد شده بود، از ادامه‌ی نبرد باز ماند. دوره‌گاری اعلام کرد که از اژدها محافظت خواهد کرد و هرج‌ومرجی در گروه درگرفت. ینفر در اقدامی ناگهانی، با جادو گرالت و دوره‌گاری را فلج کرد تا شکارچیان بتوانند کارشان را انجام دهند. اما شکارچیان بلافاصله به خود او نیز خیانت کرده و او را در کنار بقیه بستند.

لمس معصومیت و تغییر جبهه

درست زمانی که به نظر می‌رسید همه چیز از دست رفته، حقیقت آشکار شد: اژدهای طلایی در حال محافظت از فرزندانش بود. یکی از بچه‌اژدهاها با معصومیت خود را به ینفر بسته شده مالید. این صحنه قلب ینفر را لمس کرد. او از گرالت خواست تا با طلسم ایگنی او را آزاد کند و سپس با تمام قدرت جادویی‌اش، از اژدهایان در برابر حمله شبه‌نظامیان محلی دفاع کرد.

پیشگویی اژدهای طلایی

پس از نبرد، در حالی که ینفر خسته بود، ویا (جنگجوی زریکانیایی) شمشیرش را برای کشتن او بالا برد. اما ویلن‌ترتنمرت جلوی او را گرفت و اعلام کرد که کشتار تمام شده است. او از کمک ینفر و گرالت قدردانی کرد و سپس رو به ینفر گفت: «شما دو نفر برای یکدیگر ساخته شده‌اید... اما هیچ‌چیز از آن حاصل نخواهد شد.» با وجود این پیشگویی تلخ، شعله عشق میان جادوگر و ویچر دوباره زنده شده بود.