در پس‌کوچه‌های مه‌آلود تاریخ اسپانیا، جایی که نقشه‌ها به پایان می‌رسند و جاده‌های خاکی در دل جنگل‌های انبوه گم می‌شوند، روستایی به نام «ال پوبلو» (El Pueblo) نفس می‌کشید. این روستا برای قرن‌ها در انزوایی خودخواسته، به دور از هیاهوی جهان مدرن، چرخه‌ی آرام و تکراری زندگی کشاورزی و دامداری را طی می‌کرد. ال پوبلو به معنای واقعی کلمه، «روستای لبخندها» بود؛ جامعه‌ای کوچک و در هم تنیده که در آن همسایگان شریک غم و شادی یکدیگر بودند و زیر سایه‌ی کلیسای محلی و رهبری خردمندانه‌ی کدخدایشان، روزگار می‌گذراندند. اما این انزوای بکر، نه یک سپر محافظ، بلکه پیله‌ای بود که به زودی بستر رشد یکی از تاریک‌ترین کابوس‌های بیولوژیکی تاریخ می‌شد. داستان سقوط این روستا، یک شبه رخ نداد؛ بلکه مرگی تدریجی، خاموش و از درون بود.

در این مقاله می‌خوانیم:

داستان بازی resident evil incubate

فصل اول: بیداری شیاطین در سرداب‌های قلعه

برای درک فاجعه‌ی روستا، باید نگاهی به قلعه‌ی باستانی مشرف بر آن انداخت؛ دژی سنگی که نسل‌ها در اختیار خاندان «سالازار» بود. اجداد رامون سالازار، هشتمین ارباب قلعه، قرن‌ها پیش متوجه تهدیدی باستانی در اعماق زمین شده بودند: انگل‌هایی به نام «لاس پلاگاس» (Las Plagas) که ذهن میزبان را می‌بلعیدند. آن‌ها با خردمندی، این انگل‌ها را در اعماق معادن مهر و موم کردند. اما رامون، مردی منزوی، از نظر فیزیکی ضعیف و تشنه‌ی پذیرش و قدرت بود.

این نقطه ضعف، دقیقاً همان شکافی بود که «اسموند سدلر» (Osmund Saddler)، رهبر فرقه‌ی مرموز لوس ایلومینادوس، برای نفوذ به آن نیاز داشت. سدلر با کاریزمای شیطانی خود، رامون را متقاعد کرد که اجدادش گناهکار بوده‌اند و تنها راه رستگاری، باز کردن مهر و موم باستانی است. با دستور رامون، کارگران معدن به اعماق تاریکی فرستاده شدند. آنجا، هاگ‌های فسیل‌شده‌ی پلاگا از طریق تنفس وارد بدن کارگران شد و اولین چرخه‌ی آلودگی کلید خورد. سدلر حالا سلاح خود را در دست داشت، اما برای خلق یک ارتش بی‌نقص، به مردمی مطیع نیاز داشت. او نگاهش را به سمت روستای پایین‌دست چرخاند.

 

تصویری از resident evill incubate

فصل دوم: تسخیر چوپان برای قربانی کردن گله

سدلر به خوبی می‌دانست که هجوم مستقیم به روستا باعث مقاومت خواهد شد. او به عنوان یک استراتژیست روانی، تصمیم گرفت قلب تپنده‌ی روستا را هدف قرار دهد: «بیتورس مندز» (Bitores Mendez). مندز، کدخدای تنومند، روحانی و به شدت مورد احترام روستا بود. او مردی بود که روستاییان به او به چشم یک پدر نگاه می‌کردند. سدلر با استفاده از ادبیات مذهبی و وعده‌ی پاکسازی روح و بدن، به مندز نزدیک شد. او پلاگا را نه به عنوان یک انگل، بلکه به عنوان «خون مقدس» و موهبتی الهی معرفی کرد.

تسلیم شدن مندز، مرگبارترین ضربه به ال پوبلو بود. وقتی کدخدا، با چشمانی که حالا برقی از جنونی پنهان در آن دیده می‌شد، از روستاییان خواست تا برای دریافت این «رستگاری» به کلیسا بیایند، هیچ‌کس شک نکرد. روستاییان ساده‌دل، به اعتبار رهبرشان، یکی پس از دیگری در صف ایستادند تا در مراسمی آیینی، تخم انگل به بدنشان تزریق شود. آن‌ها نمی‌دانستند که در حال امضای حکم نابودی اراده‌ی انسانی خود هستند.

داستان resident evil

فصل سوم: مرثیه‌ای خاموش برای کودکان

تاریک‌ترین و دلخراش‌ترین بخش این فاجعه، نه تبدیل شدن مردان و زنان، بلکه سرنوشت شوم کودکان روستا بود. انگل پلاگا برای تصاحب سیستم عصبی مرکزی، نیاز به بستری بالغ و مقاوم داشت. بدن کوچک و سیستم عصبی تکامل‌نیافته‌ی کودکان، توانایی تحمل این تهاجم بیولوژیکی وحشیانه را نداشت.

پس از تزریق، کودکان دچار تب‌های شدید، تشنج‌های دردناک و خونریزی می‌شدند. مرگ آن‌ها سریع نبود، بلکه زجری طولانی بود که در نهایت به از کار افتادن اندام‌ها ختم می‌شد. اما وحشت واقعی در مرگ کودکان نهفته نبود؛ بلکه در واکنش والدینشان بود. در روزهای اول، شاید مادری برای فرزندش اشک می‌ریخت، اما با رشد پلاگا در مغز بزرگسالان، بخش مربوط به احساسات، عشق، و همدردی در آن‌ها به طور کامل فلج شد. به زودی، روستا پر از گورهای کوچکی شد که هیچ‌کس بر سر آن‌ها سوگواری نمی‌کرد. والدینی که تا چند هفته پیش جانشان را برای فرزندانشان می‌دادند، اکنون با چهره‌هایی سرد و بی‌تفاوت، جسد کودکان خود را در خاک می‌گذاشتند و به سر مزرعه برمی‌گشتند تا برای لرد سدلر کار کنند. انسانیت، به معنای واقعی کلمه، از روستا رخت بربسته بود.

 

سرنوشت تلخ کودکان در incubate

فصل چهارم: مسخ تدریجی؛ فروپاشی یک ذهن

برای کسانی که هنوز آلوده نشده بودند یا انگل در بدنشان در مراحل اولیه رشد بود، زندگی به یک کابوس روان‌شناختی تبدیل شد. تصور کنید هر روز بیدار می‌شوید و می‌بینید همسایه‌ی مهربانتان دیگر لبخند نمی‌زند. برادرتان در نیمه‌های شب با زبانی ناشناخته زمزمه می‌کند. نگاه مردم روستا تغییر کرده است؛ نگاهی خیره، درنده و خالی از روح.

فردی که به تدریج آلوده می‌شد، ابتدا احساس تب و سردردهای شکافنده می‌کرد. اما درد فیزیکی در برابر زوال عقل ناچیز بود. قربانی متوجه می‌شد که خاطراتش در حال محو شدن هستند. عشق به خانواده، ترس، آرزوها... همه چیز مانند مهی در باد ناپدید می‌شد و جای خود را به یک صدای واحد در اعماق جمجمه می‌داد: صدا و اراده‌ی لرد سدلر. در آخرین لحظات هوشیاری، قربانی التماس می‌کرد، می‌ترسید و برای نجات روحش دعا می‌خواند، اما ناگهان، سکوتی سرد ذهن او را فرا می‌گرفت. منِ درونی او می‌مرد و یک «گانادو» (Ganado) متولد می‌شد. دیگر فردیتی وجود نداشت؛ آن‌ها به سلول‌هایی از یک ارگانیسم بزرگتر تبدیل شده بودند که تنها هدفشان، خدمت به فرقه بود.

resident evil incubate

فصل پنجم: تئاتر عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی

با تسلط کامل پلاگا، ال پوبلو به یک تئاتر دروغین تبدیل شد. گانادوها به صورت غریزی و بر اساس بقایای حافظه‌ی عضلانی خود، به کارهای روزمره‌ی کشاورزی ادامه می‌دادند. آن‌ها بیل می‌زدند، هیزم می‌شکستند و آتش روشن می‌کردند، اما این‌ها تنها تقلیدی کورکورانه از زندگی گذشته بود.

روستا اکنون یک کندوی متخاصم بود. ارتباط آن‌ها با دنیای بیرون قطع شد. هر غریبه‌ای که به این منطقه نزدیک می‌شد، به عنوان یک تهدید برای فرقه تلقی می‌شد و با خشونتی حیوانی از بین می‌رفت. شعارهای مذهبی جای کلمات روزمره را گرفتند و شعار «Morir es vivir» (مردن یعنی زندگی) به فلسفه‌ی تاریک آن‌ها بدل شد. آن‌ها در واقع مرده بودند، ارواحی اسیر در کالبدهایی که توسط انگل هدایت می‌شدند.

موخره: پیشواز در سکوت

پاییز ال پوبلو دیگر رنگ و بوی زندگی نداشت. مه غلیظی کوچه‌های خاکی را پوشانده بود و بوی خون و پوسیدگی در هوا حس می‌شد. سدلر در قلعه‌ی خود بر تخت قدرت نشسته بود و مندز، با چشمانی بی‌روح و قدرتی فراانسانی، گله‌ی گرگ‌های انسانی خود را در روستا رهبری می‌کرد.

روستایی الوده در  resident evil

روستا کاملاً آماده بود. تله‌ها کار گذاشته شده بودند و داس‌ها و تبرها تیز شده در دست روستاییانِ مسخ‌شده قرار داشتند. در همین سکوت مرگبار و اتمسفر خفقان‌آور است که صدای موتور یک ماشین از دور به گوش می‌رسد. ماشینی متعلق به پلیس محلی که در حال اسکورت یک مامور آمریکایی است. لئون اس. کندی، بی‌خبر از جهنمی که در انتظار اوست، در جستجوی دختر مفقود شده‌ی رئیس‌جمهور، قدم در روستایی می‌گذارد که مدت‌هاست لبخند زدن را فراموش کرده و تنها دندان‌های تیزِ جنون خود را برای دریدن او آماده کرده است.

کابوس ال پوبلو کامل شده بود؛ و حالا، بازی بقا آغاز می‌شد.