گرالت با برداشتن یک آگهی از روی تابلوی اعلانات یا با برخورد مستقیم با مردی به نام جیکوب (Jacob) در کنار یک درخت عجیب، این کوئست را آغاز می‌کند. بعد از بحث بر سر پاداش، جیکوب که هیزم‌شکن است، به گرالت توضیح می‌دهد که وقتی قصد داشته این درخت را قطع کند، از آن خون جاری شده است. او معتقد است که این درخت نفرین شده و روح دوشیزه‌ای به نام دافنه در آن گرفتار آمده است؛ دوشیزه‌ای که در راه صبر برای عشقش به درخت تبدیل شده و از گرالت می‌خواهد تا این نفرین را باطل کند. جیکوب همچنین کتاب قصه‌ای به گرالت می‌دهد تا او داستان دافنه را بخواند و بفهمد که چه بلایی سرش آمده است.

در این مقاله می‌خوانیم:

مقدمه

افسانه دافنه و گرت؛ هفت چالش و یک اشتباه مرگبار

گرالت با خواندن کتاب متوجه می‌شود که دافنه عاشق شوالیه‌ای به اسم گرت بوده که برای گرفتن رضایت پدرزن آینده‌اش (یا همان پدر دافنه)، باید هفت چالش را پشت سر می‌گذاشته است. هفتمین چالش این بوده که باید به کلبه جادوگر مغرور و بدجنس "لینکس کِرگ" برود و از او بخواهد خشکسالی را تمام کند. همه می‌گفتند باید در برابر جادوگر فروتن باشد، چون او بسیار کینه‌ای و پُرافاده است، اما گرت حاضر نبود جلوی یک جادوگر زانو بزند و برنامه داشت او را مجبور کند طلسم خشکسالی را بردارد. کسی نمی‌داند چه اتفاقی بین جادوگر و شوالیه افتاد، اما شوالیه دیگر هیچ‌وقت برنگشت و دافنه شب و روز در انتظار او روی تپه‌ای می‌ایستاد تا اینکه بالاخره تبدیل به درخت شد.

پلنگ به گرالت حمله نمیکند witcher 3

جستجو در کلبه جادوگر و کشف اسرار تاریک

گرالت فهمید اولین جایی که باید سر بزند، کلبه جادوگر است. در راهش، نزدیک کلبه، گرالت با یک پلنگ روبه‌رو شد که با تعجب متوجه شدکه به او حمله نمی‌کند . گرالت با عبور از پلنگ و رد شدن از کنار یک غار، بالاخره به کلبه جادوگر رسید. وقتی وارد کلبه شد، متوجه شد جادوگر داخل نیست، پس تصمیم گرفت کمی کلبه را بگردد. در اولین نگاه، کتابی عجیب و ممنوعه در مورد تجربه دیدن یک سرزمین ناشناخته می‌بیند. با کمی جست‌وجوی بیشتر، یک سری علامت و وسیله روی دیوار پیدا می‌کند که برای طلسم کردن و بدشانسی آوردن برای دیگران استفاده می‌شدند و با پوست روی آن‌ها پوشانده و مخفی شده بودند. یکی از وسایل، یک دستمال بود که رویش اسم گرک نوشته شده بود و شاید می‌توانست در رفع طلسم مورد استفاده قرار بگیرد. پس گرالت دستمال را برمی‌دارد.

گرالت در کلبه جادوگر witcher 3

رویارویی با لینکس کِرگ؛ درسی از جنس فروتنی برای گرالت

در همین حین، جادوگر به همراه همان پلنگی که گرالت قبلاً دیده بود، وارد می‌شود.

جادوگر از گرالت می‌پرسد: «توی خانه من چه کار می‌کنی؟» و گرالت با اشاره به دستمال می‌گوید: «چیزی که می‌خواستم را پیدا کردم.»

جادوگر که دوزاری‌اش افتاده بود، می‌گوید: «نگو که می‌خواهی با آن طلسم را باطل کنی! حتی جادوگری مثل من هم توان مقابله با قدرت عشق را ندارد.»

گرالت و جادوگر bleeding tree

اعتراف تلخ جادوگر و زانو زدن گرگ سفید

گرالت از او می‌پرسد: «تو می‌دانی چه بلایی سر شوالیه گرت آمده؟»

جادوگر جواب می‌دهد: «آره، می‌شناسمش. اول آمده بود من را تحت تاثیر خودش قرار بدهد، اما بعدش عاشقش هم شد و چند وقتی پیش من ماند، اما بعد دچار عذاب وجدان شد و تصمیم گرفت پیش معشوق خودش برگردد، اما سر راه سقوط کرد و مرد...»

گرالت می‌گوید: «تو هیچ دخلی در این سقوط نداشتی؟»

جادوگر جواب می‌دهد: «البته که داشتم! فکر کردی من می‌گذارم مردی که مال من است، پیش یک زن دیگر برود؟»

گرالت که یاد کتلب داستانی که خونده بود افتاده با تواضع می‌پرسد: «حالا اگر محترمانه بخواهم، کمکم می‌کنی طلسم را بردارم؟»

جادوگر جواب می‌دهد: «گرت به سرنوشتی که لایقش بود رسید و تقصیر من هم نیست که چه بلایی سر معشوقه‌اش آمده.»

گرالت می‌گوید: «درسته که تو نفرین را نگذاشتی، ولی بیا و خانمی کن و راهش را به من بگو.»

جادوگر می‌پرسد: «چرا باید این کار را بکنم؟»

گرالت می‌گوید: «چون من جلویت زانو می‌زنم و فروتنانه خواهش می‌کنم.»

گرالت جلو جادوگر زانو میزند bleeding tree witcher 3

راهکار غیرمنتظره جادوگر برای پایان دادن به عذاب دافنه

جادوگر هم می‌گوید: «اول که دیدمت، فکر کردم آدمی نیستی که جلوی احدی سر خم کنی. خیلی خب، پاشو. من نمی‌توانم کمکت کنم دوباره آدم بشود، ولی می‌توانم کمکت کنم روحش را به آرامش برسانی. برای این کار، باید دافنه را قانع کنی که شوالیه گرت در راه برگشت پیش او کشته شده است. به غار زیر کلبه برو و از روی جنازه‌اش، دستمال گردنی که دافنه به او هدیه داده بود را با بخشی از باقی‌مانده استخوانش بردار.»

bleeding tree witcher 3

چهار آتش در دل طوفان: لحظه نفس‌گیر بیداری دافنه

گرالت وارد غار می‌شود و بعد از مبارزه با هیولاهای داخل آن، دستمال و باقی‌مانده جنازه را برمی‌دارد و پیش جیکوب، کنار درخت، برمی‌گردد. جیکوب از او می‌پرسد: «چی فهمیدی؟» و گرالت می‌گوید: «باید یک مراسم برگزار کنیم که من در آن، دستمال گردنی که دافنه هدیه داده را به همراه باقی‌مانده‌های گرت بسوزانم. برای این کار باید چهار آتش در زمان مناسب روشن کنم.»

بعد از فراهم کردن مقدمات، گرالت به جیکوب می‌گوید: «من الان باید با درخت حرف بزنم تا روح را آزاد کنم و مشخص نیست چه اتفاقی می‌افتد. اگر دیدی شمشیرم را کشیدم، تو فرار کن.»

گرالت زیر طوفان، چهار آتش را روشن می‌کند، برای هرکدوم وردی می‌خواند و باقی‌مانده‌ی گرت و دستمال را درون آتش می‌اندازد.

ناگهان، صدایی از درخت می‌آید و شبح یک زن جوان ظاهر می‌شود و می‌گوید: «گرت، عشق من، هیچ‌وقت برنگشت. آیا او تا لحظه آخر به من وفادار بود و قصد بازگشت به سمت من را داشت؟»

bleeding tree witcher 3

پایان ماجرا: تاوان سنگین غرور و رستگاری در آخرین لحظه

گرالت جواب می‌دهد: «بله.»

بعد از آن، روح می‌گوید: «من خیلی زجر کشیدم و حالا دیگر وقت رفتن من است.» و از گرالت و همچنین جیکوب که همیشه با او صحبت می‌کرده، تشکر و غیب می‌شود.

جیکوب که کمی غمگین است، می‌گوید: «امید داشتم بشود زنده‌اش کرد.»

و گرالت پاسخ می‌دهد: «پایان خوش، همیشه در واقعیت اتفاق نمی‌افتد.»

ماجرای گرالت، دافنه و گرت نشون می‌ده که چطور یه اشتباه کوچیک می‌تونه فاجعه‌های بزرگ به بار بیاره. غرور گرت باعث شد به جای اینکه با احترام از جادوگر کمک بگیره، مسیر اشتباهی رو انتخاب کنه که به مرگ خودش و نفرین شدن عشقش، دافنه، منجر شد. این داستان یادآوری می‌کنه که همیشه پایان خوشی وجود نداره و گاهی اوقات باید با حقیقت تلخ روبرو شد؛ حقیقتی که شاید از یه اشتباه ساده شروع شده باشه، اما به تراژدی بزرگی ختم می‌شه. گرالت تونست با فروتنی و درایت، روح دافنه رو به آرامش برسونه، اما نتونست سرنوشت تلخ اون‌ها رو تغییر بده و فقط تونست به این داستان غم‌انگیز یه پایان موقت ببخشه.