تریس مریگلد، جادوگری افسانهای از سرزمین تِمِریا در قرن سیزدهم بود. او شخصیتی چندوجهی و تاثیرگذار در تاریخ قاره بود که با ویژگیهای منحصربهفردی شناخته میشد.
در این مقاله میخوانیم:
- «چهاردهمِین تپه»: او در میان معاصرانش با این لقب شناخته میشد، زیرا به اشتباه گمان میرفت که در جریان نبرد سادن هیل کشته شده است.
- «مریگولد بیباک»: با گذر زمان، تاریخ او را با این عنوان به خاطر شجاعتش جاودانه کرد.
- مشاور سلطنتی: او یکی از اعضای شورای سلطنتی شاه فولتست بود و در کنار جادوگران معروفی مانند فِرکارت و کیرا متز خدمت میکرد.
- عضو موسس لژ: تریس از اعضای بنیانگذار انجمن جادوگران زن (Lodge of Sorceresses) بهشمار میرفت و بخش بزرگی از عمرش را درگیر دسیسهها و سیاستهای درباری بود.
- عشق نافرجام: او رابطهی دوستانهای با ینفر و گرالت اهل ریویا داشت، هرچند در خفا عاشق گرالت بود - عشقی که هرگز پاسخ داده نشد و برایش رنجآور بود.
- خواهر بزرگتر سیری: او مدتی در قلعهی کِر مورهن از سیری مراقبت کرد و برایش مانند خواهری بزرگتر بود. او سیری را از انجام تغییرات هورمونی خطرناک در کِر مورهن نجات داد.
- درمانگر ماهر (با یک استثنا): تریس درمانگری ماهر بود و همیشه معجونهای جادویی بسیاری همراه خود داشت. اما بهطرز طنزآمیزی خودش به معجونها حساسیت داشت و نمیتوانست آنها را برای درمان خودش مصرف کند ، به همین دلیل از طلسمهای جادویی استفاده میکرد.
- قدرت پنهان: او جادوگری بسیار قدرتمند بود که تواناییهای واقعیاش بهویژه در لحظات حساس و خطرناک آشکار میشد.
- نشان ویژه: تریس همیشه آویزی از یاقوت کبود پوشیده با نقره بر گردن داشت که نشانهی قدرت و جایگاهش در میان جادوگران بود.
اوایل زندگی
تریس مریگولد در شهر ماریبور در پادشاهی تِمریا به دنیا آمد. خانوادهاش از طبقهی متوسط و اهل علم بودند - پدرش تاجر و گیاهشناس بود و مادرش زنی مهربان و باایمان که به آموزش و تحصیل اهمیت زیادی میداد. هرچند خانوادهی او درگیر دنیای جادو نبودند، اما از کودکی در تریس نشانههایی از حساسیت به انرژیهای جادویی دیده میشد.
لحظهی جادویی نادر
در حدود هفت یا هشت سالگی، تریس تجربهای را پشت سر گذاشت که بعدها جادوگران از آن با عنوان «لحظهی جادویی نادر» (Conduit Moment) یاد کردند - حادثهای غیرقابلکنترل که طی آن نیروی جادویی درونی فرد برای نخستینبار بهصورت انفجاری آزاد میشود. در مورد تریس، این لحظه زمانی رخ داد که هنگام بازی با دوستانش، یکی از آنها از بلندی سقوط کرد و تریس، بدون آگاهی از قدرتش، ناخودآگاه موجی از انرژی خالص آزاد کرد که باعث شد دوستش در میانهی سقوط در هوا معلق بماند و آسیبی نبیند. اما این انرژی ناپایدار باعث بیهوشی طولانیمدت تریس و سوختگی سطحی دستانش شد.

آموزش در آرتوزا
این اتفاق توجه ماموران جادویی و استادان آرتوزا را جلب کرد.
چند هفته بعد، نمایندهای از شورای جادوگران به ماریبور آمد و پس از بررسی، استعداد فوقالعادهی تریس را تایید کرد. با رضایت والدینش - که معتقد بودند این راه آیندهای بهتر برای دخترشان رقم میزند - تریس به جزیرهی تانیِد فرستاده شد تا در مدرسهی جادوگری آرتوزا آموزش ببیند.
در آرتوزا، او به سرعت درخشید. برخلاف بسیاری از شاگردان دیگر که تمرکزشان بر طلسمهای جنگی بود، تریس از همان ابتدا گرایش طبیعی به جادوی درمانی و ساخت معجونها داشت. او بهویژه در ترکیب عناصر طبیعی با جادو مهارت پیدا کرد، و بعدها یکی از بهترین سازندگان معجونهای درمانی در میان جادوگران شد. طنز تلخ سرنوشت این بود که خودش به معجونهای جادویی آلرژی داشت و کوچکترین تماس با آنها باعث تب یا ضعف شدید در او میشد، بنابراین فقط از نسخههای غیرجادویی برای خود استفاده میکرد.
در طول تحصیل، تریس با شاگردی به نام ینفر اهل وِنگربرگ آشنا شد. برخلاف شروعی پرتنش میانشان، رابطهشان به دوستی عمیق و احترام متقابل تبدیل شد. تا سال 1249، آن دو نه تنها دوستانی نزدیک، بلکه همکارانی باتجربه و بانفوذ در دنیای جادوگران بودند.
پس از فارغالتحصیلی، تریس بهسرعت در میان محافل جادویی و سیاسی تِمریا به شهرت رسید و به عنوان مشاور سلطنتی شاه فولتست منصوب شد - سمتی که نشاندهندهی اعتماد کامل دربار به توانایی، خرد، و وفاداری او بود.
رابطه با یک ویچر
مدتی پس از پایان تحصیل در آرتوزا و آغاز دوران کاریاش در دربار تِمریا، تریس از طریق نامهها و گفتگوهایش با ینفر، از وجود مردی به نام گرالت اهل ریویا باخبر شد - یک ویچر متفاوت، آرام، و در عین حال مرموز که برخلاف دیگر همنوعانش هنوز نشانههایی از احساس و انسانیت در او باقی مانده بود.
گرالت و ینفر رابطهای پر از عشق، خشم، و جادو داشتند - پیوندی که از طریق طلسم معروفی از نوع “Love Spell” بینشان شکل گرفته بود. این طلسم باعث شده بود که احساسات واقعی از احساسات تحمیلی قابل تشخیص نباشند، حتی برای خودشان.
تریس، که همیشه میان عقل و احساس در نوسان بود، از سر کنجکاوی و شاید هم حسادت پنهان نسبت به یک نفر، سعی کرد بفهمد که آیا عشق میان گرالت و ینفر واقعی است یا ساختهی جادو. برای این کار، در یکی از ملاقاتهایش با گرالت، از افسون ملایمی استفاده کرد تا ذهن او را آرام و پذیرای احساس کند. اما این طلسم به شکلی پیشبینینشده عمل کرد - نه تنها گرالت را تحتتاثیر قرار داد، بلکه خودِ تریس نیز درگیر همان احساسات شد.
چند روز بعد، در حالی که گرالت هنوز درگیر آشفتگی ذهنی ناشی از طلسم بود، میان آن دو رابطهای کوتاه اما عاطفی شکل گرفت. اما گرالت، که بعدتر متوجه شد احساساتش تحتتاثیر جادو بوده، دچار احساس گناه و تضاد درونی شد. او فهمید که هرچند تریس را دوست دارد، اما دلش هنوز با یک نفر است - حتی اگر عشقشان بهدلیل طلسمی جادویی باشد.
وقتی گرالت حقیقت را به زبان آورد و از تریس خواست که این رابطه را پایان دهند، تریس شکستخورده و شرمنده شد. او خود را گناهکار میدانست، نه فقط در برابر یک نفر، بلکه در برابر احساسات خودش. با این حال، بهجای فرار یا دشمنی، بلوغ و صداقت نشان داد و تصمیم گرفت دوستیشان را حفظ کند.
از آن پس، تریس و گرالت رابطهای نزدیک اما دور از عشق داشتند. او چندین بار در زندگی گرالت نقش حیاتی ایفا کرد - از جمله در مراقبت از سیری در کِر مورهن، جایی که مانند خواهر بزرگتر از او نگهداری کرد و حتی مانع از انجام تغییرات خطرناک هورمونی روی بدنش شد.
با این حال، عشق تریس به گرالت هیچگاه کاملاً از بین نرفت. در سکوت، او هنوز به مردی فکر میکرد که روزی فقط با یک نگاه و چند واژه توانسته بود قلبش را به تپش بیندازد - مردی که میدانست هرگز واقعاً از آنِ او نخواهد بود.

نبرد سادن هی
در سال 1263، با آغاز اولین جنگ شمال با امپراتوری نیلفگارد و سقوط پادشاهی سینترا، سرنوشت تمام سرزمینهای شمالی در خطر قرار گرفت. در این میان، گروهی از جادوگران زن به رهبری ویلفگورتز اهل راگووین تصمیم گرفتند برای دفاع از شمال، در تپهی سادن بایستند و با جادوی خود از نیروهای انسانی حمایت کنند.
تریس مریگولد نیز داوطلبانه به آنان پیوست، هرچند میدانست احتمال زنده ماندن بسیار پایین است. او در خط مقدم حضور داشت و با استفاده از طلسمهای درمانی و سپرهای جادویی، به زخمیها کمک میکرد و نیروها را زنده نگه میداشت. اما در اوج نبرد، موجی از آتش جادویی دشمن – ترکیبی از انفجار و شعلههای سیاه نیلفگاردیها – به سمت او پرتاب شد. تریس در تلاش برای محافظت از دیگران، سپر جادوییاش را بالا آورد، اما فشار جادو به حدی بود که سپر شکست و انفجار او را به زمین انداخت. لباسش در آتش سوخت، پوستش تاول زد، و موج انرژی جادویی باعث شد موهایش بسوزد و بدنش پر از زخمهای عمیق شود.
پس از فروکش کردن نبرد، اجساد و زخمیها میان خاکستر و دود پراکنده بودند. ینفر که در همان نبرد بیناییاش را از دست داده بود، دیگر نتوانست او را شناسایی کند. به همین دلیل، نام تریس در میان 14 جادوگر کشتهشدهی نبرد ثبت شد.
اما تریس نمرده بود. او توسط گروهی از سربازان شمالی که پس از نبرد در حال جمعآوری پیکرها بودند پیدا شد - نیمههوشیار، با سوختگیهای شدید اما هنوز نفسکش. آنها او را به پناهگاهی موقت بردند و با کمک چند جادوگر درمانگر، از جمله تیسایا دو وریس، درمان شد. ماهها طول کشید تا دوباره بتواند بایستد، و حتی پس از آن، جای زخمهایش تا آخر عمر بر تنش باقی ماند.
وقتی خبر زنده ماندنش منتشر شد، برای همه، بهویژه برای گرالت و ینفر، باورکردنی نبود. از آن پس، تریس به نام «چهاردهمین نفر از تپه» شناخته شد - عنوانی که هم نشانهی شجاعت و فداکاریاش بود، و هم یادآور رنج و مرگی که از آن گریخته بود.
پس از بهبودی، تریس از میدان نبرد فاصله گرفت، اما این تجربه مسیر زندگیاش را تغییر داد. او دیگر تنها یک جادوگرِ درباری نبود؛ بلکه به قهرمانی زنده تبدیل شد که درد، از دست دادن و مسئولیت را میفهمید. بعدها، با تکیه بر همین تجربه، به یکی از اعضای موسس انجمن جادوگران پیوست تا از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کند - و از نفوذ جادو برای حفظ تعادل در دنیا استفاده کند.

کائر مورهن
در دسامبر سال 1265، تریس پیامی از گرالت اهل ریویا دریافت کرد. او از تریس درخواست کرده بود تا به دژ کائر مورهن بیاید و به او در مراقبت و آموزش «فرزند شگفتیاش» - سیری - کمک کند. سیری در آن زمان تحت آموزش ویچرها بود، اما نشانههایی از تواناییهای جادویی قدرتمند و غیرعادی از خود نشان میداد؛ چیزهایی که از مرز مهارت و درک ویچرها فراتر میرفت.
تریس، با وجود تردیدهای عاطفیاش نسبت به گرالت، درخواست او را پذیرفت و به کائر مورهن رفت. هرچند از دیدن دوبارهی گرالت دلشکسته بود، اما سعی کرد احساساتش را کنار بگذارد و بر مسئولیتش تمرکز کند. در طول اقامتش، او همواره میان احساس عشق سرکوبشدهاش به گرالت و وظیفهی حرفهایاش در نوسان بود، اما در نهایت توانست ذهنش را آرام و هدفش را روشن کند.
تریس خیلی زود متوجه شد که سیری دختری بسیار بااستعداد، پرانرژی و در عین حال با گذشتهای تلخ و دردناک است. میان آن دو، پیوندی قوی شکل گرفت - چنانکه سیری تریس را مانند خواهر بزرگترش میدید و تریس نیز با محبتی مادرانه از او مراقبت میکرد.
اما این آرامش مدت زیادی دوام نداشت. تریس خیلی زود متوجه شد که ویچرها قصد دارند به سیری معجونهایی ویژه بدهند تا بدنش را مقاومتر کنند - معجونهایی که هرچند به اندازهی آزمایش خطرناک «Trial of the Grasses» نبودند، اما میتوانستند آسیب جدی به بدن او وارد کنند و حتی باعث ناباروری دائمی شوند. تریس از شنیدن این تصمیم وحشتزده و خشمگین شد؛ او با تمام قدرت التماس کرد تا سیری را از این خطر نجات دهد و در نهایت، ویچرها تصمیم گرفتند از این کار صرفنظر کنند.
در کنار این موضوع، تریس متوجه مشکل دیگری نیز شد: سیری بهتدریج وارد دوران بلوغ میشد، اما در دژی پر از مردان جنگجو، هیچکس نبود تا دربارهی مسائل زنانه به او آموزش دهد. تریس زمانی متوجه شد که سیری حتی نمیدانست چرخهی ماهانه چیست و ویچرها نیز از چنین چیزهایی کاملاً بیاطلاع بودند. او از این بیتوجهی خشمگین شد و فوراً تصمیم گرفت خودش نقش آموزگار را برای سیری بر عهده بگیرد.
از آن پس، تریس به او دربارهی بدنش، احساساتش و هویت زنانهاش آموزش داد. حتی قانونی نانوشته در کائر مورن گذاشت: هر زمان که سیری لباس معمولی زنانه میپوشید، تمرینات نظامی باید متوقف شود تا به او یادآوری کنند که «دختری در حال رشد است، نه یک سرباز بیاحساس».
در پایان اقامتش، تریس نهتنها وظیفهاش را در محافظت از سیری انجام داده بود، بلکه برای همیشه در قلب او جای گرفت.

مراقبت از سیری (آزمون خلسه)
بزرگترین دغدغهی تریس در دوران اقامتش در کائر مورن، نه تمرینات سیری، بلکه رشد نگرانکنندهی قدرتهای جادویی او بود. ویچرها برای تریس تعریف کردند که از زمان ورود سیری به دژ، سه بار دچار حالاتی عجیب شده بود - در آن لحظات با صدایی متفاوت و زبانی ناشناخته سخن میگفت و گویی به حالتی از خلسه و بیهوشی جادویی فرو میرفت. آخرین بار حتی مرگ گرالت و کوئن (یکی از ویچرهای جوان و مربیان سیری) را پیشگویی کرده بود.
ویچرها گفتند اولینبار این اتفاق زمانی افتاد که سیری بهطور تصادفی یکی از معجونهای مخصوص ویچرها را نوشیده بود - همان معجونی که حالا در برابر تریس قرار داشت. با دیدن آن، تریس تصمیمی غیرمنتظره گرفت: او سیری را فریب داد تا همان معجون را بنوشد. همهی ویچرها شوکه شدند و به شدت اعتراض کردند، اما تریس با اطمینان گفت که میداند چه میکند و فقط میخواهد ماهیت این حالتهای خلسه را درک کند.
چند لحظه بعد، سیری شروع به رقصیدن و چرخیدن کرد و ناگهان در میان حرکاتش، بیهوش شد و به همان حالت خلسه فرو رفت. تریس فوراً با استفاده از ارتباط تلهپاتیک ذهنش را به ذهن سیری متصل کرد تا ریشهی این پدیده را کشف کند. اما به محض ورود به ذهن دختر جوان، نیرویی قدرتمند و ناشناخته او را در بر گرفت. در ذهنش احساس کرد دوباره در نبرد تپهی سودن قرار گرفته است، جایی که زمانی جانش را به سختی نجات داده بود. صداها، شعلهها و فریادها دوباره در ذهنش طنین انداختند.
تریس با تمام توان، از طلسمهای شناسایی و محافظت ذهنی استفاده کرد تا بفهمد چه نیرویی درون سیری پنهان شده، اما هر تلاشی بیفایده بود. این جدال ذهنی میان دو قدرت جادویی چنان انرژی از او گرفت که در نهایت بیهوش شد و بر زمین افتاد.
ساعاتی بعد، در حالیکه هنوز رنگپریده بود، در بسترش بیدار شد و گرالت را در کنار خود دید. او با نگرانی گفت: «شش ساعت بیهوش بودی، تریس. اما نگران نباش، سیری حالش خوبه، داره استراحت میکنه.» تریس، هنوز خسته و ضعیف، اعتراف کرد که قدرتی که درون سیری نهفته است از درک او فراتر میرود و پیشنهاد داد که باید فوراً با ینفر تماس بگیرند، چون او در زمینهی جادوی باستانی و ارتباطات ذهنی بسیار آگاهتر است. گرالت ابتدا مردد بود - خاطرات رابطهی پرتنش گذشتهشان هنوز زنده بود - اما در نهایت، با اصرار تریس پذیرفت.
تریس گفت که با آمدن بهار، باید سیری را به معبد ملیتله در شهر الندر ببرند، تا در آنجا ینفر بتواند از او مراقبت کند. گرالت پذیرفت، و همان شب در کنار تریس ماند تا از او که بهشدت ضعیف شده بود، مراقبت کند.
در ماههای بعد، تریس هر روز با سیری وقت میگذراند - به او زبان الفی یاد داد، دربارهی زنانگی، رفتار اجتماعی و حتی آرایش چهره آموزش داد. سیری تریس را مانند خواهری مهربان و حامی میدید و وابستگی عمیقی میانشان شکل گرفت.
در فوریهی، با نزدیک شدن بهار، ویچرها آمادهی ترک دژ و بازگشت به ماموریتهای خود شدند. آنها از تریس دربارهی اخبار قاره پرسیدند تا مسیرهای آیندهشان را مشخص کنند. صحبت به احتمال آغاز جنگ دوم با امپراتوری نیلفگارد کشید و بحثی داغ دربارهی بیطرفی ویچرها در سیاست شکل گرفت. در میانهی بحث، سیری با خشم وارد شد و فریاد زد که میخواهد از نیلفگاردیان انتقام بگیرد، چون آنها شهرش و مادربزرگش کالانته را نابود کرده بودند. گرالت که از عصبانیت و احساسات انتقامجویانهی او ناراحت شده بود، به او گفت که «آموزشت برای دفاع از خودته، نه برای کشتن». سیری با چشمان پر از اشک به بیرون دوید، بر لبهی دیوار دژ ایستاد و تعادلش را از دست داد - گرالت درست در آخرین لحظه توانست او را قبل از سقوط مرگبار بگیرد.
آن شب، تریس و گرالت تصمیم گرفتند که با طلوع آفتاب، کائر مورن را ترک کنند و سیری را به معبد ملیتله ببرند - جایی که سرنوشت دختر و مسیر زندگی تریس، برای همیشه تغییر خواهد کرد.

راه به سوی معبد
تریس، همراه با گرالت و سیری، به سمت جنوب رفتند و از رودهای گوِنلِخ و بوینا گذشتند. مدت کوتاهی بعد، تریس بیمار شد و دچار دردهای شدید معده و گرفتگی شد. بیماریاش بدتر و بدتر شد تا جایی که دیگر قادر نبود خودش را روی زین نگه دارد. بنابراین گرالت مجبور شد او را روی اسب خودش حمل کند. با این حال، سرعتشان بسیار کند بود و مجبور میشدند هر از گاهی توقف کنند تا جادوگر بتواند خود را سبک کند.
سرانجام به دژی در پای پل رسیدند. با این حال، این پناهگاه کمکی به آنها نکرد، زیرا شب قبل بهدست یگانهای الفی اسکویاتل مورد حمله قرار گرفته بود. تریس را در کنار سایر زخمیها خواباندند، در حالی که گرالت رفت تا دربارهٔ اوضاع و گزینههایشان اطلاعاتی کسب کند. او از حمله و برنامهٔ انتقامگیری مطلع شد، اما دانست که در میانشان کسی نیست که بتواند تریس را درمان کند. بدتر از آن، سربازان شروع کردند به فکر کردن اینکه شاید تریس به عفونتی مبتلا شده که ممکن است مسری باشد. با اینکه گرالت به آنها گفت جادوگران بهدلیل مصونیت جادوییشان دچار عفونت نمیشوند و این فقط مسمومیت غذایی است، باز هم نمیخواستند او را در آنجا نگه دارند.
بنابراین، آن سه نفر مجبور شدند دوباره به راه بیفتند. خوشبختانه، گرالت از وجود کاروانی آگاه شد که در همان مسیرشان در حرکت بود، پس بهسوی آن رفتند. در آن کاروان، گرالت دوست قدیمیاش یارپن زیگرین، کوتولهای جنگاور، را پیدا کرد که فرمانده گروهی از دورفها بود. گرالت توانست یارپن و ویلفرید ونک، که فرماندهٔ کاروان بود، را متقاعد کند که اجازه دهند آنها به کاروان بپیوندند. تریس را در یکی از واگنها خواباندند، اما حالش هنوز بسیار وخیم بود. او دیگر قادر نبود خودش به تنهایی به دستشویی برود و گرالت مجبور بود او را به جنگل ببرد.
در مسیرشان به سوی رود لیکسلا، تریس کمکم بهتر شد، اما هنوز بسیار ضعیف بود، بهطوریکه گرالت و سیری باید به او در حمام کردن و لباس پوشیدن کمک میکردند. در واقع، با وجود حال بدش، تریس از اینکه گرالت او را در آغوش گرفته و با مهربانی از او مراقبت میکرد، لذت میبرد.
مدتی بعد، کاروان با گروهی از سربازان کایدوِن روبهرو شد. آن سربازان هشدار دادند که نیروهای اسکویاتل در نزدیکی هستند و باید با احتیاط حرکت کنند. مدت کوتاهی بعد، الفها واقعاً به کاروان حمله کردند. در جریان حمله، تریس از واگن به بیرون پرت شد و زخم شدیدی بر سرش وارد آمد. حمله کوتاه اما شدید بود، ولی مدافعان موفق شدند آن را دفع کنند. در آن زمان، تریس به اندازهای بهبود یافته بود که بتواند از زخمیها مراقبت کند و با جادویش به آنها کمک برساند.
باقی سفر بدون حادثه سپری شد و آنها با موفقیت به معبد رسیدند. تریس سپس به راه خود ادامه داد و از هر دو، سیری و گرالت، خداحافظی کرد.
سوالات متداول درباره "شخصیت شناسی تریس مری گلد از ماریبور - Triss Merigold of Maribor"
چرا تریس مریگلد با لقب چهاردهمین نفر از تپه شناخته میشد؟
این لقب به این دلیل به تریس داده شد که به اشتباه گمان میرفت در جریان نبرد سادن هیل (در جنگ اول با نیلفگارد) کشته شده است. او با سوختگیهای شدید و جراحت نجات یافت، اما نامش در فهرست 14 جادوگر کشتهشده در نبرد ثبت شد. این لقب، نمادی از فداکاری و نجات معجزهآسای او است.
آیا تریس به گرالت اهل ریویا علاقهمند بود؟ و آیا این عشق یک طرفه بود؟
بله، تریس عمیقاً عاشق گرالت بود. هرچند رابطهای کوتاه بینشان شکل گرفت (که تحت تأثیر یک افسون ملایم از طرف تریس بود)، اما قلب گرالت همچنان متعلق به ینفر اهل ونگربرگ بود. در نتیجه، عشق تریس به گرالت نافرجام باقی ماند و او این رابطه را با پذیرش و حفظ دوستیشان به پایان رساند.
بزرگترین تضاد شخصیتی تریس به عنوان یک جادوگر چه بود؟
بزرگترین تضاد تریس در مهارتهای او نهفته بود: او یک درمانگر ماهر بود و همیشه معجونهای قدرتمند همراه داشت. با این حال، بهطرز طنزآمیزی خودش به معجونها حساسیت شدید داشت و کوچکترین تماس با آنها باعث ضعف یا تب شدید میشد. به همین دلیل، برای درمان خود مجبور بود فقط از طلسمهای جادویی استفاده کند.
تریس در قلعه کائر مورهن چه نقشی برای سیری ایفا کرد؟
تریس در کائر مورهن نقش خواهر بزرگتر و محافظ سیری را ایفا کرد. او نه تنها تواناییهای جادویی سیری را کشف کرد و به گرالت برای تماس با ینفر اصرار ورزید، بلکه با شجاعت تمام، مانع از انجام تغییرات هورمونی (آزمایشهای مخصوص ویچرها) بر روی بدن سیری شد که میتوانستند آسیب دائمی به او وارد کنند.
علی توتونچی
دیدگاه ها
هنوز دیدگاهی درباره این مقاله ذکر نشده است، شما اولین دیدگاه را درباره این مقاله بنویسید
برای درج دیدگاه لطفا به حساب کاربری خود وارد شوید.