الی ویلیامز در کنار جوئل میلر، قلب تپنده و یکی از محورهای اصلی داستان بازی The Last of Us Part 1 و The Last of Us Part 2 و سریال آن، شخصیتی بسیار فراتر از یک همراه یا یک هدف است. او نماد نسلی است که هرگز دنیای پیش از فاجعه را نشناخت؛ دختری چهارده ساله که در دل دنیایی بیرحم و آلوده به دنیا آمده و قوانین بقا را به تلخی آموخته است.
در این مقاله میخوانیم:
شخصیت الی ترکیبی پیچیده از تضادهاست: او از یک سو، نوجوانی سرسخت، به شدت حاضر جواب، بدبین و مسلط به زبان خشونت است، اما در سوی دیگر، کنجکاوی، هوش، شوخطبعی (که در کتاب جوکهایش پنهان شده) و وفاداری عمیق او، آسیبپذیری و انسانیتی را نشان میدهد که هنوز در او زنده استاو که بار سنگین و منحصربهفرد مصونیت در برابر عفونت کوردیسپس را به دوش میکشد، به عنوان تنها امید بشریت شناخته میشود. این بیوگرافی به بررسی شخصیت چندلایهی الی میپردازد؛ از گذشتهی تنهای او در منطقهی قرنطینهی بوستون و رابطهاش با رایلی در Left Behind، تا سفر متحولکنندهای که هویت او را به عنوان یک بازمانده شکل میدهد.

پیشینه و اوایل زندگی
الی ویلیامز در بهار سال 2019 به دنیا آمد. در آن زمان، عفونت مغزی کوردیسپس در سراسر ایالات متحده شیوع پیدا کرده بود. مادرش پرستاری به نام آنا بود. هویت پدر الی ناشناخته است. مادرش در همان روز تولد او درگذشت. آنا قبل از مرگش، الی را به نزدیکترین دوستش، مارلین، سپرد تا از او مراقبت کند. با این حال، الی تا 13 سالگی مارلین را ملاقات نکرد.الی در کودکی به عنوان یک یتیم در یک منطقه قرنطینه نظامی سرکوبگر در بوستون، ماساچوست بزرگ شد و اطلاعات بسیار کمی از دنیای قبل از شیوع بیماری داشت. با این حال، او نوجوانی کنجکاو و سرسخت بود که سعی میکرد مهارتهای بقا را یاد بگیرد؛ تا جایی که به گفتهی خودش، در همان دوران موفق شده بود مخفیانه رانندگی با ماشین را تجربه کند و برای تمرین تیراندازی، با تفنگ بادی به موشها شلیک میکرد
قسمت اول - رویاهای آمریکایی(این متن حاوی اسپویل داستانی میباشد)

الی مدت کوتاهی پس از 13 ساله شدن، با اتوبوس به منطقه قرنطینه بوستون میرسد. او بلافاصله با واقعیت بیرحمانهی آنجا روبرو میشود: سربازان مردی را اسکن میکنند و وقتی اسکن او "مثبت" اعلام میشود، بلافاصله با تهدید اسلحه، مرد را مجبور میکنند روی زانوهایش بنشیند تا در همانجا اعدامش کنند. دیدن این صحنهی اعدام در ملاء عام و این حد از خشونت نظامی، او را میترساند.
وقتی الی با خیال راحت از دروازهها عبور میکند، او و سایر بازماندگان اتوبوس را ترک میکنند. سربازی که به نظر میرسد تا آن لحظه نوعی سرپرست یا حامی او بوده و الی را میشناخته، به سمتش میآید.او ابتدا به الی هشدار میدهد که پس از مستقر شدن در مدرسه نظامی، دست از "مسخرهبازیهای قدیمیاش" (رفتارهای سرکشانهاش) بردارد و سپس به او میگوید که دیگر نمیتواند بیش از این مراقبش باشد. الی که به وضوح از تنها ماندن ترسیده، از او میخواهد که او را با خودش ببرد، اما سرباز با اشاره به مسئولیتی که در قبال خانواده خودش دارد، درخواست او را رد میکند و عملاً او را در رها میکند.
الی که از این رها شدن خشمگین و آسیبدیده است، اعلام میکند که بدون کمک او هم میتواند از خودش مراقبت کند.با این حال، مدت کوتاهی پس از آن، الی در محوطهی مدرسه با گروهی از پسرهای قلدر (به رهبری پسری به نام وینستون) روبرو میشود. آنها جلوی او را میگیرند و سعی میکنند وسایلش، به خصوص واکمن او را، به زور بدزدند.
اما الی به جای اینکه بترسد یا وسایلش را تحویل دهد، با همان زبان تند و سرسختی همیشگیاش در برابر آنها میایستد و آنها را مسخره میکند. این حاضر جوابی و امتناع او، عملاً آنها را تحریک میکند. رهبر آن گروه که از این مقاومت خشمگین شده، به الی حمله میکند، اما درست در همین لحظه، یک دختر نوجوان بزرگتری سر میرسد و او را نجات میدهد
او از الی میپرسد که آنها چه کارش داشتند، و الی اشاره میکند که قصد دزدیدن وسایلش را داشتهاند. وقتی آن دختر سعی میکند به الی در مورد نحوه رفتار در منطقه قرنطینه توصیههایی بکند، الی حرف او را قطع میکند و میپرسد: "مگه من قیافهم شبیه کساییه که به کمک احتیاج دارن؟". آن دختر متوجه میشود که الی "مشکل اعتماد" دارد و او را "بچه تازهوارد" خطاب میکند. چند ثانیه بعد، او به الی توصیه میکند که فرار کند و خودش به سرعت آنجا را ترک میکند.

الی که از منظور او گیج شده، توسط یکی از مسئولین مدرسه نظامی دستگیر میشود. در دفتر آن مسئول، علیرغم اینکه او تمام پروندهی تخلفات الی در بهزیستی های قبلی را با صدای بلند میخواند، الی همچنان با گستاخی با او برخورد میکند و اقتدار او را به چالش میکشد.مدیر مدرسه، الی را به عنوان تنبیه به وظیفهی نظافت میگمارد. در حالی که الی مشغول تمیز کردن خون از روی یک جیپ نظامی است، دست در جیب کتش میکند تا واکمن خود را بردارد، اما متوجه میشود که واکمنش نیست. او میفهمد که همان دختر (رایلی) آن را دزدیده است. الی از اینکه چطور آن دختر توانسته بدون اینکه او بفهمد واکمن را بدزدد، شگفتزده و عصبانی میشود.
لحظهای بعد، او متوجه یک انگشت قطع شده نزدیک چرخ جیپ میشود و به سرعت درگیریای را که باید (برای صاحب انگشت) رخ داده باشد، تصور میکند. او سطل آب را روی لاستیک خالی میکند و برای پس گرفتن واکمنش به سراغ آن دختر میرود.
الی که مصمم بود واکمنش را پس بگیرد، به سالن غذاخوری رفت تا رایلی را پیدا کند. او رایلی را که تنها نشسته بود، پیدا کرد، جلو رفت و مستقیماً از او خواست که واکمنش را پس بدهد.
دختر ابتدا تظاهر به بیاطلاعی کرد و ادعا کرد که نمیداند الی در مورد چه چیزی صحبت میکند. اما الی که دیگر عصبانی بود، کوتاه نیامد. او به جای بحث کلامی، ناگهان دختر را گرفت و او را به دیوار کوبید و با جدیت تهدید کرد که واکمنش را پس بگیرد.رایلی که از این حرکت نترس و سرسختانهی الی غافلگیر و (تا حدی) تحت تاثیر قرار گرفته بود، دست از انکار برداشت و سرانجام واکمن را پس داد، البته همراه با کنایهای در مورد سلیقهی بد الی در موسیقی. (این درگیری فیزیکی کوتاه، شروع احترام متقابل و دوستی آنها بود).
شکل گیری یک دوستی
همان شب، الی که در تختش بیدار بود، صدای پایی را از بیرون اتاقش میشنود. او سریع لباسش را میپوشد و از لای در نگاه میکند و همان دختر را میبیند که در حال ناپدید شدن از یک در خروجی است. الی مخفیانه او را تعقیب میکند و موفق میشود غافلگیرانه به او برسد.
دختر که از دیدن الی پشت سرش غافلگیر شده، با عصبانیت از او میخواهد که به اتاقش برگردد.
اما الی مخالفت میکند او میگوید که میخواهد دختر راهی برای فرار از مدرسه به او نشان دهد و اضافه میکند: "دیگه هم منو 'بچه تازهوارد' صدا نکن."
دختر لحظهای تردید میکند، اما در نهایت درخواستش را میپذیرد.
دختر میپرسد: "میتونی پابه پام بیای؟"
الی جواب میدهد: "پابه پات اومدن که مشکلی نیست."
دختر سرانجام الی را به اسم کوچکش صدا میزند و از او میخواهد کاری نکند که از آوردنش پشیمان شود و سپس آن دو موفق میشوند مخفیانه از ساختمان خارج شده و بدون اینکه دیده شوند، از محوطه عبور کنند.

در حالی که از حصار بالا میرفتند، الی میپرسد که او چطور اسمش را میدانسته.
دختر پاسخ میدهد که "راههای خودش را دارد" و سپس خودش را معرفی میکند: "رایلی هستم."
رایلی میپرسد: "خب، برای اتفاق بعدی آمادهای؟"
و الی پاسخ مثبت میدهد.
الی به سختی تلاش میکند تا پا به پای رایلی که او را از روی پشت بامها هدایت میکند، بدود. وقتی رایلی میایستد، الی که نفسنفس میزند، به طعنه میپرسد: "همهی چالشی که داشتی همین بود؟"
رایلی سوال او را نادیده میگیرد و میپرسد: "تا حالا به آینده فکر کردی؟"
الی فکر میکند رایلی دارد شوخی میکند.
الی: "آینده؟ منظورت از اون آیندههاست که تو داستانای علمی-تخیلیه؟"
رایلی سوالش را تکرار میکند و میپرسد که الی قصد دارد با زندگیاش چه کار کند. الی میگوید که آیندهی چندان روشنی برای خودش نمیبیند. رایلی در جواب میگوید که این طرز فکر دقیقاً همان چیزی است که مقامات منطقه قرنطینه میخواهند مردم داشته باشند.
الی که گیج شده، از رایلی میپرسد که او قصد دارد با زندگیاش چه کار کند.
رایلی: "من سه ماه دیگه شونزده ساله میشم و میخوام از این سه ماه استفاده کنم تا بفهمم."
الی اصرار میکند که بداند زندگی چه چیز دیگری ممکن است برایشان داشته باشد، اما رایلی دوباره سوالش را نادیده میگیرد.
رایلی: "تا حالا اسبسواری کردی؟"
الی پاسخ میدهد: "نه."
رایلی، الی را از طریق پنجره به داخل یک مرکز خرید متروکه هدایت میکند. همانطور که در ساختمان خالی حرکت میکنند، چشم الی به یک مانکن میافتد که پشت ویترین شکستهای ایستاده است. الی لحظهای میایستد و ژست آن مانکن را مسخره میکند.
چند لحظه بعد، چشم الی به یک مرکز"آرکید" (مرکز بازیهای ویدیویی) میافتد. او از رایلی میخواهد صبر کند و به داخل میرود. در آنجا، چشمش به یک بازی قدیمی به نام "ققنوس سهگانه" (Triple Phoenix) میافتد و بلافاصله با شور و شوق شروع به توصیف سریال تلویزیونیای میکند که این بازی بر اساس آن ساخته شده است.
رایلی این اشتیاق را نادیده میگیرد و میگوید: "این بازی بچههاست."
سپس رایلی شروع به توصیف "The Turning" )دِ ترنینگ) میکند؛ یک بازی مبارزهای خشن با شخصیتی زن به نام "اَنجل نایوز" (Angel Knives).
الی در مورد بچههایی که قبل از شیوع بیماری به دنیا آمده بودند و چقدر خوش شانس بودندکه میتوانستند این بازیها را تجربه کنند صحبت میکند، اما متوجه چهرهی غمگینی که در آن لحظه روی صورت رایلی مینشیند، نمیشود. رایلی میگوید که آنها دارند وقت تلف میکنند و مرکز آرکید را ترک میکند.
الی در حالی که رایلی را دنبال میکند، لحظهای میایستد و تصور میکند که این آرکید قبل از شیوع بیماری چگونه بوده و پس از آن چه شکلی شده است. سپس به راهش ادامه میدهد.رایلی او را به یک کمپ کوچک در همان مرکز خرید میبرد. در آنجا، الی با وینستون (Winston) آشنا میشود؛ او یک بازماندهی بزرگسال بود که به تنهایی در آنجا زندگی میکرد و رایلی از قبل با او رابطهی معاملاتی داشت.وینستون، رایلی را به خاطر آوردن یک غریبه (الی) به مخفیگاهش سرزنش میکند، چون میداند این کار فقط برایش دردسر درست میکند.
رایلی به او اطمینان میدهد که الی "باحال" است و آن دو را رسماً به هم معرفی میکند. سپس در ازای ویسکیای که برای وینستون آورده، از او میخواهد که به الی اسبسواری یاد بدهد چون وینستون یک اسب داشت.
الی به دنبال رایلی به اصطبلها میرود؛ رایلی به او توضیح میدهد که چطور باید اطراف اسبها رفتار کند و به او میگوید مطمئن شود که وینستون او را سوار بر پرنسس" در تمام مرکز خرید میگرداند.
در حالی که رایلی اسب را آماده میکند، الی از او میپرسد که آیا با این همه دردسرسازی و سرکشی، عمداً میخواهد از مدرسه اخراج شود؟
رایلی در جواب توضیح میدهد که نمیخواهد سرنوشت محتوم اکثر بچههای آنجا را داشته باشد. او میگوید که نمیخواهد (وقتی بزرگتر شد) قاطی مردم عادی در منطقه قرنطینه شود؛ جایی که تنها آیندهی پیش رویشان، گرفتن شغلهای پست و طاقتفرسا در ازای جیرههای ناچیز، فقط برای زنده ماندن است.
وقتی اسب آماده میشود، وینستون به الی کمک میکند تا روی زین بنشیند و همزمان به رایلی هشدار میدهد که هنگام گشتوگذار مراقب رفتارش باشد. در حین سواری، الی از وینستون درباره زندگیاش قبل از شیوع بیماری میپرسدو وینستون در حالی که الی را روی اسب در مرکز خرید میگرداند، برایش تعریف میکند که این مرکز خرید در دوران کودکی، «پاتوق» او بوده است.
او به الی میگوید که چطور با دوستانش از مدرسه فرار میکرده و تمام روز را در همین مرکز خرید میگذراندهاند. مهمترین بخش خاطرهی او زمانی است که به «آرکید» (همان جایی که الی و رایلی تازه در آن بودند) اشاره میکند و میگوید که تمام پولشان را خرج بازی میکردند، به خصوص همان بازی "ققنوس سهگانه" (Triple Phoenix) که الی چند دقیقه قبل با هیجان در موردش صحبت میکرد.این خاطرات برای الی بسیار شگفتانگیز بود، چون برای اولین بار، داستانهای دنیای قدیم را از زبان کسی میشنید که واقعاً آنها را تجربه کرده بود و آن بازی متروکه، برایش تبدیل به یک خاطرهی زنده شد.
آنها به کمپ وینستون بازمیگردند و رایلی را در حال خواندن یک مجله میبینند. الی از اسب پیاده میشود و از رایلی بابت آوردنش به مرکز خرید تشکر میکند.چند لحظه بعد، صدای انفجاری از بیرون شنیده میشود. وینستون، که در واقع یک سرباز ارتش (FEDRA) است، بلافاصله متوجه میشود که باید به «واحد» (گروه گشت) خود ملحق شود. او قبل از رفتن با عجله، به رایلی و الی دستور میدهد که به مدرسه برگردند.
الی که از این اتفاقات ترسیده، با وینستون موافقت میکند (که باید برگردند)، اما رایلی به او اهمیتی نمیدهد. الی برمیگردد و رایلی را میبیند که در حال ور رفتن با یک بیسیم نظامی است. الی تازه متوجه نقشهی رایلی میشود: رایلی تمام مدت از او به عنوان پوششی برای پرت کردن حواس وینستون استفاده کرده بود تا بتواند بیسیم نظامی او را بدزدد.الی شروع به فریاد زدن بر سر رایلی میکند، اما درست در همین لحظه، هر دو از بیسیم میشنوند که ممکن است "فایرفلایها" (کرمهای شب-تاب) در آن نزدیکی باشند.رایلی از احتمال ملاقات با فایرفلایها هیجانزده میشود، اما الی فکر میکند که او عقلش را از دست داده است. رایلی به جای بحث کردن با او، تنهایش میگذارد و میرود. الی که شوکه شده، لحظهای همانجا میایستد و سپس به دنبال رایلی راه میافتد.

با دنبال کردن رایلی، آن دو به نقطهای میرسند که به نبرد شدیدی بین ارتش و فایرفلایها مشرف است. رایلی میبیند که فایرفلایها در حال شکست خوردن هستند، بنابراین تصمیم میگیرد به آنها شانس فرار بدهد. الی با ناباوری متوجه میشود که رایلی موفق شده بود وقتی حواس وینستون پرت بود، چند بمب دودزا را هم بدزدد.
آن دو بمبهای دودزا را به سمت سربازان ارتش پرتاب میکنند و با ایجاد پردهی دود، به فایرفلایها اجازه میده دهند تا با امنیت عقبنشینی کنند. دخترها از موفقیت کارشان خوشحالی میکنند، اما سربازان متوجه آن دو میشوند و به سمتشان تیراندازی میکنند.

الی و رایلی به کوچهای در بیرون مرکز خرید فرار میکنند و پشت یک سطل زبالهی بزرگ پناه میگیرند. الی به شدت عصبی و آشفته است، اگرچه رایلی به او اطمینان میدهد که در امان هستند.
اما ناگهان، یک "رانر" (آلوده) از ناکجاآباد پیدایش میشود و مستقیماً به الی حمله میکند. رایلی بلافاصله واکنش نشان میدهد و قبل از اینکه رانر بتواند به الی آسیب بزند، سنگی به سمتش پرتاب میکند. اما رانر که حالا متوجه رایلی شده، به سمت او هجوم میبرد و او را به زمین میاندازد.
به نظر میرسد که رانر رایلی را گاز میگیرد، اما قبل از اینکه کار تمام شود، الی با یک آجر به سر رانر میکوبد و او را میکشد. الی وحشتزده محل درگیری (روی بدن رایلی) را بررسی میکند و میبیند که خوشبختانه فقط ژاکت رایلی پاره شده است و اثری از گازگرفتگی نیست.

رایلی برای یک لحظهی کوتاه سعی میکند خودش را شجاع و نترس نشان دهد، اما بلافاصله میشکند، اعتراف میکند که از فکر "تبدیل شدن" تا سر حد مرگ ترسیده بود و در آغوش الی گریه میکند.
ملاقات با مارلین
فایرفلایهایی که از نبرد عقبنشینی کرده بودند، ناگهان با الی و رایلی روبرو شدند. رایلی سعی کرد توضیح دهد که آنها همان کسانی بودند که با بمبهای دودزا به فایرفلایها کمک کردند، اما سربازان فایرفلای، که در آن موقعیت حساس به دو غریبه (که ممکن بود تله یا جاسوس ارتش باشند) اعتماد نداشتند، بلافاصله با قنداق تفنگ به سر رایلی کوبیدند و او را بیهوش کردند.
الی به شدت عصبانی شد، اما او را هم دستگیر کرده و چشمبند زدند تا برای بازجویی به مخفیگاهشان ببرند. یکی از فایرفلایها از اینکه الی (که او را میشناخت) در این ماجرا دخیل بوده، متعجب به نظر میرسید.الی وقتی به هوش آمد، شنید که فایرفلایها در حال جر و بحث هستند. الی موفق شد کیسهای که روی سرش کشیدهاند را کنار بزند و سه مرد را در حال بحث دید. او دستانش را که از پشت بسته شده بودند، یواشکی از طناب آزاد کرد و دستش را به سمت یک تکه شیشه شکسته برد، که درست در همان لحظه مارلین )رهبر گروه) وارد شد.ورود مارلین همهچیز را تغییر داد. او الی را میشناخت، چرا که دوست صمیمی مادر الی (آنا) بود و قول داده بود مراقبش باشد.

یکی از فایرفلایها از مارلین پرسید که حال یکی دیگر از اعضایشان به نام کِری (Kerry) چطور است. مارلین به او اطلاع داد که دکتر معتقد است او شانس زنده ماندن دارد. سپس، علیرغم مخالفت سربازانش، مارلین با چاقو طنابهای پای الی را باز کرد. الی بلافاصله درخواست کرد که رایلی را هم باز کنند و فایرفلایها (به دستور مارلین) اطاعت کردند.
مارلین پاکتی به الی داد و به او دستور داد که وقتی به مدرسه برگشت، آن را باز کند. الی دید که رایلی و مارلین در حال جر و بحث هستند رایلی میخواست به فایرفلایها بپیوندد و مارلین مخالف بود. در حالی که ان دو در حال بحث کردن بودن ناگهان سه مرد مسلح از راه رسیدند و از آنها خواستند که عوارض (باج) عبور از تونل قاچاقچیان را بپردازند. مردها ناگهان حمله کردند و درگیری شروع شد. الی، رایلی را که در جایش خشکش زده بود، از میانهی درگیری بیرون کشید.
الی متوجه یک راه خروج میشود، اما رایلی قبول نمیکند که فرار کند و به سمت اسلحهای که نزدیک یکی از راهزنان افتاده میدود. قبل از اینکه رایلی بتواند اسلحه را بردارد، آن مرد(راهزن) او را از پشت (از کلاه هودیاش) میکشد. اما قبل از اینکه بتواند به او آسیبی بزند، الی با یک آجر به سرش میکوبد.
مرد توجهش به سمت الی جلب میشود و در همین حین، رایلی اسلحه را برمیدارد و به او شلیک میکند و او را به زمین میاندازد. وقتی آن راهزن چشمانش را باز میکند، مارلین اسلحه را روی صورتش گرفته و شلیک میکند و او را میکشد.
در این میان، یکی از افراد مارلین، الی را محکم گرفته تا از او در برابر درگیری محافظت کند. بعد از درگیری، رایلی و مارلین دوباره بر سر پیوستن رایلی به فایرفلایها به شدت مشاجره میکنند. مارلین در اوج عصبانیت، رایلی را تهدید به کشتن میکند و میگوید که این سرنوشت یک فایرفلای است.
الی که فکر میکند آن سرباز فایرفلای قصد آسیب رساندن به او را دارد (یا میخواهد مانع کمک او به رایلی شود)، دست سرباز را گاز میگیرد، اسلحهاش را میدزدد و به سمت مارلین نشانه میرود.
مارلین: من واقعاً قصد کشتن او را نداشتم.
الی که هنوز قانع نشده یک تیر هوایی برای هشدار شلیک میکند.
مارلین: الی.
الی: تو اسم منو از کجا میدونی؟
مارلین: من مادرت رو میشناختم. اون پاکت، نامهای از طرف مادرته.
مارلین به گفتن ادامه میدهد که او به مادر الی (آنا) قول داده که مراقبش باشد و تمام این مدت افرادی را برای زیر نظر داشتن الی گماشته است. الی (رو به رایلی) از او راهنمایی میخواهد که چه کار کند.
رایلی به الی: اسلحه رو بیار پایین.
الی اسلحه را به مارلین میدهد.
مارلین: اسم مادرت آنا بود. وقتی زمانش برسه، بیشتر در موردش بهت میگم.

مارلین به یک نردبان اشاره میکند و میگوید که این راه به پشت مدرسه میرسد. قبل از اینکه بروند، مارلین یک چاقوی ضامندار به الی میدهد و میگوید که این چاقو مال مادرش بوده است.
سپس هر دو دختر آنجا را ترک میکنند. پس از خروج، رایلی که از پذیرفته نشدن توسط مارلین ناراحت است میگوید: "هیچ راه فراری نیست" (از این سرنوشت).
الی عصبانی میشود و پیشنهاد فرار از مدرسه و کل منطقه قرنطینه را میدهد.
رایلی ناراحتتر میشود و میگوید: "این فقط یه راه دیگه برای مردنه."
رایلی راهش را میکشد و میرود و الی به دنبالش میرود، از حصار خود را بالا میکشد و وارد مدرسه میشود.

رایلی: فردا میبینمت.
کمی بعد، الی در اتاقش درحالی که نامه مادرش را خوانده است و چاقوی ضامندار را محکم به سینهاش میفشارد خوابش میبرد.
( این مقاله به مرور به روز می شود )