داچ وندرلین (Dutch van der Linde) شخصیتی محوری و برجسته در مجموعه بازی‌های Red Dead به شمار می‌رود. او به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی در Red Dead Redemption 2 و همچنین به عنوان آنتاگونیست ثانویه (دشمن فرعی) در Red Dead Redemption )نسخه اول) حضور دارد. داچ، یک یاغی و رهبر باند آمریکایی با اصالت انگلیسی و هلندی است که رهبری گروه‌های «باند وندرلین»، «باند میکا» (در سال 1907) و «باند داچ» (در سال 1911) را بر عهده داشت. در طول دوران فعالیتش، او از نام‌های مستعار متعددی از جمله آرچیبالد اسمیت، هوگی مکینتاش، فدرستون چمبرز و ایدن اومالی استفاده می‌کرد.

در این مقاله می‌خوانیم:

نقش این شخصیت در بازی توسط Benjamin Byron Davis ایفا شده است.

بنجامین بایرون دیویس صداگزار شخصیت داچ وندرلین

اوایل زندگی و پیش از شروع داستان بازی

داچ وندرلین در اواسط دهه 1850 در نزدیکی فیلادلفیا از مادری انگلیسی به نام گرتا و پدری با اصالت هلندی متولد شد. پدر او که در جنگ داخلی آمریکا برای اتحادیه (Union) می‌جنگید، در نبردی در پنسیلوانیا کشته شد؛ این اتفاق باعث ایجاد کینه‌ای عمیق نسبت به جنوبی‌ها در داچ شد.داچ که کودکی نافرمان بود و رابطه خوبی با مادرش نداشت، در سن 15 سالگی از خانه فرار کرد. او سال‌ها بعد از طریق عمویش دریافت که مادرش در سال 1881 درگذشته و در بلک‌واتر به خاک سپرده شده است.در غیاب والدین، داچ خود را آموزش داد و فلسفه‌ای را شکل داد که عمیقاً بر پایه آزادی و استقلال فردی بنا شده بود. او که به شدت مخالف کنترل دولت بود، رویای یک زندگی مستقل و بدون پاسخگویی به هیچ مقامی را در سر می‌پروراند و برای رسیدن به این هدف، به زندگی مجرمانه و «تصاحب ثروت از دیگران» روی آورد.

در اواسط دهه 1870، داچ با یک کلاهبردار به نام هوزی متیوز (Hosea Matthews) آشنا شد. آن دو پس از تلاشی ناموفق برای فریب دادن یکدیگر، تحت تاثیر مهارت‌های هم قرار گرفته و تصمیم گرفتند با هم همکاری کنند. این شراکت، سنگ بنای باند «وندرلین» را گذاشت. این دو بعدها، در 9 مارس 1877، پس از اجرای یک کلاهبرداری در اوهایو دستگیر شدند، اما موفق به فرار از سلول خود شدند.

در همان سال، داچ و هوزی با آرتور مورگان (Arthur Morgan)، یک یتیم 14 ساله خیابانی، برخورد کردند. آن‌ها آرتور را زیر پر و بال خود گرفتند و به او خواندن، نوشتن، شکار و تیراندازی آموختند. این سه نفر (داچ، هوزیا و آرتور) هسته اصلی و «گارد قدیمی» باند را تشکیل دادند. در همین دوران، داچ با یکی دیگر از اعضای باند به نام سوزان گریمشا (Susan Grimshaw) در رابطه بود، اما بعداً به دلیل علاقه‌اش به زنی به نام آنابل (Annabelle)، به این رابطه پایان داد.

عکسی قدیمی از داچ وندرلین و هوزی متیوز و ارتور مورگان

گسترش باند و آغاز دشمنی با اودریسکول‌ها

باند وندرلین در سال‌های بعد با پیوستن اعضای جدید گسترش یافت. ، در اواخر دهه 1870، داچ با لئوپولد استراوس (Leopold Strauss)، یک مهاجر اتریشی کتاب‌خوان و کلاهبردار آشنا شد. استراوس برای اینکه تحت محافظت باند قرار بگیرد، به آن‌ها پیوست و در عوض به مسئول وام‌دهی و یکی از تامین‌کنندگان مالی اصلی گروه تبدیل شد..

در سال 1885، داچ در ایلینوی با گروهی از مزرعه‌داران مواجه شد که قصد داشتند پسر 12 ساله‌ای به نام جان مارستون (John Marston) را به جرم دزدی لینچ کنند. اما داچ مداخله کرد، جان پسر را نجات داد و او را به باند آورد. داچ، همانند آرتور، به جان نیز خواندن، نوشتن، مبارزه، تیراندازی و سوارکاری آموخت. آرتور و جان مانند برادر شدند و داچ اغلب برای آن‌ها از کتاب‌های اولین میلر(Evelyn Miller) و والدو امرسون(Waldo Emerson) می‌خواند، هرچند که بیشتر مفاهیم برای پسران جوان قابل درک نبود. با گذشت زمان، داچ و هوزی به آرتور و جان به چشم «پسران» محبوب خود نگاه می‌کردند.

داچ وندرلین و هوزی متیوز ارتور و جان مثل پسران خود میدیدن

در سال 1887، داچ به همراه هوزیا و آرتور اولین سرقت بزرگ بانک خود را از بانک «لی و هویت» (Lee and Hoyt) اجرا کردند و 5000 دلار طلا به دست آوردند. آن‌ها پس از سرقت، بخشی از پول را میان فقرا و یتیم‌خانه‌ها توزیع کردند، چرا که خود را شخصیت‌هایی شبیه به «رابین هود» می‌پنداشتند. این اقدام باعث شد داچ رسماً به یک مرد تحت تعقیب تبدیل شود و برای سرش جایزه تعیین گردد.مدتی بعد، وندرلین با یاغی بدنامی به نام کلم اودریسکول (Colm O'Driscoll)، رهبر باند رقیب (O'Driscoll Boys)، ملاقات کرد. این دو نوعی شراکت ناپایدار و پرتنش را اغاز کردند که در حکم یک آتش‌بس موقت بینشان بود. داچ از رفتار کلم با افرادش (که آن‌ها را یکبار مصرف می‌دید) بیزار بود و کلم نیز فلسفه داچ برای ساختن «دنیایی بهتر» را مسخره می‌کرد.

اگرچه دلیل دقیق آن مشخص نیست، داچ این شراکت را شکست و برادر کلم را کشت. کلم نیز در انتقام، معشوقه داچ، آنابل (Annabelle)، را به قتل رساند. این واقعه داچ را دل‌شکسته و تشنه انتقام کرد و باعث شد این دو به دشمنان خونی یکدیگر تبدیل شوند و جنگی چندین ساله بین دو باند در بگیرد.

تصویری ساخته شده توسط طرفداران از قتل انابل معشوقه داچ وندر لین توسط کولمم

در طول سالیان، داچ اعضای جدید زیادی را جذب کرد که به او به عنوان یک محافظ و چهره‌ای پدرانه احترام می‌گذاشتند. او با تیلی جکسون (Tilly Jackson)، عضو سابق باند برادران فورمن، برخورد کرد که در شرایط سختی زندگی می‌کرد؛ داچ او را پذیرفت و به او خواندن آموخت. او همچنین با سایمون پیرسون (Simon Pearson)، یک آشپز سابق نیروی دریایی که توسط نزول‌خورها آزار می‌دید، مواجه شد. داچ پس از نجات او، پیرسون را به عنوان آشپز و قصاب کمپ استخدام کرد. در مقطعی دیگر، یک کشیش رسوا شده به نام اورویل سوانسون (Orville Swanson) جان داچ را در حادثه‌ای نامشخص نجات داد و داچ به عنوان پاداش، او را به باند راه داد.

مدتی قبل از سال 1899، داچ با مالی اوشی (Molly O'Shea)، یک زن جوان و اشراف‌زاده ایرلندی، آشنا شد. مالی که شیفته‌ی وندرلین شده بود، معشوقه‌ی او شد و از آن پس با او زندگی کرد.در سال 1893، داچ و هوزیا با کهنه سربازی مست به نام بیل ویلیامسون (Bill Williamson) مواجه شدند که قصد داشت از آن‌ها دزدی کند. اما داچ و هوزیا که قبلاً مهمات بیل را دزدیده بودند، از تلاش نافرجام او برای سرقت و رفتار احمقانه اش به خنده افتادند. اگرچه بیل در ابتدا عصبانی شد، اما داچ او را تشویق کرد و به باند راه داد. با وجود اینکه بیل از هوش مرسومی برخوردار نبود، اما داچ برای وفاداری او ارزش قائل بود.در سال 1895، داچ هنگام دزدیدن چند مرغ، با یک تبعیدی جوان مکزیکی به نام خاویر اسکوئلا (Javier Escuella) برخورد کرد که او نیز قصد انجام همان کار را داشت. خاویر که تنها و گرسنه بود، توسط داچ به او غذا داده شد و لباس گرم دریافت کرد و به باند پیوست. خاویر به شدت شیفته‌ی فلسفه‌ی داچ شد و به یکی از وفادارترین اعضای او تبدیل گشت.

شبی دیگر، داچ و هوزیا در کافه‌ای در نورث الیزابت با مرد جوان ایرلندی به نام شان مک‌گوایر (Sean MacGuire) برخورد کردند که شیفته‌ی ساعت جیبی گران‌قیمت داچ شده بود. شان با اعتماد به نفس کاذب، آن دو را تا کوچه‌ای تعقیب کرد و قصد سرقت از آن‌ها را داشت. اما داچ و هوزیا به او خندیدند، زیرا شان متوجه شد که آن‌ها زودتر متوجه حضورش شده و گلوله‌های اسلحه‌اش را خالی کرده بودند. آن‌ها به جای کشتن شان، او را به باند خود دعوت کردند.

عکسی گروهی از اعضای گنگ داچ وندر لین

فلسفه داچ: رابین هود غرب وحشی

در این دوران، داچ یک یاغی آرمان‌گرا و نوع‌دوست بود که باور داشت گروهش می‌تواند تفاوتی واقعی در دنیا ایجاد کند. او از خود چهره‌ای شبیه به رابین هود ساخته بود؛ از ثروتمندانی که بیش از حد داشتند می‌گرفت و به فقرایی که به آن نیاز داشتند می‌بخشید.داچ خود را نمادی از غرب وحشی در شکل رمانتیک آن می‌دید؛ یک قهرمان انسان‌دوست برای مردم که به شدت با کنترل دولت و استثمار شرکت‌ها مخالف بود و در عوض از آزادی فردی حمایت کرده و ظلم و خودخواهی انسان‌ها را مجازات می‌کرد.

داچ وندر لین خودش را در شکل یک قهرمان میدید

تصویر رمانتیک و کاریزمای بالای او، اعضای گروهش را ترغیب کرد تا به دیدگاه آنارشیستی او از یک آرمان‌شهر وحشی (savage utopia) ایمان بیاورند. آن‌ها به نام داچ و آرمان‌های او بود که دست به جنایات خشونت‌آمیزی مانند قتل و سرقت می‌زدند.با این حال، تا سال 1899، داچ با اکراه در حال درک این واقعیت تلخ بود که سبک زندگی مورد علاقه‌اش به سرعت در حال تبدیل شدن به یک گزاره غیرواقعی است و دوران غرب وحشی، صرف نظر از تلاش‌های او برای جلوگیری از آن، رو به پایان است.

1898: سرگردانی پیش از فاجعه

تا سال 1898، باند وندرلین به گروهی قابل توجه تبدیل شده بود و در مونتانا به سر می‌برد. پس از وقوع یک آتش‌سوزی و بروز مشکلاتی در شمال، گروه مجبور به سفر به سمت جنوب و شرق شد.آن‌ها برای گمراه کردن هر کسی که ممکن بود در تعقیبشان باشد، مسیری آهسته و پرپیچ‌وخم را از میان کوه‌های گریزلی شمالی (Northern Grizzlies) در پیش گرفتند و چندین ماه را در طبیعت وحشی گذراندند. در طول زمستان، آن‌ها عمدتاً در دامنه‌های غربی کوهستان اقامت گزیدند؛ جایی که غذا فراوان بود و گروه برای مدتی در آرامش زندگی می‌کرد.در همین دوران، داچ به دنبال سرنخی برای خرید زمین جهت تحقق «آرمان‌شهر وحشی» خود بود، اما گزینه‌های موجود یا با معیارهای داچ مطابقت نداشتند یا اینکه او بدگمان شده بود که ماموران قانون در حال زیر نظر گرفتن آن‌ها هستند. در نتیجه، گروه بار دیگر جابجایی (و کوچ‌نشینی) را از سر گرفت.

ورود مایکا بل و فاجعه بلک‌واتر 1899

در حدود دسامبر 1898، داچ در تلاش بود تا مقداری طلای دزدیده شده را در کافه‌ای در کرن‌شاو هیلز (Crenshaw Hills) بفروشد، اما این اقدام او باعث عصبانیت مردم محلی شد. معامله به هم خورد و داچ تا آستانه کشته شدن پیش رفت. خوشبختانه، او توسط یک یاغی حرفه‌ای به نام مایکا بل (Micah Bell) نجات یافت و مایکا پس از این اتفاق در گروه پذیرفته شد. در حالی که داچ علاقه‌ی خاصی به مایکا پیدا کرده بود، هوزیا و آرتور او را فردی پرخاشگر، بی‌پروا و تندخو می‌دیدند.

مایکا بل بعد از نجات جان داچ وندرلین به گنگ پیوست

گروه به حرکت خود به سمت شرق ادامه داد تا اینکه در سال 1899 به شهر بندری پر رونق بلک‌واتر (Blackwater) در وست الیزابت رسید و تصمیم گرفت مدتی در آنجا بماند. در آوریل همان سال، داچ و مایکا نقشه‌ای برای سرقت از یک کشتی  حامل پول بانک طراحی کردند. اگرچه آرتور و هوزیا نقشه دیگری برای سرقت داشتند، داچ ترجیح داد نقشه سرقت از کشتی را دنبال کند که پاداش بزرگ‌تری (150 هزار دلار) داشت اما به همان اندازه پرخطرتر بود.

اگرچه آن‌ها موفق شدند با پول هنگفتی فرار کنند، اما این سرقت به یک فاجعه ختم شد. ماموران آژانس کارآگاهی ملی پینکرتون (Pinkerton) به شکلی غیرمنتظره و سریع از راه رسیدند و گروه را غافلگیر کردند. در طول هرج و مرج، داچ به سر زن جوانی بی‌دفاع به نام هایدی مک‌کورت (Heidi McCourt) شلیک کرد و او را کشت.

در حالی که قانون به شدت در تعقیبشان بود، باند مجبور شد برای فرار، در میان یک کولاک سنگین، به کوهستان‌های آمبارینو (Ambarino) بگریزد. داچ قبل از فرار، پول‌های حاصل از سرقت را در جایی نزدیک شهر پنهان کرد. وقایع «کشتار بلک‌واتر» ایمان هوزیی به داچ را به شدت متزلزل کرد، هرچند که او بعداً اعتراف می‌کند که ایمانش به آرمان‌های داچ مدت‌ها قبل از این اتفاق از بین رفته بود.

نمایی از شهر بلک واتر که داچ در ان با قانون درگیر شد