در دنیای سایبرپانک، دیگر دولتها قدرتمندترین بازیگران جهان نیستند؛ این شرکتهای عظیم چندملیتی هستند که اقتصاد، سیاست، فناوری و حتی زندگی روزمره مردم را کنترل میکنند. هر یک از این ابرشرکتها ارتش خصوصی، سرویس اطلاعاتی، شبکه جاسوسی و منابع مالیای در اختیار دارند که گاه از توان بسیاری از کشورها نیز فراتر میرود. در چنین جهانی، رقابت دیگر به کاهش قیمت یا تبلیغات محدود نمیشود؛ بلکه به خرابکاری صنعتی، عملیاتهای مخفی، ترور، جنگ سایبری و در نهایت درگیریهای نظامی تمامعیار کشیده میشود.
در این مقاله میخوانیم:
نمایش بیشتر نمایش کمتر
به این درگیریها «جنگهای شرکتی» یا Corporate Wars گفته میشود؛ نبردهایی که نه برای آرمانهای ملی، بلکه برای تصاحب بازار، فناوری، منابع و قدرت شکل میگیرند. میلیونها انسان در این جنگها قربانی تصمیم مدیرانی میشوند که از پشت میزهای شیشهای سرنوشت شهرها و کشورها را رقم میزنند.
در دنیای Cyberpunk، چهار جنگ شرکتی بزرگ تاریخ را برای همیشه تغییر دادند؛ جنگهایی که نهتنها توازن قدرت میان ابرشرکتها را دگرگون کردند، بلکه مسیر آینده بشریت و شکلگیری دنیای «Cyberpunk 2077» را نیز رقم زدند.
نخستین جنگ شرکتی
که از سال 2004 تا 2006 به طول انجامید، آغازگر عصری جدید در ساختار اقتصادی و سیاسی جهان بود. این نخستین درگیری گستردهای بود که نه میان کشورها، بلکه میان شرکتهای عظیم چندملیتیبهطور مشخص Euro Business Machines (EBM) و Orbital Air\ رخ داد. این جنگ، پایههای نظامیسازی مستقیم شرکتها و تاکتیکهای تهاجمیای را بنا نهاد که در دهههای بعد به امری رایج تبدیل شدند.
درگیری زمانی آغاز شد که شرکت EBM تلاش کرد با استفاده از یک خرید اهرمی (Leveraged Buyout)، شرکت هواپیمایی Transworld Airlines (TWA) را تصاحب کند؛ شرکتی که اگرچه از نظر مالی در وضعیت نامناسبی قرار داشت، اما همچنان از نظر راهبردی بسیار ارزشمند محسوب میشد. TWA کنترل زیرساختها و تاسیسات حیاتی مدیریت ترافیک هوایی را در اختیار داشت و همین موضوع آن را به هدفی بسیار مهم برای تصاحب تبدیل کرده بود. در سال 2004، EBM مذاکرات خود را با مدیرعامل TWA آغاز کرد تا این شرکت و داراییهایش را به مجموعه در حال گسترش خود اضافه کند. اما مذاکرات به شکلی غیرمنتظره شکست خورد. آنچه EBM از آن بیخبر بود، این بود که Orbital Air نیز در پشت پرده مشغول انجام مذاکرات محرمانه خود برای خرید TWA بود؛ زیرا این شرکت قصد داشت از تواناییهای TWA در کنترل ترافیک هوایی برای تقویت فعالیتهای رو به گسترش هوافضایی خود استفاده کند.

زمانی که EBM متوجه شد Orbital Air عمداً تلاشهایش برای خرید TWA را خراب کرده است، تصمیم به تلافی گرفت. اما به جای پیگیری حقوقی یا رقابت تجاری، این شرکت بهطور مخفیانه یک گروه تروریستی را استخدام کرد تا تیم مذاکرهکننده Orbital Air را در مسیر نهایی کردن قرارداد با TWA رهگیری کرده و برباید. با این حال، عملیات آدمربایی شکست خورد و تنها چند هفته بعد، اطلاعات فاششده و تحقیقات گسترده در Deep Net، دخالت مستقیم EBM در طراحی و اجرای این حمله را آشکار کرد.
Orbital Air نیز سریع و قاطعانه واکنش نشان داد. این شرکت با Zetatech، یکی از شرکتهای فناوری در حال ظهور که تواناییهای پیشرفتهای در زمینه Netrunning داشت، متحد شد. Zetatech حملهای گسترده در فضای نت علیه زیرساختهای اطلاعاتی EBM آغاز کرد تا فعالیتهای این شرکت را فلج کرده و آن را در برابر افکار عمومی تحقیر کند. اما EBM سرمایهگذاری سنگینی روی امنیت سایبری و سامانههای دفاعی خود انجام داده بود. سامانههای دفاعی این شرکت نهتنها توانستند در برابر حملات Zetatech مقاومت کنند، بلکه موفق شدند منشا حملات را شناسایی کرده و ضدحملاتی موثر ترتیب دهند؛ اقدامی که در نهایت Zetatech را مجبور به عقبنشینی از درگیری کرد.
وقتی مشخص شد که جنگ سایبری بهتنهایی برای شکست دادن طرف مقابل کافی نیست، هر دو شرکت درگیری را وارد مرحلهای خطرناکتر کردند. آنها حمله به داراییها و تاسیسات فیزیکی یکدیگر را آغاز کردند. این حملات شامل خرابکاری صنعتی، جاسوسی شرکتی و عملیاتهای مستقیم توسط سولوهای شرکتی آموزشدیده و مزدوران کشورهای جهان سوم بود که بهعنوان نیروهای نیابتی عمل میکردند. میدان نبرد بهسرعت از سطح زمین فراتر رفت و سراسر جهان و حتی فضا را دربر گرفت. تروریسم شرکتی به پدیدهای عادی تبدیل شد؛ بهگونهای که هر دو طرف با کار گذاشتن بمب، رشوه دادن به مقامات و اجرای عملیاتهای مخفی ترور، تلاش میکردند طرف مقابل را تضعیف کنند. هزینه مالی این جنگ نیز سرسامآور بود و هر دو شرکت طی این درگیری صدها میلیون یورودلار از دست دادند.
نخستین نبرد بزرگ این جنگ در مدار پایین زمین (Low Earth Orbit) رخ داد. پس از آنکه EBM موفق شد یکی از تاسیسات مداری Orbital Air را تصرف کرده و کنترل آن را به دست بگیرد، Orbital Air دست به ضدحمله زد. نیروهای ویژه نخبه این شرکت در عملیاتی جسورانه به فضا اعزام شدند، به یکی از ایستگاههای فضایی EBM یورش بردند و آن را تصرف کردند. این تبادل حملات مداری، آژانس فضایی اروپا (ESA) را بهشدت خشمگین کرد. این سازمان هر دو شرکت را به دلیل به خطر انداختن توافقهای بینالمللی مربوط به فعالیت در فضا محکوم کرد و خواستار برقراری آتشبس در مدار پایین زمین شد؛ اما این اعتراضها تاثیر چندانی بر روند جنگ نداشت.
نبرد نهایی و سرنوشتساز در سال 2006 رخ داد. در یک عملیات هماهنگ، دقیق و حسابشده، نیروهای عملیات ویژه Orbital Air به اقامتگاه خصوصی مدیرعامل EBM، Ulf Grunwalder، نفوذ کردند. این مجموعه که در منطقهای بهشدت محافظتشده قرار داشت، غیرقابل نفوذ تصور میشد. با این حال، نیروهای Orbital Air موفق شدند از تمام لایههای امنیتی عبور کنند، وارد مجموعه شوند و گرونوالدر را به گروگان بگیرند. اسارت مدیرعامل EBM ضربهای حیثیتی و تحقیرآمیز برای این شرکت بود و آن را در شرایطی که زیرساختهایش از قبل نیز دچار آشفتگی شده بود، بدون رهبری موثر باقی گذاشت. گرونوالدر ناچار شد بدون هیچ قید و شرطی تسلیم شود و بدین ترتیب، جنگ بهطور رسمی پایان یافت.

میراث نخستین جنگ شرکتی بسیار عظیم و تعیینکننده بود. این جنگ ثابت کرد که شرکتهای بزرگ نهتنها میتوانند در عرصه اقتصادی با یکدیگر رقابت کنند، بلکه قادرند برای حفظ یا گسترش نفوذ خود وارد جنگی تمامعیار شوند. این درگیری به الگویی برای مدیران و استراتژیستهای آینده شرکتها تبدیل شد و نشان داد که استفاده از عملیاتها و درگیریهای نظامی نهتنها امکانپذیر است، بلکه میتواند ابزاری بسیار موثر در رقابت بر سر قدرت باشد. در سالهای بعد، شرکتهای بیشتری به تشکیل نیروهای شبهنظامی و استفاده از تاکتیکهای نظامی روی آوردند و جنگهای شرکتی به بخشی عادی از چشمانداز ژئوپلیتیکی جهان تبدیل شدند؛ روندی که در نهایت به جنگهایی بسیار بزرگتر و ویرانگرتر در دهههای بعد انجامید. نخستین جنگ شرکتی، قواعد درگیریهای جهانی را برای همیشه بازنویسی کرد؛ جایی که معاهدهها و دیپلماسی جای خود را به یورشهای اطلاعاتی، حملات مداری و عملیات کماندویی مسلحانه دادند.
دومین جنگ شرکتی
که از آوریل 2008 تا اوت 2010 به طول انجامید، درگیریای گسترده، خونین و تمامعیار میان دو ابرشرکت نفتی، یعنی Soviet World Oil Incorporation (SovOil) و Petrochem بود. اگر نخستین جنگ شرکتی این تصور را در هم شکسته بود که شرکتها تنها به خرابکاری اقتصادی و عملیاتهای مخفی بسنده خواهند کرد، دومین جنگ شرکتی نشان داد که آنها تا چه اندازه حاضرند برای کسب برتری پیش بروند؛ جنگی که درگیریهای دریایی، اشغال نظامی، ترورهای هدفمند و فاجعهای زیستمحیطی را در سراسر حاشیه اقیانوس آرام به همراه داشت.
ریشههای این درگیری به سال 2006 بازمیگردد؛ زمانی که SovOil وارد بازار سوخت CHOOH2 شد. CHOOH2 سوختی مبتنی بر الکل و تولیدشده از زیستتوده بود که تا اواخر دهه 1990 عملاً جایگزین سوختهای فسیلی در بیشتر نقاط جهان شده بود. Petrochem پیشگام توسعه این منبع انرژی محسوب میشد و بهعنوان بزرگترین تامینکننده جهانی، تقریباً انحصار کامل تولید و زیرساختهای آن را در اختیار داشت. هنگامی که SovOil توسعه فناوری اختصاصی خود برای تولید CHOOH2 را آغاز کرد، Petrochem پیشنهاد همکاری داد؛ پیشنهادی که بر اساس آن، فناوریهای پیشرفته حفاری و استخراج خود را در اختیار SovOil قرار میداد و در مقابل، حقوق مشترکی برای بهرهبرداری از ذخایر عظیم و تقریباً دستنخورده نفت سیبری به دست میآورد.
در ابتدا SovOil با این پیشنهاد موافقت کرد و مذاکرات تا سال 2007 ادامه یافت. اما درست پیش از نهایی شدن قرارداد، مهندسان SovOil اعلام کردند که بهطور مستقل فناوری حفاری اختصاصی خود را توسعه دادهاند و دیگر نیازی به فناوریهای Petrochem ندارند. به دنبال این دستاورد، SovOil در اقدامی سریع و حسابشده، قرارداد را لغو کرد. این تصمیم شکافی عمیق میان دو غول نفتی ایجاد کرد؛ شکافی که بهتدریج با بیاعتمادی و کینه متقابل پر شد.

تنشها زمانی شدت بیشتری گرفت که هر دو شرکت فعالیتهای خود را در دریای چین جنوبی، منطقهای سرشار از منابع طبیعی و دارای اهمیت ژئوپلیتیکی بالا، گسترش دادند. درگیریهای پراکنده میان ناوگان پیمانکاران، خرابکاری در مسیرهای لجستیکی و حملات محدود، همگی نشانههایی از افزایش تنش بودند. اما نقطهای که جنگ را اجتنابناپذیر کرد، انفجار سکوی نفتی فراساحلی Sabina Bravo متعلق به Petrochem در آوریل 2008 بود. Petrochem بلافاصله SovOil را به خرابکاری متهم کرد و مدعی شد این سکو با استفاده از مواد منفجره کار گذاشتهشده نابود شده است. در پی این حادثه، تمام کانالهای دیپلماتیک میان دو شرکت از هم فروپاشید و موجی از اتهامات و پاسخهای متقابل رسانهها را فرا گرفت.
Petrochem با سرعت و خشونت پاسخ داد. غواصان نظامی آموزشدیده این شرکت مامور شدند تا در اقدامی تلافیجویانه به تاسیسات فراساحلی SovOil نفوذ کنند و موفق شدند یکی از بزرگترین سکوهای نفتی آن را نابود کنند. این حمله، آغاز رسمی دومین جنگ شرکتی بود. تقریباً بلافاصله، هر دو طرف بخش عظیمی از نیروهای نظامی خصوصی خود را وارد میدان کردند و جنگی تمامعیار در دریا و هوا آغاز شد. هدف هر دو شرکت کاملاً روشن بود: نابود کردن توانایی طرف مقابل در استخراج، پالایش و تولید سوخت.
تنها در چند هفته نخست نبرد، شدت درگیریها به حدی بود که هر دو شرکت حدود هفتاد و پنج درصد از سکوهای نفتی و زیرساختهای وابسته خود را از دست دادند. آبهای دریای چین جنوبی و مناطق اطراف آن از لاشه شناورها و تاسیسات ویرانشده پوشیده شده بود و سطح دریا با لایههای ضخیم سوخت آلوده شده بود. دود پالایشگاههای در حال سوختن آسمان منطقه را تیره کرده بود. حملونقل تجاری و غیرنظامی تقریباً بهطور کامل متوقف شد و چندین کشور کوچک که اقتصاد و تامین انرژی آنها به این تاسیسات وابسته بود، در هرجومرجی گسترده فرو رفتند.
در آغاز جنگ، SovOil برتری محسوسی داشت. ناوگان این شرکت که از بندر ولادیوستوک اعزام شده بود، بهشدت مسلح، کاملاً سازمانیافته و برای انجام عملیاتهای دریایی و بمباران اهداف ساحلی طراحی شده بود. نیروهای SovOil با سرعت و بیرحمی تاسیسات Petrochem را یکی پس از دیگری هدف قرار دادند. اما Petrochem نیز بهسرعت خود را با شرایط وفق داد. در میانه سال 2009، این شرکت توانست برتری راهبردی موقتی اما بسیار مهمی به دست آورد و مجمعالجزایر اسپراتلی را که از نقاط کلیدی لجستیکی در دریای چین جنوبی محسوب میشد، تصرف کند. همچنین یکی از جسورانهترین عملیاتهای جنگ را به اجرا گذاشت: ترور آناتولی نوویکوف، بنیانگذار و مدیرعامل SovOil. نیروهای Petrochem با استفاده از هواپیماهای نظامی که بهصورت مخفیانه توسط دولت مالزی در اختیارشان قرار گرفته بود، محل حضور نوویکوف را شناسایی کردند و او را در حملهای هدفمند به قتل رساندند؛ اقدامی که با هدف فلج کردن ساختار فرماندهی SovOil انجام شد.
برای مدتی، این نقشه موفق به نظر میرسید. SovOil از مرگ رهبر خود ضربه سختی خورد و Petrochem تلاش کرد از این برتری استفاده کند. اما ساختار مدیریتی SovOil بسیار مقاومتر از آن چیزی بود که انتظار میرفت. در اواخر سال 2009، مدیران این شرکت سازماندهی مجددی انجام دادند، زنجیره فرماندهی را تقویت کردند و عملیاتهای خود را با قدرت بیشتری از سر گرفتند. نیروهای SovOil بهتدریج Petrochem را از جزایر اسپراتلی بیرون راندند، مناطق از دسترفته را بازپس گرفتند و خطوط تدارکاتی خود را احیا کردند. در مقابل، Petrochem پس از چندین عملیات ناموفق و فرسایش مداوم ناوگانش، بهتدریج شتاب خود را از دست داد. تا اوایل سال 2010، SovOil عملاً کنترل کامل دریای چین جنوبی را در اختیار داشت. برتری دریایی این شرکت بدون رقیب بود و تمام تلاشهای Petrochem برای شکستن محاصره، با تلفات سنگین و شکست روبهرو شد.

در حالی که جنگ به روزهای پایانی خود نزدیک میشد، تحقیقات انجامشده حقیقتی تلخ و طعنهآمیز را آشکار کرد: انفجار سکوی Sabina Bravo که جرقه آغاز جنگ را زده بود، اصلاً کار SovOil نبود. این حادثه در واقع یک سانحه داخلی بود که احتمالاً بر اثر نقص فنی یا رعایت نکردن استانداردهای ایمنی رخ داده بود. جنگی که جان بیشمار انسان را گرفت و اکوسیستمهای گستردهای را نابود کرد، بر پایه یک فرض کاملاً اشتباه آغاز شده بود.
هر دو شرکت از این جنگ زخمی و فرسوده بیرون آمدند. اگرچه SovOil از نظر نظامی و سرزمینی خود را پیروز میدانست، اما بهای این پیروزی غیرقابل محاسبه بود. هر دو شرکت در طول جنگ آشکارا قوانین ملی و بینالمللی را زیر پا گذاشتند. آنها از سربازان نیابتی کشورهای حاشیه اقیانوس آرام استفاده کردند، از جاسوسی برای نفوذ در دولتها بهره بردند و حتی حکومتهای دستنشاندهای را برای حفظ منافع شرکتی خود بر سر کار آوردند. SovOil بهویژه تقریباً هیچ احترامی برای مرزهای ملی قائل نبود و بارها بدون مجوز وارد عملیاتهای نظامی شد و درخواستهای آتشبس را نادیده گرفت. در پایان جنگ، این شرکت مجبور شد بابت خسارتهای واردشده، به چندین کشور کوچک منطقه اقیانوس آرام غرامت پرداخت کند.
پیامدهای زیستمحیطی جنگ فاجعهبار بود. بخشهای وسیعی از سواحل حاشیه اقیانوس آرام، بهویژه اطراف دریای چین جنوبی، زیر لایههای ضخیم نفت مدفون شدند، در آتش سوختند و از نظر زیستمحیطی تقریباً نابود شدند. تا سال 2020، ناظران مستقل و دانشمندان محیطزیست این مناطق را «تقریباً غیرقابل سکونت» توصیف میکردند. آبها همچنان مملو از آلایندهها بودند و بسیاری از اکوسیستمهای دریایی بهطور کامل از بین رفته بودند.
دومین جنگ شرکتی تنها موازنه قدرت در صنعت انرژی را تغییر نداد؛ بلکه واقعیتی جدید را برای جهان تثبیت کرد: ابرشرکتها اکنون عملاً به ابرقدرتهای نظامی تبدیل شده بودند. آنها دیگر برای حل اختلافات یا حفاظت از منافع خود به دولتهای ملی وابسته نبودند. با در اختیار داشتن ناوگانهای جنگی، ارتشهای خصوصی و فناوریهای پیشرفته، میتوانستند کاملاً بر اساس خواستهها و منافع خود وارد جنگ شوند؛ بدون آنکه هزینههای انسانی یا زیستمحیطی برایشان اهمیتی داشته باشد. دومین جنگ شرکتی بدون هیچ تردیدی ثابت کرد که عصر دولت–ملتها رو به پایان است و عصر حکومت ابرشرکتها آغاز شده است.
سومین جنگ شرکتی
که از فوریه تا نوامبر سال 2016 ادامه داشت، در مقایسه با درگیریهای خونین و پرتلفات پیش از خود، ماهیتی کاملاً متفاوت داشت. اگر جنگهای اول و دوم شرکتی با نبردهای فیزیکی، یورشهای دریایی، ترورهای هدفمند و خرابکاریهای گسترده صنعتی شناخته میشدند، سومین جنگ شرکتی عمدتاً در دنیای دیجیتال جریان داشت. این جنگ در فضای سایبری، در میان شبکههای عظیم و بهشدت محافظتشده موسسات مالی قدرتمند، رخ داد و بهخوبی نشان داد که وقتی میدان نبرد از بتن و فولاد به خطوط کد تبدیل شود، یک جنگ تا چه اندازه میتواند ویرانگر باشد.
این درگیری تقریباً بیسروصدا و به شکلی اتفاقی آغاز شد؛ زمانی که بازرسان اتاق بازرگانی لسآنجلس هنگام بررسی پروندهای، به یک طرح کلاهبرداری مالی برخوردند. آنها تخلفات مالی گروهی از مشاوران سرمایهگذاری شرکت Merrill, Asukaga, & Finch (MA&F) را کشف کردند؛ یکی از قدرتمندترین موسسات بانکداری و مدیریت مالی جهان. این طرح با سوءاستفاده از صندوق سرمایهگذاری Rothstein، یکی از زیرمجموعههای بانک نیویورک سیتی، سرمایهگذاران خصوصی را هدف قرار داده بود. صندوق Rothstein که پیشتر یکی از متحدان مالی نزدیک MA&F محسوب میشد، بدون اطلاع خود به ابزاری برای پیشبرد معاملات متقلبانه تبدیل شده بود.
اتاق بازرگانی بلافاصله یافتههای خود را در اختیار دادستانی منطقه لسآنجلس قرار داد و این نهاد نیز تنها یک روز بعد تحقیقات رسمی خود را آغاز کرد. مدیران صندوق Rothstein که از پیامدهای احتمالی این رسوایی آگاه بودند، بهسرعت وارد عمل شدند. آنها برای اثبات بیگناهی خود و فاصله گرفتن از این پرونده، تمام اسناد داخلی مرتبط را در اختیار دادستانی قرار دادند. اما به همین بسنده نکردند. صندوق Rothstein گروهی از نترانرهای مستقل خیابانی را نیز استخدام کرد تا بهطور فعال به دژهای اطلاعاتی MA&F نفوذ کنند و شواهد بیشتری از تخلفات این شرکت به دست آورند. این هکرهای مستقل که به ابزارهای قدرتمند بازار سیاه مجهز بودند، تقریباً اختیار کامل داشتند تا به هر شکلی که میتوانند سامانههای MA&F را بررسی، نفوذ و افشا کنند.
مدیران MA&F این اقدام را چیزی جز اعلام جنگ تلقی نکردند. آنها به جای تکیه بر دفاع حقوقی یا مدیریت بحران، تصمیم گرفتند با تهاجم پاسخ دهند. نترانرهای داخلی و تیمهای امنیت سایبری شرکت بلافاصله ضدحملات هماهنگی را علیه Rothstein آغاز کردند. نخستین موج حملات، پایگاههای داده مالی را هدف گرفت؛ سامانههای بانکی را از کار انداخت، سوابق تراکنشها را دستکاری کرد و داراییهای مالی را قفل نمود. اما MA&F به همین نیز بسنده نکرد. جنگ سایبری بهسرعت از اخلال اقتصادی به نابودی کامل دیجیتال تبدیل شد. این شرکت حملات مستقیم و ویرانگری را علیه سرورها و معماری سامانههای Rothstein آغاز کرد تا توان عملیاتی آن را برای همیشه از بین ببرد.
فضای نت (Net) به میدان جنگ تبدیل شد. طی چند روز، نبردی آشفته و گسترده سراسر فضای سایبری را فرا گرفت. دژهای اطلاعاتی که زمانی برای نگهداری امن دادههای حساس ساخته شده بودند، اکنون به سنگرهای مجازی تبدیل شده بودند؛ سنگرهایی که با سامانههای دفاعی ICE، Black ICE، بمبهای منطقی و سیستمهای ضدنفوذ روانگردان محافظت میشدند. دهها نترانر مستقل و سازمان امنیتی شرکتهای دیگر یا از نت گریختند یا ناخواسته وارد این درگیری شدند، بیآنکه بدانند چه کسانی با یکدیگر میجنگند یا اصلاً دلیل این نبرد چیست. خسارتهای جانبی به شبکههای بیارتباط نیز سرایت کرد؛ برخی سامانهها زیر فشار از هم فروپاشیدند و برخی دیگر بهطور کامل از کار افتادند.
در این میان، NetWatch، نهاد بینالمللی مسئول نظارت بر فعالیتهای نت و حفاظت از کاربران در برابر جرایم سایبری، بهسرعت وارد عمل شد. این سازمان دسترسی آزاد به کانالهای نت را محدود کرد، رفتوآمد از طریق گرههای عمومی شبکه را کاهش داد و موج گستردهای از دستگیریها را آغاز کرد. تعدادی از نترانرها بر اثر حملات ICEهای بیشازحد تقویتشده کشته شدند و گروهی دیگر در یورش نیروهای امنیتی به مخفیگاههای هکرها دستگیر شدند. با این حال، هیچیک از این اقدامات نتوانست هسته اصلی درگیری را متوقف کند. در همین زمان، Rothstein و MA&F خود را برای مرحلهای تازه از جنگ آماده کردند؛ مرحلهای که قرار بود به دنیای واقعی کشیده شود.
برای مدت دوازده ساعت، جنگ سایبری به جهان فیزیکی سرایت کرد. هر دو شرکت مزدوران شرکتی، نیروهای تقویتشده با سایبروِر و سولوهای مستقل را استخدام کردند تا زیرساختهای فیزیکی دشمن را هدف قرار دهند. این گروهها در عملیاتهایی دقیق، ایستگاههای مخابراتی، مراکز داده، ایستگاههای ارتباط ماهوارهای و برجهای نت را هدف قرار دادند؛ هر مکانی که توانایی میزبانی یا انتقال حجم عظیمی از داده را داشت. این نبردها هم روی زمین و هم در مدار پایین زمین (LEO) رخ داد؛ جایی که سکوهای مداری انتقال داده به بخش حیاتی شبکه ارتباطات جهانی تبدیل شده بودند. خسارتها بسیار سنگین بود. چندین ساختمان نابود شد، تعدادی از تاسیسات مداری آسیب دیدند یا کاملاً منهدم شدند و تلفات انسانی نیز قابل توجه بود. دهها مامور شرکتی جان خود را از دست دادند و غیرنظامیانی که در نزدیکی مناطق هدف قرار داشتند نیز کشته یا زخمی شدند. میزان خسارتهای مادی به صدها میلیون دلار رسید.

اما همانگونه که خشونت فیزیکی ناگهان آغاز شده بود، به همان سرعت نیز پایان یافت. جنگ بار دیگر به فضای نت بازگشت. طی شش ماه بعد، هر دو طرف حملات بیوقفه سایبری را ادامه دادند. نترانرها به سامانههای یکدیگر نفوذ میکردند، ICEها با یکدیگر میجنگیدند، سامانههای دفاعی مبتنی بر هوش مصنوعی آزادانه وارد نبرد میشدند و بسیاری از بخشهای شرکتی برای فرار از شناسایی جابهجا یا بازسازماندهی میشدند. با وجود این حجم عظیم از فعالیت، دستاورد قابل توجهی نصیب هیچیک از دو طرف نشد. بیشتر این نفوذها بینتیجه پایان مییافت. دیوارهای آتش پابرجا میماندند، گزارشهای سیستمی پاک میشدند و درهای پشتی یکی پس از دیگری بسته میشدند. هر دو شرکت گهگاه با رخنههای محدود یا اختلالهای موقت روبهرو میشدند، اما هیچیک از این حملات به اندازه درگیریهای فیزیکی ابتدای سال ویرانگر نبود. جنگ وارد مرحلهای از بنبست فرسایشی در فضای دیجیتال شد.
تا نوامبر 2016، ادامه این وضعیت دیگر امکانپذیر نبود. صندوق Rothstein که ماهها زیر فشار حملات مداوم قرار داشت، بهتدریج فروپاشید. سرورها از کار افتادند، سامانهها یکی پس از دیگری خاموش شدند و نترانرهای آن یا دستگیر شدند، یا به طرف مقابل پیوستند، یا در جریان نبردهای سایبری کشته شدند. در آخرین اقدام این جنگ، شرکت Merrill, Asukaga, & Finch اجساد دو تن از مدیران ارشد خود را که مسئول اصلی طرح کلاهبرداری اولیه بودند، به دادستانی لسآنجلس تحویل داد. این شرکت با این اقدام نمادین تلاش کرد از تحقیقات جنایی گستردهتر جلوگیری کرده و خود را قربانی اقدامات خودسرانه برخی مدیران داخلی معرفی کند. با این حال، از مجازات در امان نماند. MA&F به پرداخت غرامتهای مالی سنگینی محکوم شد تا خسارتهای واردشده به تاسیسات ارتباطی زمینی و سکوهای مداری در LEO را جبران کند.
میراث سومین جنگ شرکتی تا حد زیادی مبهم بود. تا سال 2016، افکار عمومی تا حدی به این واقعیت عادت کرده بودند که شرکتهای بزرگ برای رسیدن به اهداف خود از نیروی نظامی استفاده کنند. اما شیوه وقوع این جنگ که تقریباً بهطور کامل در فضای نت جریان داشت تحولی تازه و نگرانکننده به شمار میرفت. بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند این جنگ تصویری از آینده درگیریها را نشان داده است؛ آیندهای که در آن جنگها نه با گلوله، بلکه با کدهای برنامهنویسی انجام میشوند و دیوارهای آتش جای خطوط مقدم نبرد را میگیرند. در مقابل، بسیاری از کارشناسان امنیت شرکتی با این دیدگاه موافق نبودند. آنها معتقد بودند حضور نیروهای مسلح در میدان، سولوهای مجهز به سلاح و سایبروِر، هرگز از معادلات جنگ حذف نخواهند شد. اگرچه سومین جنگ شرکتی مانند جنگهای پیش از خود زمینهای سوخته و شهرهای ویران بر جای نگذاشت، اما بهروشنی نشان داد که زیرساختهای دیجیتال جهان تا چه اندازه آسیبپذیر شدهاند و چگونه رقابت میان دو شرکت میتواند کل سامانههای جهانی را به مرز هرجومرج بکشاند.
هنوز دیدگاهی درباره این مقاله ذکر نشده است، شما اولین دیدگاه را درباره این مقاله بنویسید