گرالت از ریویا، ویچری افسانه‌ای از مکتب گرگ بود که در قرن سیزدهم فعالیت می‌کرد. او دلباختهٔ جادوگری به نام ینفر بود که علی‌رغم رابطه‌ی پرفراز و نشیبشان، عشق زندگی‌اش حساب می‌شد و سرپرستی سیری را نیز به عنوان پدرخوانده بر عهده گرفت.

در این مقاله می‌خوانیم:

گرالت از ریویا، یک افسانه

آزمون علف‌ها و جهش‌های منحصربه‌فرد

طی «آزمون علف‌ها» (Trial of the Grasses)، گرالت تحمل غیرمعمولی در برابر جهش‌زاها (Mutagens) از خود نشان داد؛ موادی که قدرت‌های ویچری را به آن‌ها می‌بخشید . به همین دلیل، او تحت جهش‌زاهای آزمایشی بیشتری قرار گرفت که موهایش را کاملاً سفید کرد و به او سرعت، قدرت و استقامتی فراتر از سایر ویچرها بخشید.

ریشه‌های یک نام و یک لقب

گرالت، علی‌رغم لقبش، اصالتاً اهل ریویا نبود. پس از آنکه مادرش، ویسنا، او را به ویچرها سپرد، در قلعه‌ی کائر مورهن در قلمرو کائِدْوِن پرورش یافت. برای اینکه ویچرهای جوان در نظر مشتریان احتمالی خود قابل اعتمادتر جلوه کنند، استادشان وسمیر، آن‌ها را تشویق می‌کرد تا برای خود نام خانوادگی بسازند. انتخاب اول گرالت، «گرالت راجر اریک دو هوت-بلگارد» بود، اما وسمیر این نام را احمقانه و متظاهرانه خواند و در نتیجه تنها «گرالت» از آن باقی ماند. لقب «از ریویا» جایگزینی عملی‌تر بود و گرالت برای معتبرتر نشان دادن خود، حتی لهجه‌ی ریویایی را نیز تقلید می‌کرد. سال‌ها بعد، ملکه مِه‌و از لیریا، به پاس شجاعت گرالت در نبرد پل روی رودخانه‌ی یاروگا، رسماً به او مقام شوالیه و عنوان «گرالت از ریویا» را اعطا کرد که این موضوع مایه‌ی سرگرمی خود گرالت شد و او را به یک شوالیه‌ی حقیقی تبدیل کرد.

گرالت از ریویا-The Witcher Geralt of Rivia

اوایل زندگی: شکل‌گیری یک ویچر

گرالت، فرزند جادوگری به نام ویسنا و احتمالاً جنگجویی به نام کورین بود. مادرش مدت کوتاهی پس از تولد، او را به مکتب گرگ در کائر مورهن سپرد تا در آنجا برای تبدیل شدن به یک ویچر آموزش ببیند و پرورش یابد.

جهش‌ها و آموزش در کائر مورهن

او در کودکی، آزمون سخت علف‌ها را پشت سر گذاشت و از جهش‌های طاقت‌فرسایی که برای کسب توانایی‌های ویچری لازم بود، جان سالم به در برد. به دلیل مقاومت کم‌نظیرش، برای جهش‌های آزمایشی بیشتری انتخاب شد که به او قدرت، سرعت، استقامت، مقاومت، بهبودی سریع‌تر، حواس فراانسانی، مصونیت کامل در برابر بیماری‌ها و سموم رایج و مقاومت شدید در برابر درد بخشید. این فرآیند باعث سفید شدن موهایش شد و لقب «گرگ سفید» را برای او به ارمغان آورد.

گرالت زیر نظر وسمیر، مربی خود که برایش همچون پدری بود، آموزش دید. او خیلی زود با یکی از شاگردان به نام اِسکل دوست شد و مانند دو برادر به هم نزدیک شدند. آن‌ها یک بار زنبوری غول‌پیکر را گرفتند و در کوزه‌ای انداختند و به حرکات مضحک حشره می‌خندیدند تا اینکه وسمیر متوجه شد و با تسمه‌ای چرمی تنبیه‌شان کرد. گرالت به دلیل موفقیت چشمگیرش در تمرینات، تنها ویچری بود که برای آزمایش‌های جهش اضافی انتخاب شد و توانست از آن‌ها زنده بیرون بیاید. او همچنین مدتی را نزد مادر آسُومْپتا و راهبه نِنِکه در معبد ملیتِله در الزبورگ گذراند.

تصویری هنری از ازمون سخت علف ها که گرالت Geralt of Riviaاز ریویا در کودکی پشت سر گذاشت

اولین گام‌ها در مسیر

پس از پایان آموزش‌هایش، گرالت سوار بر اسبی به نام روچ (نامی که بر تمام اسب‌های بعدی خود نیز گذاشت) قدم به دنیا گذاشت و زندگی خود را به عنوان یک شکارچی هیولای مزدور آغاز کرد. در ابتدا، گرالت جوانی مصمم و مشتاق بود و بر این باور بود که در دنیایی پر از هیولا و جانوران، وجود او برای محافظت از بی‌گناهان ضروری است؛ هرچند وسمیر قویاً به او توصیه کرده بود که نقش یک شوالیه‌ی سرگردان یا حافظ قانون را بازی نکند.

حدود پنجاه مایل پس از ترک کائر مورهن، گرالت که مشتاق کشتن اولین هیولای خود بود، با مردی کچل با دندان‌های پوسیده مواجه شد. آن مرد گاری یک دهقان را متوقف کرده بود و در حالی که همدستانش پدر دختر را گرفته بودند، دختر جوان را بیرون می‌کشید. مرد کچل لباس دختر را پاره کرد و فریاد زد که وقت آن است با یک مرد واقعی آشنا شود. گرالت اسبش را به سوی او راند و گفت: «وقت آن رسیده که خودت هم با یکی آشنا شوی.». راهزن، دختر را رها کرد و با تبری به گرالت حمله کرد. گرالت با دو ضربه‌ی شمشیر خود او را از پای درآورد. ویچر جوان برگشت و انتظار قدردانی داشت، اما پدر دختر به همراه سایر مهاجمان فرار کرده بود و دختر که غرق در خون مرد بود، با دیدن گرالت ابتدا استفراغ کرد، سپس هیستریک شد و از وحشت از هوش رفت. این اتفاق باعث شد گرالت پس از آن به ندرت در چنین مسائلی دخالت کند.

سال‌های سرگردانی و شکار

پیرو توصیه‌ی نِنِکه، او در مقطعی حدود سال 1231، تحصیل در آکادمی آکسنفورت را آغاز کرد و در برخی سخنرانی‌ها، از جمله نجوم، شرکت نمود. در طول سال‌ها، گرالت سراسر قاره را پیمود. او به شهرها و قلعه‌ها سر می‌زد و به دنبال اعلامیه‌هایی بود که روی تابلوها چسبانده شده بودند: «ویچر فوراً مورد نیاز است.». ماجراجویی‌هایش او را به مکان‌های مقدس، دخمه‌ها، گورستان‌ها، خرابه‌ها، دره‌های جنگلی و غارهای پنهان در کوهستان‌ها کشاند.

فهرستی از هیولاهای شکار شده توسط گرالت:

ردیف نام فارسی نام انگلیسی (English Name) دسته‌بندی اصلی
1 مانتیکور Manticore هیولاهای ترکیبی / هیولاهای بزرگ
2 اژدهای بالدار Wyvern هیولاهای اژدهاسان / دراکونیدها (Draconids)
3 فوگلر Foglet ارواح / هیولاهای شبح‌سان (Specters)
4 آئسکنا Aeschna حشرات غول‌پیکر / هیولاهای مرداب (Insectoids)
5 ایلیوکوریس Ilyocoris خون‌آشام / هیولاهای خفاش‌سان (Vampires)
6 خیمرا Chimera هیولاهای ترکیبی / اژدهاسان (Draconids)
7 لشای Leshen / Leshy ارواح جنگل / هیولاهای ابتدایی (Relicts)
8 خون‌آشام Vampire (Higher/Lower) هیولاهای خفاش‌سان / خون‌آشام‌ها (Vampires)
9 غول Giant هیولاهای بزرگ / غول‌ها (Ogroids)
10 گریور Graver مردگان متحرک / ارواح (Necrophages)
11 گرگینه Werewolf هیولاهای نفرین‌شده (Cursed Ones)
12 عقرب غول‌پیکر Giant Scorpion حشرات غول‌پیکر (Insectoids)
13 استریگا Striga هیولاهای نفرین‌شده (Cursed Ones)
14 آنیس سیاه Black Annis هیولاهای ابتدایی / جادوگران (Relicts / Hags)
15 کیکیمور Kikimora حشرات غول‌پیکر / هیولاهای مرداب (Insectoids)

مبارزه گرالت با هیولاها

قصاب بلَویکن 

روزی «گرالت» به شهر «بلاویکن» رسید. کدخدای محلی، «کالدمین»، برخلاف بسیاری از مردم که از ویچرها دوری می‌کردند، از او استقبال کرد و حتی او را برای شام به خانه‌اش دعوت نمود. در طول شام، گرالت برای نمایش مهارت فراانسانی‌اش (و شاید برای سرگرمی خودش)، چنگالش را با دقتی مرگبار در تاریکی مطلق به سمت موشی پرتاب کرد و آن را کشت. این حرکت، هرچند ممکن بود کالدمین را تحت تاثیر قرار دهد، اما همسرش، «لیبوشه»، را بیشتر نگران کرد. لیبوشه، مانند بسیاری از مردم عادی، به ویچرها بدگمان بود؛ او از حضور موجودی چنین غیرطبیعی و بالقوه خطرناک در خانه‌اش احساس ناخوشایندی داشت. این بدبینی پنهان، که حتی در مهمان‌نوازی کدخدا نیز سایه انداخته بود، نشان می‌داد که گرالت در بلاویکن، حتی پیش از هرگونه درگیری، با دیواری از ترس و پیش‌داوری روبروست؛ زمینه‌ای که اتفاقات تلخ بعدی را قابل‌فهم‌تر می‌کند.

پیش‌زمینه‌ی یک دشمنی: ماجرای کوویر

مدتی بعد از آن اولین دیدار از بلاویکن، گرالت یک آمفیسبائنا (مار دوسر افسانه‌ای) را کشت و سرش را به دربار «شاه اِدی» در «کوویر» برد تا پاداشش را بگیرد. اما دو جادوگر دربار، «زاویست» و «استرگوبور»، شاه را قانع کردند که گرالت چیزی جز یک شیاد نیست و احتمالاً سر یک هیولای معمولی را آورده است. در نتیجه، شاه نه‌تنها هیچ پاداشی به او نداد، بلکه دستور داد ظرف دوازده ساعت قلمرو را ترک کند — کاری که گرالت به‌سختی توانست انجام دهد، زیرا ساعت شنی شاه شکسته بود و زمان به‌درستی نمی‌گذشت. این اتفاق، خصومتی پنهان میان گرالت و استرگوبور ایجاد کرد و پیش‌زمینه‌ای شد برای رویارویی دوباره‌ی آن‌ها.

بازگشت به بلاویکن و درخواست جادوگر

دو سال پس از ماجرای ناخوشایند در کوویر، مسیر گرالت دوباره به شهر کوچک بلاویکن افتاد. کدخدای شهر، کالدمین، برخلاف انتظار، از دیدن دوباره او خوشحال شد. گرالت به‌تازگی یک کیکیمور (هیولایی حشره‌مانند و خطرناک) را که در زباله‌دانی نزدیکی شهر لانه کرده بود، کشته بود و لاشه‌اش را با خود آورده بود، به این امید که پاداشی دریافت کند. اما کالدمین با تاسف توضیح داد که بودجه‌ای برای چنین پاداش‌هایی ندارد.

در همین حین، یکی از نگهبانان با تردید پیشنهاد کرد که شاید جادوگر محلی که در برجی خارج از شهر زندگی می‌کرد و خود را «استاد ایریون» می‌نامید، به لاشه این موجود عجیب علاقه‌مند باشد. گرالت که می‌دانست جادوگران اغلب به دنبال مواد کمیاب برای معجون‌هایشان هستند، موافقت کرد به انجا برود.وقتی به برج رسیدند و جادوگر ظاهر شد، گرالت بلافاصله او را شناخت: این «ایریون» کسی نبود جز همان استرگوبور. استرگوبور نیز گرالت را شناخت و او را به داخل برج دعوت کرد.

وقتی تنها شدند، گرالت با کنایه‌ای تلخ به استرگوبور یادآوری کرد: «ظاهراً ساعت شنی اعلی‌حضرت هنوز تعمیر نشده.» جادوگر اما بحث را عوض کرد و مستقیماً به سراغ اصل مطلب رفت. او با حالتی مضطرب توضیح داد که جانش در خطر است: زنی به نام رنفری، که استرگوبور او را یک هیولای نفرین‌شده و تجسم لیلیث می‌دانست، به همراه گروه راهزنانش وارد شهر شده و قسم خورده که او را بکشد. رنفری در واقع شاهدخت کریدِن بود که استرگوبور به دلیل تولدش در زمان «خورشید سیاه» او را نفرین‌شده خوانده و باعث تبعید و تباهی زندگی‌اش شده بود. این نفرت، ریشه‌ای عمیق و دوسویه داشت.

استرگوبور از گرالت خواست تا «شرارت کمتر» را انتخاب کند و این «هیولا» را پیش از آنکه بتواند آسیبی برساند، از بین ببرد. اما گرالت که هم به خاطر اتفاق کوویر از استرگوبور دل خوشی نداشت و هم نمی‌خواست کورکورانه وارد درگیری‌ای شود که از آن چیزی نمی‌دانست، درخواست او را رد کرد. او با خونسردی پاسخ داد: «من هیولاها را می‌کشم، نه آدم‌ها را. این مشکل توست، جادوگر. خودت حلش کن.» و برج را ترک کرد.

رویارویی اول با رنفری: بن‌بست گفتگو

رنفری شاهدخت نفرین شده-گرالت از ریویا

آن شب، گرالت و کالدمین به میخانه‌ی «دادگاه طلایی» رفتند، جایی که رنفری و گروهش اقامت داشتند. گرالت به سراغ افراد رنفری رفت تا اطلاعاتی به دست آورد و بفهمد نیت واقعی‌شان چیست، اما آن‌ها که او را یک مزاحم می‌دیدند، همکاری نکردند و فقط او را مسخره کردند تا اینکه یکی از آن‌ها، به نام «فیفتین»، او را به مبارزه طلبید. پیش از آن‌که درگیری آغاز شود، رنفری از راه رسید. او گرالت را از روی شهرتش شناخت و خواست با او و کالدمین خصوصی صحبت کند.

کالدمین از او خواست شهر را ترک کند، وگرنه بازداشت می‌شود. اما رنفری بی‌اعتنا، نامه‌ای با مُهر پادشاه آئودن نشان داد که به او در آن قلمرو مصونیت می‌داد و عملاً دست کدخدا را می‌بست. در این لحظه، گرالت وارد گفتگو شد و سعی کرد با منطق، رنفری را متقاعد کند که شهر را ترک کند و از انتقامش بگذرد تا از خونریزی جلوگیری شود. رنفری با این که تحت تاثیر دخالت مستقیم گرالت قرار گرفته بود، درخواست او را رد کرد و در عوض پیشنهاد داد که گرالت در کشتن استرگوبور به او بپیوندد. اما با امتناع گرالت، گفتگو به بن‌بست رسید و گرالت و کدخدا میخانه را ترک کردند.

شب سرنوشت‌ساز و اولتیماتوم تریدَم

آن شب، وقتی گرالت به اتاق مهمان خود در خانه‌ی کالدمین بازگشت، رنفری را در آنجا یافت. رنفری، که حالا گرالت را تنها کسی می‌دید که شاید بتواند درکش کند، داستان کامل زندگی‌اش را تعریف کرد: از شاهدختی و نفرین خورشید سیاه تا تبعید و تبدیل شدن به راهزنی بی‌رحم که تمام وجودش وقف انتقام از استرگوبور شده بود.

او بار دیگر از گرالت خواست به او کمک کند، اما گرالت باز هم از جانب‌داری خودداری کرد و تنها التماس کرد که شهر را ترک کند. رنفری در پاسخ، با لحنی مرموز از «اولتیماتوم تریدَم» سخن گفت و سپس با حالتی آشتی‌جویانه پذیرفت که فردا شهر را ترک خواهد کرد. او خواست آن شب را با گرالت بگذراند و گرالت که شاید امیدوار بود بتواند نظرش را تغییر دهد یا حداقل او را آرام کند، پذیرفت.

صبح روز بعد، هنگامی که گرالت با کالدمین و خانواده‌اش صبحانه می‌خورد، کدخدا معنای واقعی «اولتیماتوم تریدَم» را توضیح داد: تهدید به گروگان‌گیری و کشتار مردم بی‌گناه بازار برای مجبور کردن طرف مقابل به تسلیم. گرالت فوراً فهمید که رنفری به او دروغ گفته و قصد دارد از این ترفند وحشتناک برای بیرون کشیدن استرگوبور از برجش استفاده کند. او به‌سرعت به سمت بازار دوید  بازاری که برای شلوغ‌ترین روز سال آماده می‌شد.

کشتار در بازار: تولد یک لقب شوم

وقتی رسید، اعضای گروه رنفری در نقاط مختلف بازار موضع گرفته بودند، اما هنوز دست به کاری نزده بودند؛ رنفری ابتدا برای دادن اولتیماتوم نهایی به برج استرگوبور رفته بود. اما گرالت نمی‌توانست صبر کند. او می‌دانست که به محض بازگشت رنفری و رد شدن درخواستش، این بازار به حمام خون تبدیل خواهد شد. او باید «شرارت کمتر» را انتخاب می‌کرد.

گرالت شمشیرش را کشید و به سمت راهزنان حمله کرد. مردم با وحشت جیغ کشیدند. آنچه در پی آمد، یک رقص مرگ سریع و بی‌رحمانه بود. گرالت با مهارت مرگبار یک ویچر، یکی پس از دیگری اعضای گروه رنفری را در برابر چشمان وحشت‌زده مردم از پا درآورد.

درست زمانی که آخرین راهزن بر زمین افتاد، رنفری از راه رسید. او کشتار افرادش را دید، نگاهش با نگاه گرالت تلاقی کرد؛ نگاهی پر از درد و خیانت. گرالت التماس کرد که عقب‌نشینی کند، اما رنفری حاضر نشد. انتقام، تنها چیزی بود که برایش باقی مانده بود. دوئل میان آن دو آغاز شد؛ نبردی تلخ که با مرگ رنفری در آغوش گرالت پایان یافت.

در همان لحظه، استرگوبور از برجش بیرون آمد و با خونسردی اعلام کرد که می‌خواهد جسد رنفری را برای کالبدشکافی ببرد. گرالت با خشمی سرد تهدید کرد: «اگر دست به او بزنی، تو را خواهم کشت.» استرگوبور که وحشت را در چشمان ویچر دید، عقب‌نشینی کرد و به کوویر بازگشت.اما مردم شهر که تنها کشتار را دیده بودند و از خطری که گرالت از آن جلوگیری کرده بود، بی‌خبر بودند، وحشتشان به نفرتی کور تبدیل شد. آن‌ها شروع به فریاد زدن کردند: «هیولا!»، «قاتل!» و سنگ به سوی گرالت پرتاب کردند.کالدمین خود را میان جمعیت انداخت و آن‌ها را متوقف کرد. اما آسیب وارد شده بود. او با چهره‌ای غمگین رو به گرالت کرد و گفت: «شهر را ترک کن، گرالت. و دیگر هرگز به بلاویکن بازنگرد.»

گرالت، در سکوت و زیر باران سنگ‌ها و نفرین‌ها، شهر را ترک کرد؛ شهری که نجاتش داده بود، اما او را با لکه ننگ «قصاب بلاویکن» بدرقه کرد.

جلوگیری گرالت از ریویا از ربودن پیکر رنفری

 

رویارویی با فرزند غافلگیرکنندهٔ اِسکل

(توجه: این بخش تنها در محدوده‌ی داستان بازی‌های ویدیویی روایت شده و ممکن است با آثار اصلی آندری ساپکوفسکی در تضاد باشد.)

بازگشت به کائر مورهن و یک پیشنهاد عجیب

در پاییز سال 1232، گرالت تصمیم گرفت زودتر از همیشه به کائر مورهن بازگردد، اما در میانه‌ی راه، اسبش طعمه‌ی گرگ‌ها شد. او در طول مسیر با چندین اردوگاه از اهالی کینگورن مواجه شد و در یکی از آن‌ها توقف کرد تا با شاهزاده مروین آدِمِین، جادوگر سابرینا گِلوِسیگ و دورفی(Dwarf) به نام مِرتون برینگز دیدار کند. آن‌ها پیشنهادی برای گرالت داشتند، اما پیش از آنکه سابرینا فرصت کند آن را مطرح کند، گله‌ای از گرگ‌ها به اردوگاه حمله کرد. پس از دفع حمله‌ی گرگ‌ها، سابرینا با گرالت صحبت کرد. او با اشاره به گرگ‌های مهاجم، توضیح داد که این حمله اتفاقی نبوده و به نفرین «خورشید سیاه» مرتبط است. او شرح داد که این نفرین باعث می‌شود فرد نفرین‌شده طبیعتی وحشی پیدا کند و حیوانات درنده‌ای مانند گرگ‌ها به او جذب شده و به عنوان گله و محافظان شخصی‌اش عمل کنند. سپس بحث را به دِیدره آدِمِین، خواهر مروین، کشاند که در کائر مورهن پناه گرفته و دقیقاً به همین نفرین مبتلاست. سابرینا از گرالت خواست تا دِیدره را از قلعه خارج کند تا بتواند او را برای مطالعه و یافتن درمانی برای نفرین، به شورای جادوگران تحویل دهد.

توطئه‌ها و حقایق آشکار شده

هنگامی که گرالت از چادر بیرون آمد، مروین به او نزدیک شد و طوماری از طرف شاه هنسِلت از کائِدْوِن را به او نشان داد. در طومار ذکر شده بود که مروین تحت حمایت پادشاهی کائِدْوِن قرار دارد و هرکس با او مخالفت کند، با خودِ پادشاهی مخالفت کرده است. گرالت پس از ترک اردوگاه و در مسیر بازگشت به کائر مورهن، در جنگل با لمبرت روبرو شد که تازه چند گرگ را کشته بود. لمبرت خبر مهمی برای گرالت داشت؛ او توضیح داد که مرتُون برینگز، همان دورفی که در اردوگاه شاهزاده بود، به همراه گروهش قصد نفوذ به قلعه را داشته‌اند، اما او آن‌ها را دستگیر کرده است.

وقتی گرالت وارد قلعه شد، وسمیر را دید. وسمیر به او خبر داد که دِیدره چند روز پیش، در حالی که از دست برادر حسود و جادوگر شرورش می‌گریخت، به کائر مورهن بازگشته است. اِسکل نیز به او گفته بود که دِیدره در واقع «فرزند غافلگیرکننده» (Child Surprise) او از حدود بیست سال پیش است. سپس وسمیر از گرالت خواست تا به دنبال اسکل بگردد. گرالت به زودی اسکل را پیدا کرد. اسکل برایش تعریف کرد که چگونه دِیدره به فرزند غافلگیرکننده‌ی او تبدیل شده، اما هنوز تصمیم نگرفته بود که آیا باید او را به سابرینا تحویل دهد یا نه. آن دو سپس نزد وسمیر بازگشتند. وسمیر تصمیم گرفت که هر چهار نفر در این باره رای‌گیری کنند و از آنجایی که اسکل به تصمیم گرالت اعتماد داشت، رای نهایی گرالت سرنوشت‌ساز بود.

گرالت از ریویا - تصویری هنری از شاهزاده دیدره

 

تصمیم سرنوشت‌ساز: دو مسیر پیش رو

پس از بازگشت دِیدره به کائر مورهن، ویچرها باید درباره سرنوشت او تصمیم می‌گرفتند. رای گرالت در این میان تعیین‌کننده بود و مسیر داستان را به دو شاخه اصلی تقسیم می‌کرد:

مسیر اول: تلاش برای راه‌حل مسالمت‌آمیز (رای به ماندن دِیدره)

گرالت با انتخاب این گزینه، تصمیم می‌گیرد که به دِیدره فرصتی برای اثبات بی‌گناهی‌اش بدهد و به اسکل کمک کند تا راه‌حلی دیپلماتیک برای این مشکل پیدا کند. آن‌ها دِیدره را متقاعد می‌کنند که برای مذاکره به اردوگاه برادرش بروند. در آنجا، دِیدره در آخرین تلاش برای رسیدن به آرامش، موافقت می‌کند که از هرگونه ادعای تاج و تخت و املاک خود صرف‌نظر کند. اما این فداکاری کافی نیست؛ سابرینا که عمیقاً به نفرین «خورشید سیاه» و شرور بودن ذاتی دِیدره باور دارد، این تسلیم را نادیده گرفته و دستور دستگیری او را می‌دهد. این خیانت آشکار، نقطه شکست روانی دِیدره است و باعث می‌شود کنترل خود را از دست بدهد. او با خشمی کورکورانه به اطرافیانش حمله می‌کند، مرتُون را می‌کشد و به صورت غیرعمدی اسکل را نیز به شدت زخمی می‌کند.

پس از این هرج‌ومرج، گرالت با دِیدره در چادر روبرو می‌شود. در اینجا، گرالت باید یک تصمیم حیاتی دیگر بگیرد که به دو نتیجه کاملاً متفاوت منجر می‌شود: 

  1. انتخاب دیپلماسی (وادار کردن سابرینا به ترک آنجا): گرالت با درک اینکه طغیان دِیدره نتیجه‌ی فشار و وحشت بوده، تصمیم می‌گیرد به جای سرزنش او، ریشه مشکل را هدف قرار دهد. او با سابرینا روبرو می‌شود و با قاطعیت به او می‌گوید که جادو و وسواس او در این مورد بی‌فایده است و تنها باعث تشدید بحران شده است. سابرینا که تحت تاثیر حرف‌های گرالت قرار گرفته، آنجا را ترک می‌کند. با رفتن او، تنش از بین می‌رود و مروین و دِیدره فرصتی برای آشتی پیدا می‌کنند و با هم به کینگورن بازمی‌گردند. (این بهترین پایان ممکن است.)
  2. انتخاب مقابله (سرزنش کردن دِیدره): گرالت که از زخمی شدن اسکل و دروغ دِیدره درباره‌ی تمایلش به صلح خشمگین است، راه مقابله را در پیش می‌گیرد. او دِیدره را یک هیولای دروغگو خطاب می‌کند و امید به نجات او را از دست می‌دهد. این کلمات تند، آخرین ذره امید دِیدره را از بین برده و او را به سمت حمله‌ای از روی استیصال به گرالت سوق می‌دهد. گرالت برای دفاع از خود مجبور به مبارزه شده و در نهایت دِیدره و گرگ‌هایش را می‌کشد. (این بدترین پایان ممکن است.)

مسیر دوم: انتخاب بی‌طرفی ویچری (اخراج دِیدره از قلعه)

گرالت با انتخاب این گزینه، راه بی‌طرفی را در پیش می‌گیرد و امنیت کائر مورهن را بر مسئولیتش در قبال فرزند غافلگیرکنندهٔ اسکل ترجیح می‌دهد. او و اسکل به دِیدره اطلاع می‌دهند که باید قلعه را ترک کند، زیرا حضور او برایشان خطرناک است. این تصمیم برای دِیدره به منزله خیانتی بزرگ است. کائر مورهن و ویچرها آخرین پناهگاه او بودند و حالا همان‌ها نیز در حال بیرون انداختن او هستند. او که احساس می‌کند از همه جا رانده شده، از روی خشم و ناامیدی به اسکل (کسی که او را به آنجا آورده بود) حمله کرده و صورتش را به شدت زخمی می‌کند. سپس هیولاهای گیاهی را احضار می‌کند تا جلوی ویچرها را بگیرند و در این حین فرار می‌کند. پس از این اتفاق، گرالت مجبور می‌شود برای درمان اسکل از سابرینا کمک بگیرد و آن دو بعدها با هم سرنوشت نامعلوم دِیدره را دنبال می‌کنند.

ماجراجویی‌ها با دندلیون

گرالت از ریویا به همراه  دندلیون

گرالت برای انجام کاری به شهر گولِت سفر کرد و در آنجا طی یک جشنواره با دندلیون، شاعری که بعدها به بهترین دوستش تبدیل شد، ملاقات کرد. مدتی بعد، دندلیون با زنی که چهار برادر درشت‌هیکل داشت، رابطه‌ای پنهانی برقرار کرد. وقتی ماجرا فاش شد، دندلیون به همراه گرالت از شهر گریخت و دوستی آن‌ها در مسیر فرار به سمت جنوب شرقی و دره‌ی گل‌ها (Dol Blathanna) شکل گرفت.

معمای «دیو» روستای سفلی

پس از گولِت، گرالت و دندلیون در روستای علیا توقف کردند تا کاری پیدا کنند، اما تنها «مشکلات هیولایی» که مردم از آن حرف می‌زدند، داستان‌هایی ساختگی درباره‌ی موجوداتی خیالی بود. از این رو، آن دو خیلی زود آنجا را ترک کردند. با این حال، در جاده، مردی به نام نِتْلی که آن‌ها را در مسافرخانه دیده بود، به آن‌ها نزدیک شد و توضیح داد که کاری برای یک ویچر دارد و گرالت نیز پذیرفت. گرالت و دندلیون شام را در خانه‌ی نِتْلی خوردند و دْهون، ریش‌سفید روستا سفلی نیز به آن‌ها پیوست. او از «دیوی» به نام تُرک صحبت کرد که هرچند تا حدودی مفید بود، اما گاهی شیطنت‌هایی می‌کرد که کم‌کم از کنترل خارج می‌شد. آن‌ها می‌خواستند تُرک را فراری دهند، اما نه اینکه او را بکشند.

ویچر و شاعر برای بررسی موضوع به مزرعه‌ای نزدیک رفتند که «دیو» در آنجا دیده شده بود. آن‌ها «نذری‌هایی» را دیدند که مردم برای آن موجود گذاشته بودند. در حین گشت‌وگذار، ترک ظاهر شد. همین که گرالت سعی کرد با آن دیو شاخدار صحبت کند، دندلیون شروع به شوخی با او کرد تا جایی که تُرک عصبانی شد و با پرتاب گلوله‌های آهنی کوچک، آن دو را فراری داد. پس از این ماجرا، آن دو به روستای سفلی بازگشتند و با دْهون و نِتْلی ملاقات کردند. آن‌ها اعتراف کردند که قبلاً تلاش کرده بودند «دیو» را فریب دهند، از جمله با خوراندن همان گلوله‌های آهنی. سرانجام، آن‌ها پیرزنی خردمند و شاگردش لیل را به همراه یک کتاب باستانی آوردند. پیرزن نمی‌توانست کتاب را بخواند، اما محتوای آن را از طریق دانش شفاهی سینه به سینه حفظ کرده بود. او فاش کرد که تُرک یک سیلوان است و دلیل اینکه روستاییان تنها می‌خواستند او را فراری دهند این بود که لیل نمی‌خواست او کشته شود.

سیلوان‌ها موجوداتی هوشمند و سخنگو هستند که در جنگل‌ها و روستاهای دورافتاده زندگی می‌کنند. ظاهرشان ترکیبی از انسان و بز یا بزکوهی است. (معمولا شاخی بر روی سر دارند و پاهایشان مثل بز است) آن‌ها برخلاف هیولاهای واقعی لزوما خطرناک یا شرور نیستند؛ بیشتر موجوداتی شوخ‌طبع، زبان‌دار و گاهی دردسرساز هستند.

اسارت توسط الف‌ها و رویارویی با فیلاواندرل

فیلاواندرل پادشاه الف ها- گرالت از ریویا

با دانستن این موضوع، روز بعد گرالت به سراغ ترک رفت و پس از یک بازی معمای سریع، با پرتاب یک گلوله آهنی به پیشانی‌اش او را غافلگیر کرد. این حمله به گرالت فرصت داد تا ترک را بگیرد و به دندلیون علامت دهد، اما ناگهان اسبی ظاهر شد و با ضربه‌ای گرالت را بیهوش کرد. کمی بعد، گرالت بیدار شد و خود را در کنار دندلیون، دست‌بسته یافت. تُرک در حال تحویل دادن سه کیسه ذرت به گالار، یک اِلف از کوه‌های آبی بود. مشخص شد که ترک برای کمک به الف‌های گرسنه غذا می‌دزدیده و نکات کشاورزی را که از روستاییان آموخته بود، به آن‌ها منتقل می‌کرده است؛ زیرا الف‌ها چیزی از کشاورزی نمی‌دانستند.

یکی از الف‌ها به نام تورویِل متوجه اسیران بیدار شد و پس از آزار و لگد زدن به گرالت، چنگ دندلیون را خرد کرد. گرالت که از این عمل خشمگین شده بود، با سر به الف ضربه زد. الف دیگری خواست ویچر را بکشد، اما ترک اعتراض کرد و گفت که فیلاواندرل، رهبرشان، کشتن را ممنوع کرده است. درست در همان لحظه، خودِ فیلاواندرل ظاهر شد تا جلوی درگیری را بگیرد. در طول این گفتگوی پرتنش، گرالت با کلماتی تند، غرور فیلاواندرل را به چالش کشید و او را متهم کرد که به جای تلاش برای بقای مردمش، از روی نفرت و غرور آن‌ها را به سوی نابودی می‌کشاند. این سخنان که توهینی مستقیم به رهبر الف‌ها بود، خشم او را برانگیخت و فیلاواندرل دستور اعدام هر دوی آن‌ها را صادر کرد.

درست زمانی که الف‌ها آماده‌ی تیراندازی می‌شدند، تُرک که خود را مسئول این مخمصه می‌دانست و به بی‌گناهی آن دو ایمان داشت، با شجاعت جلوی آن‌ها ایستاد تا از کشته شدنشان جلوگیری کند. فیلاواندرل که حالا قصد کشتن هر سه نفر را داشت، ناگهان با ظهور لیل، همان دختر جوان و مرموز روستایی، متوقف شد؛ اما این بار او در هیبت واقعی خود، یعنی الهه باستانی طبیعت، دانا مِدبْه، پدیدار شده بود . الهه که الف‌ها او را می‌پرستیدند، پس از ارتباطی بی‌کلام، به آن‌ها فرمان داد تا به کوه‌های آبی بازگردند و به این درگیری پایان دهند. تورویِل، پیش از رفتن، چنگ ارزشمند خود را به دندلیون داد تا خسارت ساز خردشده‌اش را جبران کند. سپس فیلاواندرل با آن‌ها خداحافظی کرد و در حالی که شکست را پذیرفته بود، اعتراف نمود که حق با گرالت بوده است.

ملاقات با ینفر

ماجرای جن و درمان دندلیون

در سال 1249، گرالت و دوست شاعرش، دندلیون، به روستایی سفر کردند. در حین ماهیگیری، قلابشان پاره شد و غذایشان فرار کرد. آن دو که بر سر مقصر این اتفاق بحث می‌کردند، قصد ترک آنجا را داشتند که دندلیون متوجه شد یک کوزه قدیمی به قلاب گیر کرده است. او با هیجان فکر کرد که شاید یک جن (موجودی قدرتمند که آرزوها را برآورده می‌کند) در آن زندانی باشد. گرالت با دیدن مُهر و موم جادویی روی کوزه، به دندلیون هشدار داد که به آن دست نزند، اما در حین کشمکش، مُهر شکسته شد و جن ظاهر گشت. در حالی که گرالت شمشیرهایش را می‌کشید، دندلیون شروع به بیان آرزوهایش کرد. این کار جن را خشمگین کرد و باعث شد گلوی شاعر را بگیرد. شمشیرهای گرالت تاثیر چندانی نداشتند، بنابراین او از روی استیصال، تکه‌ی باقی‌مانده از مُهر را برداشت و وردی را که روزی یک راهبه به او یاد داده بود، با صدای بلند خواند. در کمال تعجب، جن با شنیدن آن کلمات فرار کرد.

با این حال، دندلیون به شدت آسیب دیده بود. گرالت با عجله او را به شهر «ریند» (Rinde) برد تا کسی را برای کمک پیدا کند. علی‌رغم وضعیت وخیم دندلیون، به افراد عادی اجازه ورود به شهر بعد از غروب آفتاب داده نمی‌شد. آن‌ها مجبور شدند بیرون دروازه در کنار دیگران، از جمله اِلفی به نام کیریادان، منتظر بمانند. همراهانشان به گرالت گفتند که تنها یک جادوگر در شهر است که می‌تواند به او کمک کند: ینفر از ونگربرگ. ینفر، علی‌رغم فرمان پادشاه مبنی بر ممنوعیت اقامت جادوگران در ردانیا، مهمان سفیر افتخاری نوویگراد بود و به همین دلیل از مصونیت دیپلماتیک برخوردار بود.

عکسی از ینفر و گرالت در کنار هم

نقشهٔ ینفر و زندانی شدن گرالت

به محض طلوع آفتاب، گرالت به خانه سفیر رفت و دربان را با یک ضربه بیهوش کرد. او در جستجوی جادوگر، با سفیر که کاملاً مست و برهنه بود روبرو شد. سفیر پیش از بیهوش شدن، زیر لب به زنی اشاره کرد که آبمیوه می‌خواست. گرالت آب سیب را برداشت و به اتاق ینفر رفت. ینفر که زیر پتو بود، ابتدا متوجه نشد که گرالت به جای سفیر وارد شده است. اما وقتی برهنه از زیر پتو بیرون آمد، به سرعت متوجه اوضاع شد و با عصبانیت از گرالت توضیح خواست. پاسخ کنایه‌آمیز گرالت باعث شد ینفر بلافاصله طلسمی به سویش پرتاب کند که گرالت تلاش کرد با اجرای طلسم دفاعی هلیوتروپ در برابر آن مقاومت کند. گرالت که به کمک او نیاز داشت، لحنش را محترمانه کرد و دلیل مزاحمتش را توضیح داد و در نهایت ماجرای جن و وردی که خوانده بود را تعریف کرد. ینفر با پوزخند گفت که آن عبارت یک ورد جن‌گیری نبوده، بلکه صرفاً یک توهین هوشمندانه و بی‌ادبانه بوده است. سپس درباره مُهر کوزه پرسید. گرالت حقیقت را پنهان کرد و وانمود کرد که مُهر دست دندلیون است. سپس آن دو از طریق یک پورتال جادویی به مسافرخانه‌ای که دندلیون در آن بود، رفتند.

وقتی ینفر مشغول درمان دندلیون بود، گرالت و کیریادان درباره او صحبت کردند. هر دو به شیوه خود اعتراف کردند که ینفر را جذاب می‌دانند، اما کیریادان به گرالت هشدار داد که مراقب ینفر باشد، زیرا او هیچ کاری را برای کمک به دیگران انجام نمی‌دهد، مگر اینکه نفعی برای خودش داشته باشد. کمی بعد، ینفر گرالت را به اتاق فراخواند، اما به محض ورود، یک تله جادویی را بر روی او فعال کرد و فاش ساخت که می‌داند مُهر جن دست گرالت است. گرالت برای نشان دادن حسن نیت، مُهر را به او داد تا هزینه درمان را بپردازد، اما ینفر نقشه دیگری در سر داشت. گرالت به سرعت فهمید که ینفر می‌خواهد از دندلیون، که هنوز به جن متصل بود، به عنوان طعمه استفاده کند تا جن را دوباره فریب دهد و برای خودش اسیر کند. ویچر با این کار به شدت مخالفت کرد، اما طلسم‌های دیگر ینفر اثر کرده و او را فلج کردند. ینفر با ایجاد یک سپر جادویی دور اتاق، بوسه‌ای خشن به گرالت زد که طلسمی هیپنوتیزمی را بر او فعال کرد و ویچر از هوش رفت.

گرالت در زندان شهر در کنار کیریادان به هوش آمد. کیریادان برایش تعریف کرد که گرالت در حالت هیپنوتیزم، چندین نفر از اعضای شورای شهر را که به اخراج ینفر رای داده و پشت سرش شایعات مبتذلی پخش کرده بودند، به شدت کتک زده و به آن‌ها توهین کرده است. پیش از آنکه بتواند کار بیشتری انجام دهد، از هوش رفته و به زندان افتاده بود. در همان لحظه، چند نگهبان وارد سلول شدند و شروع به کتک زدن گرالت کردند. وقتی یکی از نگهبانان با تمسخر پرسید آیا ویچر آرزویی دارد، گرالت با خشم پاسخ داد که تنها یک آرزو دارد: «که آن نگهبان بترکد». پیش از آنکه مشت بعدی فرود بیاید، بدن نگهبان به معنای واقعی کلمه منفجر شد و او را کشت.

آرزوی آخر: گره خوردن سرنوشت‌ها

گرالت و کیریادان را نزد شهردار و کشیشی به نام کرپ آوردند. کرپ با دیدن ماجرا نتیجه گرفت که این انفجار کار جادوگر بوده است. پس از شنیدن تقریباً تمام داستان، کرپ توضیح داد که ینفر به دنبال قدرت عظیم جن است. وقتی از گرالت خواستند وردی را که خوانده بود تکرار کند، کرپ با شنیدن آن به شدت برافروخته شد. ناگهان، دندلیون از طریق یک پورتال به وسط اتاق افتاد و فریاد زد که گرالت بی‌گناه است و ینفر به او دستور داده تا آخرین آرزویش این باشد که شهردار بی‌گناهی ویچر را باور کند. کرپ فوراً متوجه نقشه شد: ینفر از آخرین آرزوی دندلیون استفاده کرده بود تا جن را آزاد کند و بلافاصله آن را به دام بیندازد. در همان لحظه، صدای مهیبی از بیرون آمد و آن‌ها دیدند که جن در بالای مسافرخانه در حال مبارزه با ینفر است و شهر را ویران می‌کند.

گرالت که می‌خواست ینفر را نجات دهد، از کرپ خواست پورتال را دوباره باز کند. اما قبل از رفتن، معنای واقعی آن ورد را پرسید. کرپ پاسخ داد که آن عبارت تقریباً یعنی: «برو گمشو و خودت را به ... بسپار!». گرالت وارد پورتال شد و در مسافرخانه فرود آمد. ینفر در حال ضعیف شدن بود. جن نیز از پورتال دیگری وارد شد تا ینفر را بکشد، اما گرالت خود را بین آن دو انداخت. با کمال تعجب، جن به ویچر حمله نکرد، بلکه به زبانی نامفهوم بر سر او فریاد کشید. گرالت تلاش کرد ینفر را از آنجا دور کند، اما ینفر مقاومت می‌کرد و فریاد می‌زد که تقریباً جن را اسیر کرده بود. ینفر که می‌خواست گرالت را از خطر دور کند، پورتالی برای فرار او باز کرد. اما گرالت به جای فرار، خود ینفر را به داخل پورتال کشید تا او را نجات دهد. ینفر که از این کار خشمگین بود، بلافاصله جنگید و تلاش کرد به داخل همان پورتال بازگردد. گرالت نیز برای متوقف کردنش به دنبال او رفت و هر دوی آن‌ها با حالتی آشفته دوباره به داخل مسافرخانه سقوط کردند.

در همین لحظه بود که ینفر با طلسمی گرالت را به زمین میخکوب کرد تا مانع دخالت بیشترش شود.... اما گرالت در حالی که برای نجات او تلاش می‌کرد، حقیقت را فاش کرد: او ارباب واقعی جن بود، نه دندلیون. زیرا وقتی اولین آرزویش (همان ورد توهین‌آمیز) را به زبان آورد، مُهر جن در دستان او بود. انفجار نگهبان نیز آرزوی دوم او بود و حالا تنها یک آرزوی دیگر برایش باقی مانده بود. در حالی که ینفر ضعیف شده از او می‌خواست آخرین آرزویش را بکند تا بتواند جن را اسیر کند، گرالت سرانجام فهمید چه می‌خواهد؛ آرزویی که می‌توانست ینفر را نیز از خشم جن نجات دهد . او آرزو کرد که سرنوشت‌شان به یکدیگر گره بخورد. با این آرزو، جن دیگر نمی‌توانست به ینفر آسیب برساند (چون به گرالت نیز آسیب می‌رسید) و آزاد شد. جن به بُعد خود بازگشت و در میان خرابه‌های مسافرخانه، گرالت و ینفر یکدیگر را در آغوش کشیدند.

پس از ماجراهای شهر ریند، ینفر و گرالت رابطه‌ای پرشور و طوفانی را آغاز کردند. آن‌ها بیشتر وقت خود را در خانه ینفر در شهر ونگربرگ، در میان وسایل عجیب و جادویی او که شامل یک تک‌شاخ تاکسیدرمی‌شده نیز می‌شد، سپری می‌کردند. عشق آن‌ها چنان با جادو درآمیخته بود که لحظات خاصشان گاهی در آسمان و در حالتی معلق سپری می‌شد. با این حال، پس از گذشت نیم سال، گرالت سرانجام تصمیم به ترک آنجا گرفت، زیرا رفتار ینفر را بیش از حد سلطه‌جو و مالکیت‌طلب می‌دانست. اما از آنجایی که توانایی شروع گفتگوی جدایی را در خود نمی‌دید، یک شب مخفیانه فرار کرد و تنها یک شاخه گل رز و نامه‌ای کوتاه را به عنوان خداحافظی روی تخت باقی گذاشت.

شاهزاده‌خانم نفرین‌شده

در سال 1252، گرالت به پایتخت، یعنی شهر «ویزیما» (Vizima)، سفر کرد. در حین تلاش برای یافتن جایی برای اقامت، توسط سه مرد نژادپرست که از لهجهٔ ریویایی او خوششان نمی‌آمد، مورد حمله قرار گرفت. در درگیری کوتاهی که رخ داد، گرالت هر سه مرد را کشت، اما بلافاصله پس از آن، اعضای گارد شهر ظاهر شدند و قصد دستگیری او را داشتند. با این حال، گرالت با استفاده از طلسم ذهنی اکسی (Axii)، ذهن آن‌ها را تحت کنترل گرفت و وادارشان کرد تا او را نزد ولراد (Velerad)، فرمانده قلعه شهر، ببرند.

وقتی گرالت با ولراد ملاقات کرد، آن دو درباره دلیل اصلی حضور ویچر در شهر صحبت کردند: شاه فول تست (Foltest)، پادشاه ته‌مریا، قراردادی برای درمان دخترش، آدا، تعیین کرده بود که نفرین شده و به یک هیولای درنده به نام استریگا (Striga) تبدیل شده بود. پس از ملاقات گرالت با خودِ شاه، آن‌ها به توافق رسیدند: در ازای 3000 سکه طلا (اورن)، گرالت باید بدون کشتن آدا، نفرین او را باطل می‌کرد؛ کاری که بسیاری پیش از او در انجامش شکست خورده و کشته شده بودند . سپس ویچر با زیردستان شاه، از جمله اوستریت (Ostrit)، ولراد و سگلین، درباره جزئیات نقشه صحبت کرد و همگی موافقت کردند که گرالت یک شب را در کاخ قدیمی و متروکه با استریگا بگذراند.

شهر Vizima در سری The Witcher

شب نبرد در کاخ قدیمی

چهار روز بعد، گرالت پس از صحبت با بازماندگان حملات هیولا و نهایی کردن نقشه‌ها، به کاخ قدیمی رفت. او در آنجا معجون‌هایش را آماده کرد و در حال مراقبه بود که اوستریت را در آن مکان متروکه یافت. اوستریت تلاش کرد با پیشنهاد 1000 سکه طلا، گرالت را تطمیع کند تا آنجا را ترک کرده و اجازه دهد آدا در همان شکل نفرین‌شده‌اش باقی بماند. وقتی گرالت دلیل این کار را از او پرسید، با هوشمندی به نیت واقعی اوستریت اشاره کرد و گفت که وجود یک استریگا باعث از بین رفتن ایمان مردم به پادشاه شده و می‌تواند به سرنگونی او منجر شود. گرالت با این حرف، در واقع نشان داد که دست اوستریت را خوانده و فهمیده که او قصد دارد از هیولا به عنوان یک ابزار سیاسی برای خیانت به شاه استفاده کند. اوستریت که از فاش شدن نقشه‌اش غافلگیر و خشمگین شده بود، در تلاشی مذبوحانه برای ساکت کردن ویچر، به او حمله کرد. گرالت به سرعت او را بیهوش و دست‌وپایش را بست.

اوستریت کمی بعد به هوش آمد و متوجه شد که گرالت قصد دارد از او به عنوان طعمه برای بیرون کشیدن آدا استفاده کند. او سپس اعتراف کرد که واقعاً قصد سرنگونی شاه را داشته، اما بیشتر از آن، می‌خواسته فول‌تست عذاب بکشد؛ زیرا شاه معشوقه او، آدا از ته‌مریا (خواهر خودِ پادشاه)، را از او گرفته بود . با این حال، او اصرار داشت که نمی‌توانسته نفرین را ایجاد کند زیرا چیزی از جادو نمی‌دانست و احتمالاً مادر فول‌تست این کار را کرده، چون او نیز با رابطه نامشروع و محارم‌آمیز پسرش با خواهرش مخالف بود. در همین حین، گرالت صدای حرکت هیولا را از آرامگاهش شنید. او طناب‌های اوستریت را برید. مرد اشراف‌زاده برای فرار پا به فرار گذاشت، اما خیلی زود توسط استریگا شکار و کشته شد.

باطل کردن نفرین

گرالت و استریگا سپس رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. گرالت مراقب بود که او را نکشد و تنها تلاش می‌کرد تا زمان بخرد و او را از آرامگاهش دور نگه دارد. سرانجام، پس از ساعتها درگیری، موفق شد او را فراری دهد. سپس به سرعت خود را در مقبره او پنهان کرد، درِ آن را بست و با اجرای طلسم یردن (Yrden) که یک تله‌ی جادویی نگهدارنده است، آن را مهر و موم کرد و تا سحر به مراقبه نشست.

چند ساعت بعد، درست هنگام طلوع آفتاب، او از مقبره بیرون آمد و آدا را که حالا به شکل انسانی خود بازگشته بود، در کنار مقبره یافت. اما وقتی گرالت دندان‌های او را بررسی می‌کرد تا از کامل بودن تغییر مطمئن شود، دختر که هنوز فرآیند تغییرش کامل نشده بود، بیدار شد و با پنجه‌هایش زخم‌های عمیقی بر گردن گرالت ایجاد کرد. ویچر به سرعت او را مهار کرد تا فرآیند تغییرش به انسان کامل شود، اما بلافاصله پس از آن، به دلیل خونریزی شدید از هوش رفت. دو روز بعد، گرالت در کاخ جدید و در حالی که ولراد از او مراقبت می‌کرد، به هوش آمد. ولراد توضیح داد که آن‌ها بلافاصله پس از طلوع آفتاب به کاخ قدیمی هجوم برده و ویچرِ به شدت زخمی را پیدا کرده و نجاتش داده‌اند. گرالت درباره وضعیت شاهزاده‌خانم پرسید و وقتی فرمانده توضیح داد که حال او خوب است، گرالت یک بار دیگر از هوش رفت.

مبارزه گرالت از ریویا با استریگا

دوران بهبودی در الاندر 

پس از مبارزه با استریگا و باطل کردن نفرینش، گرالت برای بهبودی به شهر «الاندر» (Ellander) و معبد الهه ملیتله سفر کرد. در آنجا، یکی از راهبه‌ها به نام یولا (Iola) که شاگرد ننکه (Nenneke)، راهبه اعظم، بود از او مراقبت می‌کرد. به زودی رابطه‌ای میان آن دو شکل گرفت، زیرا یولا او را به یاد ینفر می‌انداخت.

رویارویی با محفل رز سفید

صبح روز بعد، ننکه آن دو را از خواب بیدار کرد و از آنجایی که با رابطه آن‌ها مخالف بود، یولا را برای انجام وظایفش به بیرون فرستاد. راهبه اعظم زخم‌های گرالت را بررسی کرد و سپس او را برای خوردن صبحانه فرستاد و کمی بعد در باغ معبد به او پیوست. آن دو درباره این ایده که یولا با استفاده از جادو، گرالت را به حالت خلسه ببرد تا شاید چیزی از سرنوشت و آینده‌اش فاش شود، صحبت کردند؛ هرچند ویچر تمایلی به این کار نداشت. کمی بعد، کنت فالویک و آرتور تایلِس، اعضای «محفل رز سفید» (یک فرقه از شوالیه‌ها)، وارد معبد شدند و از گرالت خواستند تا به دستور دوک هِروارد، شهر الاندر را ترک کند. ننکه با رفتار گستاخانه تایلس مقابله کرد و اعلام نمود که معبد متعلق به اوست و او تصمیم می‌گیرد چه کسی بیاید و برود. او حتی شوالیه جوان را با یک کوزه چینی کوچک که احتمالاً حاوی ماده‌ای خطرناک بود، تهدید کرد. گرالت به آن دو مرد گفت که قصد دارد طی چند روز آینده الاندر را ترک کند و با کنایه‌هایی تند، غرور تایلس را جریحه‌دار کرد. شوالیه جوان با خشم به همراه شریکش معبد را ترک کرد.

دوئل با تایلس و ترک معبد

در روز آخر اقامتش، گرالت تصمیم گرفت معبد را ترک کند. او در حال آماده شدن برای سفر و بستن بار اسبش بود که یولا بیرون آمد تا اکسیرهایش را به او بدهد. وقتی دستانشان یکدیگر را لمس کرد، یولا دچار تشنج شدیدی شد (که نشانه‌ای از دیدن یک رویای پیشگویانه بود). ننکه به گرالت گفت که به او توجه نکند و به راهش ادامه دهد. سپس گرالت به همراه دندلیون، سوار بر اسب از محوطه معبد خارج شد، اما درست در مسیر خروجی با فالویک، تایلس و یک دورف به نام دنیس کرانمر روبرو شد. فالویک اعلام کرد که شوالیه جوان و ویچر باید دوئل کنند، زیرا غرور تایلس جریحه‌دار شده بود. او به گرالت اطلاع داد که باید در این مبارزه شکست بخورد، زیرا اگر به شوالیه ضربه بزند، دستگیر خواهد شد. گرالت موافقت کرد و به راحتی شوالیه جوان را فریب داد تا با مشت به صورت خودش بکوبد. فالویک این را بهانه‌ای برای دستگیری گرالت دانست، اما دنیس کرانمر استدلال کرد که تایلس خودش را زده و این دلیلی برای دستگیری ویچر نیست. گرالت قبل از ادامه دادن به سفرش، فالویک را تهدید کرد که اگر بار دیگر ننکه یا کرانمر را تهدید کند، او را خواهد کشت و سپس به راه خود ادامه داد.

 

داستان‌های عشق و جدایی

 خرده‌ای از یخ

مدتی بعد، گرالت و ینفر به شهر «آئد گینوائل» سفر کردند. گرالت در آنجا قراردادی برای کشتن یک هیولای زوگل در فاضلاب را پذیرفت و پس از نبردی سخت و کثیف، غرق در لجن و زهرابه هیولا به مسافرخانه بازگشت. پس از آنکه ینفر او را وادار به حمام کرد، بحث اصلی میان آن دو آغاز شد. گرالت متوجه شده بود که معشوقه قدیمی ینفر، جادوگر قدرتمندی به نام ایسترد نیز در همین شهر است و ینفر به طور همزمان با هر دوی آن‌ها رابطه دارد. این موضوع، حسادت و ناامنی عمیقی را در گرالت برانگیخت و به جدال‌های لفظی تلخی میان او و ینفر منجر شد. ینفر میان عشق پایدار و آرامش‌بخش ایسترد و رابطه پرشور و طوفانی‌اش با گرالت گیر کرده بود. این کشمکش به جایی رسید که گرالت و ایسترد تصمیم به دوئل مرگ گرفتند. اما در نهایت، ینفر که قادر به انتخاب نبود، تصمیم گرفت هر دوی آن‌ها را رها کند. او شهر را ترک کرد و گرالت و ایسترد را با قلبی شکسته تنها گذاشت.

ملاقات با تریس

در مقطعی از زمان، در یکی از دوره‌های جدایی در رابطه‌ی پر فراز و نشیب گرالت و ینفر، گرالت با جادوگر جوانی به نام تریس مریگولد که از دوستان نزدیک ینفر بود، آشنا شد. پس از یک جدایی اخیر، زمانی که گرالت احساس آسیب‌پذیری می‌کرد و می‌خواست ینفر را فراموش کند، تریس با استفاده از کمی جادو، ویچر را اغوا کرد و آن دو رابطه‌ای کوتاه‌مدت را آغاز کردند. با این حال، پس از مدتی، گرالت به دلیل احساس گناه (نسبت به ینفر) به این رابطه پایان داد. این جدایی برای تریس که عمیقاً عاشق گرالت شده بود، بسیار دشوار بود. با وجود این، آن دو دوستان خوبی باقی ماندند، هرچند تریس همچنان یک‌طرفه به او عشق می‌ورزید و گرالت تمایلی به شروع دوبارهٔ رابطه نداشت.

تریس مریگولد در کنار گرالت از ریویا

پیمان سرنوشت: گرالت و سیری

قانون غافلگیری در سینترا

داستانی که گرالت را به سرنوشت سیری گره زد، در دربار ملکه کالانته از سینترا و طی یک مهمانی سرنوشت‌ساز برای پانزدهمین سالگرد تولد دخترش، شاهدخت پاوتا (مادر آینده سیری)، رخ داد. ملکه کالانته که زنی باهوش و محتاط بود، مخفیانه گرالت را استخدام کرده و او را با لباس مبدل در میان مهمانان جای داده بود تا در صورت بروز مشکل، به عنوان محافظ وارد عمل شود.

در اواسط مهمانی، شوالیه‌ای مرموز با زره کامل وارد شد و خود را «دونی، جوجه‌تیغی ارلنوالد» معرفی کرد. او ادعا کرد که طبق «قانون غافلگیری»، شاهدخت پاوتا به او تعلق دارد؛ زیرا سال‌ها پیش جان پدر پاوتا را نجات داده و در ازای آن، «چیزی که پادشاه در خانه داشت اما انتظارش را نمی‌کشید» را طلب کرده بود، که همان پاوتا بود . ملکه کالانته با خشم این ادعا را رد کرد و پس از اینکه دونی کلاه‌خودش را برداشت و چهره نفرین‌شده‌اش نمایان شد، به گرالت و نگهبانانش دستور داد تا او را بکشند.

درست در لحظه‌ای که زندگی دونی در خطر بود، گرالت که به قدرت سرنوشت و اعتبار قانون غافلگیری ایمان داشت، از دستور ملکه سرپیچی کرد. او به جای کشتن دونی، از او دفاع کرد و در برابر نگهبانان ایستاد. در همین حین، پاوتا نیز فاش کرد که به دونی علاقه‌مند است. این اقدام گرالت، جان پدر آینده سیری را نجات داد. در هرج‌ومرجی که در تالار درگرفت، پاوتا قدرت جادویی عظیمی را از خود آزاد کرد که کنترل آن از دستش خارج شده بود. گرالت و دروئیدی به نام مویسک به سختی توانستند این نیروی ویرانگر را مهار کنند.

پس از این اتفاق، نفرین دونی شکسته شد و او به چهره انسانی خود بازگشت. ملکه کالانته نیز که قدرت سرنوشت را به چشم دیده بود، سرانجام با ازدواج آن دو موافقت کرد. دونی که زندگی و عشقش را مدیون گرالت بود، اصرار داشت که پاداشی درخور به او بدهد. گرالت که هیچ علاقه‌ای به طلا و مقام نداشت، تصمیم گرفت از همان قانونی که دفاع کرده بود، استفاده کند. او رو به دونی کرد و گفت: «تو آنچه را که داری اما از وجودش خبر نداری، به من خواهی داد.»

درست در همان لحظه، پاوتا حالت تهوع پیدا کرد و مشخص شد که او از دونی باردار است؛ حقیقتی که تا آن لحظه هیچ‌کس، حتی خودشان هم از آن خبر نداشتند. آن فرزند متولد نشده، سیری بود. به این ترتیب، گرالت با نجات دادن جان پدر سیری و طلب کردن «قانون غافلگیری»، سرنوشت خود را برای همیشه به سرنوشت سیری گره زد و به پدرخوانده تقدیری او تبدیل شد.

تصویری از گرالت و سیری

آموزش سیری در کائر مورهن

در اوایل سال 1265، گرالت سرانجام سیری را به پناهگاه امن خود، قلعه قدیمی ویچرها یعنی کائر مورهن، آورد. در آنجا، سیری با خانواده جدیدش آشنا شد: وسمیر پیر و باتجربه، اسکل آرام، لمبرت تندخو و کوئن. ویچرها که تا آن روز تجربه‌ای در تربیت یک دختر جوان نداشتند، تصمیم گرفتند تنها چیزی را که بلد بودند به او بیاموزند: چگونه مانند یک ویچر بجنگد و زنده بماند. ماه‌ها، سیری تحت تمرینات فیزیکی طاقت‌فرسا قرار گرفت و در شمشیرزنی و بالا رفتن از موانع مهارت پیدا کرد.

ورود تریس و کشف قدرت سیری

با گذشت زمان، ویچرها متوجه رفتارهای عجیب و غیرقابل کنترلی از سیری شدند. او گاهی به حالت خلسه فرو می‌رفت و پیشگویی‌های نگران‌کننده‌ای را به زبان می‌آورد. گرالت که می‌دانست این نشانه‌هایی از یک قدرت جادویی عظیم و کنترل‌نشده است، از دوست قدیمی‌اش، جادوگر تریس مریگولد، خواست تا برای کمک به کائر مورهن بیاید.

ورود تریس، ویچرها را با حقیقت تلخی روبرو کرد. او از دیدن بدن کبود و زخمی سیری که حاصل تمرینات بی‌ملاحظه بود، وحشت‌زده شد. خشم او زمانی به اوج رسید که فهمید این مردان جنگجو از اولین عادت ماهانه سیری و نیازهای یک دختر در حال بلوغ، هیچ چیز نمی‌دانند و او را مانند یک پسر بچه آموزش می‌دهند. سپس تریس دریافت که نگرانی‌های سیری بسیار عمیق‌تر از چند زخم ساده است. یک شب، تریس برای فهمیدن ریشه این قدرت خطرناک و غیرقابل کنترل، برخلاف میل گرالت، سیری را به حالت خلسه برد. او با چنان نیروی جادویی خام و ویرانگری در ذهن سیری روبرو شد که خودش از شدت شوک و فشار از هوش رفت.

صبح روز بعد، تریس به گرالت هشدار داد که قدرت سیری فراتر از دانش اوست و او نه یک جادوگر معمولی، بلکه یک (چشمه) (Source) است؛ فردی که قدرت جادویی ذاتی دارد و اگر آموزش نبیند، هم خودش و هم اطرافیانش را نابود خواهد کرد . او اصرار کرد که سیری باید هرچه سریع‌تر به معبد ملیتله برده شود و تحت آموزش جادوگر قدرتمندتری مانند ینفر قرار گیرد.

نقطه شکست و تصمیم به ترک قلعه

کائر مورهن قلعه باستانی ویچرها و محل اموزش گرالت از ریویا

چند هفته بعد، در یک شب سرد، ویچرها و تریس درباره خاطرات تلخ نبرد تپه سودن و جنگ با امپراتوری نیلفگارد صحبت می‌کردند. شنیدن نام نیلفگارد، خاطرات وحشتناک سیری را زنده کرد. او ناگهان با چشمانی پر از اشک و خشم وارد اتاق شد و فریاد زد که می‌خواهد یک ویچر شود تا انتقام بگیرد؛ انتقام مادربزرگش و تمام کسانی که کشته شده بودند . او فاش کرد که می‌خواهد شوالیه‌ای با کلاه‌خود بالدار را که در کابوس‌هایش او را آزار می‌داد، بکشد. گرالت با قاطعیت اما لحنی پدرانه، جلوی او را گرفت و گفت: «ما تو را تمرین می‌دهیم تا زندگی‌ها را نجات دهی، نه اینکه از روی ترس و نفرت کسی را بکشی.»

این حرف گرالت، دنیای سیری را ویران کرد. او که با امید انتقام تمام سختی‌های تمرین را تحمل کرده بود، احساس کرد که تنها هدفش از او گرفته شده است. پریشان و سرخورده، به حیاط دوید و از دیوارها بالا رفت و روی لبه‌ای خطرناک ایستاد. وقتی گرالت و تریس به او نزدیک شدند، او از روی استیصال فریاد زد که شمشیرش را از او نگیرند، اما پایش لغزید. گرالت در آخرین لحظه او را گرفت و از سقوط حتمی نجاتش داد. در آغوش گرالت، سیری سرانجام آرام گرفت و هر سه نفر فهمیدند که زمان آن فرا رسیده است که کائر مورهن را ترک کنند؛ زیرا سیری به چیزی فراتر از شمشیرزنی نیاز داشت.

سفر به معبد

پس از ترک کائر مورهن، گرالت، تریس و سیری سفر طولانی خود را به سمت جنوب آغاز کردند. با این حال، با گذشت زمان، تریس در طول سفر به شدت بیمار شد. وضعیت او روز به روز بدتر می‌شد تا جایی که دیگر نمی‌توانست بیش از یک یا دو ساعت متوالی روی اسب بماند و این موضوع سرعت حرکتشان را به شدت کند کرده بود.

همراهی با کاروان یارپن زیگرین

در میانه راه، آن‌ها به قلعه و پلی رسیدند که به تازگی توسط کماندوهای اسکویاتل (Scoia'tael) - گروهی چریکی متشکل از الف‌ها و دورف‌ها که برای آزادی علیه انسان‌ها می‌جنگیدند - مورد حمله قرار گرفته بود. گروهبان کائدوِنی که در آنجا مستقر بود، به تریس پیشنهاد استراحت داد، به این امید که اگر حالش بهتر شود، بتواند با جادو سربازان زخمی او را درمان کند. اما به گرالت گفتند که در آنجا کمکی برایشان وجود ندارد و بهتر است به دنبال کاروانی در جنگل‌های جنوبی بگردند.

همان شب، گرالت کاروان را پیدا کرد و با رهبر آن، یارپن زیگرین (یک دورف آشنای قدیمی) و گروهش روبرو شد. دورف‌ها با دادن نان سیر و نمک که آن را نوعی دارو می‌دانستند، به تریس کمک کردند. گرالت از یارپن خواست تا به آن‌ها اجازه دهد در سفر ده روزه‌شان به سمت جنوب، همراه کاروان شوند تا تریس بتواند در ارابه دورف‌ها استراحت کند. پس از مشورت، آن‌ها موافقت کردند.

Geralt به همراه کاروان یارپن زیگرین

کمین اسکویاتل و حقیقت تلخ

با گذشت چند روز، بیماری تریس بهتر نشد. در مسیر، آن‌ها با یک گشت نظامی به رهبری زیویک روبرو شدند که درباره حضور اسکویاتل در جنگل به آن‌ها هشدار داد. ...یک بعد از ظهر، سیری که جلوتر از گروه می‌دوید، ناگهان در میان بوته‌ها پنهان شد. گرالت وقتی به او رسید، دید که سیری به یک دیده‌بان اسکویاتل در آن سوی دره خیره شده است. گرالت بلافاصله متوجه معنای این اتفاق شد: کاروان در خطر یک کمین مرگبار قرار داشت. او بر سر دوراهی سختی قرار گرفت که آیا با هشدار دادن به کاروان، بی‌طرفی خود را بشکند یا با سکوت، دوستانش را در خطر رها کند. او در نهایت تصمیم گرفت با اولویت قرار دادن امنیت سیری، صبح روز بعد و قبل از حمله، مخفیانه کاروان را ترک کنند.

در راه بازگشت به اردوگاه، آن‌ها از میان خرابه‌های شاراوِد، کاخ باستانی الف‌ها، عبور کردند. گرالت از این فرصت استفاده کرد تا با تعریف داستان غم‌انگیز آلیرن - رهبر جوان و آرمان‌گرایی که با شورش خود یک نسل کامل از الف‌ها را به نابودی کشاند - به سیری هشدار دهد که نفرت و انتقام‌جویی کورکورانه، چگونه می‌تواند تمدن‌های بزرگ را به ویرانی بکشاند و به تراژدی‌های بزرگ‌تری منجر شود.

درست پس از این گفتگو، و پیش از آنکه گرالت بتواند نقشه خود برای ترک کاروان در صبح فردا را عملی کند، سیری ناگهان با قدرتی که از کنترلش خارج بود، فریاد زد و حس کرد که کاروان در خطر است. آن‌ها بلافاصله به سمت اردوگاه تاختند و دیدند که حمله اسکویاتل همان شب آغاز شده است. آن‌ها دیگر فرصتی برای فرار نداشتند و مجبور شدند وارد نبرد شوند.

یک جنگ جوی الف اسکویاتل که یک انسان اسیر کرده-گرالت از ریویا

پس از یک مبارزه کوتاه که به مرگ دو تن از دورف‌ها منجر شد، گشت نظامی دیگری از راه رسید و الف‌ها را قتل عام کرد. ویلفرید ونک، یکی از همراهان کاروان، که در درگیری چاقو خورده بود، در مقابل چشمان گرالت جان داد. در آنجا بود که حقیقت تلخ آشکار شد: گشت نظامی فاش کرد که کل این ماجرا تله‌ای بود که توسط پادشاه کائدوِن طراحی شده بود تا وفاداری دورف‌های گروه یارپن را بیازمایند و ببینند آیا به هم‌نژادان خود در اسکویاتل می‌پیوندند یا به پادشاهی انسان‌ها وفادار می‌مانند. پس از این اتفاق تراژیک، کاروان به مسیر خود به سمت جنوب ادامه داد و سرانجام گرالت، تریس و سیری بدون هیچ مشکل دیگری به معبد ملیتله در الاندر رسیدند.