جول میلر، شخصیت محوری و قلب تپنده‌ی The Last of Us Part 1، مردی است که توسط دنیایی بی‌رحم و آلوده به عفونت مغزی کوردیسپس، از نو شکل گرفته است.

در این مقاله می‌خوانیم:

او که پس از، از دست دادن دلخراش دخترش سارا در همان روزهای آغازین فاجعه، به یک قاچاقچی بدبین و سرسخت تبدیل شده بود، ماموریتی را می‌پذیرد که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد: اسکورت و محافظت از الی ویلیامز. اِلی نه یک محموله عادی، بلکه دختری نوجوان و تنها فرد شناخته‌شده‌ای است که به این عفونت مصونیت دارد و شاید کلید بقای بشریت در دستان او باشد.

توجه: این مقاله ممکن است پایان داستان را لو بدهد، مراقب اسپول باشید

سفری که به عنوان یک معامله‌ی سرد آغاز شد، به تدریج به پیوندی عمیق و پدر وار تبدیل می‌شود. جول، که درThe Last of Us Part 2 نیز نقشی حیاتی ایفا می‌کند، نماد واقعی تقلا برای بقا و یافتن دلیلی برای ادامه دادن است، آنطور که خودش می‌گوید:

((من مدت زیادی برای بقا تقلا کردم، و مهم نیست چی بشه، تو همیشه چیزی برای جنگیدن پیدا می‌کنی))

جول میلر شخصیت اصلی بازی last of us 1

 

پیش زمینه و اوایل زندگی جوئل میلر

جول در 26 سپتامبر 1981 در آرلینگتون، تگزاس  به دنیا آمد و در همان ایالت کنار برادر کوچکترش، تامی، بزرگ شد. جوئل از کودکی شیفته‌ی موسیقی بود؛ گیتار آکوستیک یاد گرفت و حتی زمانی رویای خوانندگی را در سر داشت.

او در جوانی ازدواج کرد و صاحب دختری به نام سارا شد. با این حال، این ازدواج دوامی نداشت و مدت کوتاهی پس از تولد سارا، همسرش او را ترک کرد. (صحبت کردن درباره این جدایی و اتفاقات بینشان، همیشه برای جول دردناک بود. در نتیجه، جول دخترش را به تنهایی و به عنوان یک پدر مجرد بزرگ کرد. این مسئولیت زودهنگام پدری همچنین باعث شد او هرگز فرصت رفتن به کالج را پیدا نکند. پدر و دختر با هم در خانه‌ای دو طبقه در آستین، تگزاس یا حوالی آن زندگی می‌کردند. جول در بزرگسالی همراه با برادرش تامی به نجاری مشغول بود. او به شغلش اهمیت می‌داد، اما جاه‌طلبی‌های بزرگ‌تری هم داشت؛ نقشه‌های ساختمانی و کتاب‌هایی درباره «راه‌اندازی استارتاپ» و «ساخت‌وساز منطقه‌گرا» که روی میزهای اتاقش پیدا می‌شد، نشان‌دهنده رویای او برای راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی‌اش بود. شغلش او را فعال نگه می‌داشت، اما برای آمادگی بیشتر، در اتاق خوابش تردمیل هم داشت. بخشی از زندگی روزمره‌اش شامل یک وانت پیکاپ برای رفت‌وآمد و یک رولور قفل‌شده در گاوصندوق دفترش بود.با وجود تمام این تلاش‌ها، اوضاع کاری‌اش چندان باثبات نبود و اخیراً در تماسی تلفنی گفته بود که برای حفظ شغلش با یک پیمانکار به مشکل برخورده است.

با وجود ساعات کاری طولانی و سخت، او همیشه وقتی برای سارا پیدا می‌کرد. عکس‌های قاب‌شده در خانه‌شان، خاطرات این اوقات خوش را نشان می‌داد: در یک سفر دریایی، در کارناوال کنار تامی، یا در یکی از مسابقات فوتبال سارا. آن دو همچنین اغلب با هم به پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتند و سارا او را راضی کرده بود که تمام موزه‌های تگزاس را با هم بگردند.

عکسی از جول در کنار دخترش سارا

   

وقایع مرتبط با جول میلر در Last of Us 1

در تولد 23 سالگی‌اش  تنها چند ساعت قبل از شیوع بیماری سارا ساعت جدیدی را به عنوان هدیه به او داد تا جایگزین ساعتی شود که ماه‌ها قبل شکسته بود. این ساعت به یادگاری ارزشمندی تبدیل شد که جوئل موفق شد در تمام سال‌های پرآشوب پیش رو، آن را حفظ کند.

 

تصویری از ساعتی که سارا در شب تولد 32 سالگی جول به او هدیه داد

در 26 سپتامبر 2013، جول دیروقت از سر کار به خانه بازگشت و پس از آنکه با سارا تلویزیون تماشا کردند، او را خواباند. اما آرامش آن شب دوامی نداشت. در ساعات اولیه بامداد 27 سپتامبر، شیوع ناگهانی یک بیماری قارچی مرموز آغاز شد و شهر به سرعت در هرج و مرج و وحشت فرو رفت. همسایه‌ی جول، که به این بیماری مبتلا شده و عقلش را از دست داده بود، به شکلی وحشیانه به او حمله کرد و جوئل مجبور شد برای دفاع از خود، با رولورش او را بکشد.

جول برای دفاع از سارا مجبور به شلیک به همسایه اش میشود

بلافاصله پس از آرام کردن سارای وحشت‌زده، تامی با وانتش از راه رسید تا آن‌ها را از شهر شعله‌ور خارج کند.

آن‌ها در حالی به سمت بزرگراه می‌راندند که شهر در آتش می‌سوخت، مردم وحشت‌زده در خیابان‌ها می‌دویدند و مبتلایان به دیگران حمله می‌کردند. آن‌ها سعی داشتند ابعاد این فاجعه را درک کنند، اما متوجه شدند که بزرگراه به دلیل ازدحام شدید خودروهای رها شده و آشوب عمومی کاملاً مسدود است.

به همین دلیل مسیر دیگری را از میان شهر در پیش گرفتند، اما طولی نکشید که در آن آشفتگی و حین فرار، ماشینشان با یک خودروی دیگر که با سرعت از روبرو می‌آمد، به شدت تصادف کرد. وقتی جول به هوش آمد، با لگد شیشه جلو را شکست تا هر سه بتوانند پیاده فرار کنند. پای سارا در تصادف به شدت آسیب دیده بود، بنابراین جول او را در آغوش گرفت و دوید.

پس از فرار از میان خیابان‌های آشفته و پر از مبتلا، تامی عقب ماند تا جلوی انبوه آلوده‌ها را بگیرد و به جول و سارا فرصت فرار بدهد

پدر و دختر سرانجام خود را به محدوده قرنطینه نظامی در خروجی بزرگراه رساندند، اما با یک سرباز مواجه شدند. افسر فرمانده آن سرباز، که نگران بود آن دو (به‌خصوص سارای مجروح) نیز آلوده باشند و قرنطینه را به خطر بیندازند، از طریق بی‌سیم دستور اعدام آن‌ها را صادر کرد. سرباز به سمتشان آتش گشود و هر دو روی زمین افتادند.

سرباز جلو آمد تا کار جول را تمام کند، اما تامی به موقع رسید و با شلیک گلوله، سرباز را کشت. با این حال، دیگر دیر شده بود؛ سارا به شدت تیر خورده بود و علی‌رغم تلاش‌های ناامیدانه جول، در آغوش پدرش جان داد.

لحظه جان دادن سارا در اغوش جول

بقا

مدت کوتاهی پس از مرگ سارا، جول خود را به بزرگراه رساند و در یک کلینیک صحرایی (تریاژ) بستری شد. او در آنجا شاهد بود که چگونه خانواده‌ها از هم پاشیده بودند و چه آشوب عظیمی دنیا را فرا گرفته بود. در همان زمان، او به خودکشی فکر کرد، اما نتوانست این کار را انجام دهد و چیزی برای جنگیدن پیدا کرد. با این حال، چیزی که او ارزش جنگیدن برایش را پیدا کرده بود، روشی بود که برادرش، تامی، به شدت از آن بیزار بود.

طی سال‌های بعد، آن دو با در پیش گرفتن یک سبک زندگی شوم و تاریک زنده ماندند. جول برای بقا، افراد بی‌گناه را فریب می‌داد و می‌کشت و به یک «هانتر» (شکارچی انسان) تبدیل شد. او از تاکتیک‌هایی مانند تظاهر به زخمی بودن برای فریب رهگذران استفاده می‌کرد تا به محض اینکه آن‌ها گارد خود را پایین آوردند، غافلگیرشان کند.

جول و تامی سرانجام خود را به شهر بوستون رساندند و به صورت قاچاقی وارد شهر شدند. در آنجا، تامی دیگر نتوانست فلسفه جوئل برای بقا را تحمل کند و پس از آنکه توسط رهبر گروهی به نام «فایرفلایز» (کرم‌های شب‌تاب) به نام مارلین، متقاعد شد، برادرش را رها کرد تا به این گروه شبه‌نظامیِ در حال رشد بپیوندد. آن دو بر سر این موضوع به شدت با هم مشاجره کردند و تامی در آخر به او گفت: «دیگر هرگز نمی‌خواهم قیافه لعنتی‌ات را ببینم!» تامی در نهایت فایرفلایز را نیز ترک کرد، اما به پیش جول بازنگشت و بوستون را به مقصد وایومینگ ترک کرد.

تامی برادر جول

جول دوره قابل توجهی را به تنهایی گذراند تا اینکه سرانجام با زنی به نام تِس سروپولوس( Tess Servopoulos)آشنا شد.

 این دو به هم نزدیک شدند و به عنوان تیمی دونفره، در منطقه قرنطینه به کار قاچاق مشغول شدند. مشخص نیست که آیا رابطه جول و تس صرفاً کاری بود یا به رابطه‌ای عاشقانه تبدیل شده بود، اگرچه دیالوگ‌ها به شدت نشان می‌دهد که هر دو عمیقاً به یکدیگر اهمیت می‌دادند. آن‌ها در کار خود با افراد مختلفی از جمله رابرت (که به شدت به او بی‌اعتماد بودند)، بیل (که به جول بدهکار بود) و داناوان همکاری می‌کردند.

خیانت رابرت به جوئل میلر و معامله با مارلین

در تابستان 2033، جول و تس که پول یک محموله اسلحه را کامل به رابرت پرداخت کرده بودند، متوجه خیانت او شدند. رابرت به جای تحویل سلاح‌ها، آن‌ها را مخفیانه به فایرفلای‌ها فروخته بود. او سپس برای پاک کردن ردپای خود و خلاص شدن از دست آن‌ها، دو نفر را اجیر کرد تا به تس حمله کنند. در پی این اتفاق، جول و تس تصمیم گرفتند برای رویارویی به سراغش بروند.

در مسیر رسیدن به مخفیگاه رابرت، آن‌ها با مشکل مواجه شدند. سربازها منطقه را قرنطینه کرده بودند تا جلوی یک جوخه از فایرفلای‌ها را که به ایست بازرسی حمله کرده بودند، بگیرند؛ به همین دلیل جول و تس مجبور شدند از دیوار منطقه قرنطینه خارج شوند. حین عبور از این مسیر، آن دو متوجه شدند که مارلین، رهبر فایرفلای‌ها (ملقب به «ملکه»)، نیز به دنبال رابرت می‌گردد (چرا که او خریدار همان سلاح‌ها بود).

آن‌ها سرانجام به محله‌های فقیرنشین رسیدند و با دادن کارت‌های جیره‌بندی به عنوان رشوه، راه خود را باز کردند. در در آنجا، جول نزدیک بود با قاچاقچی دیگری که سد راهش شده بود درگیر شود، اما قبل از بالا گرفتن تنش، آن مرد چهره‌ی تس را که پشت سر جول بود، تشخیص داد. تس به عنوان یکی از بانفوذترین، باتجربه‌ترین و احتمالاً بی‌رحم‌ترین چهره‌ها در بازار سیاه قاچاقچیان بوستون شهرت داشت؛ به همین دلیل، آن مرد با درک اینکه طرف حسابش کیست، سریعاً کنار کشید و اجازه داد عبور کنند

وقتی بالاخره به رابرت رسیدند، جول او را گرفت، به صورتش لگد زد و دستش را شکست. رابرت که تسلیم شده بود، اعتراف کرد که سلاح‌های آن‌ها را به فایرفلای‌ها فروخته است. تس بلافاصله برای انتقام او را کشت و جول تصمیم گرفت که باید با فایرفلای‌ها مذاکره کنند تا سلاح‌هایشان را پس بگیرند.

 

جول و تس در خال بازجویی از رابرت

درست در همین زمان، مارلین، رهبر فایرفلای‌ها، در حالی که زخمی بود از راه رسید و معامله‌ای پیشنهاد داد. او ترتیب داد تا جول و تس «چیزی» را به گروهی از فایرفلای‌ها که در ساختمان کنگره (Capitol Building) منتظر بودند، منتقل کنند. در عوض، سلاح‌هایشان و مقداری تجهیزات اضافی دریافت می‌کردند. جول و تس با اکراه پذیرفتند، اما بیشتر برای اینکه از شر یک گشت نظامی که در حال نزدیک شدن بود خلاص شوند، همراه مارلین رفتند.

در مسیر، هر سه با گروه کوچکی از سربازها روبرو شدند. آن‌ها موفق شدند سربازها را بکشند، اما نه قبل از اینکه سربازها، فایرفلای‌هایی را که اسیر کرده بودند اعدام کنند. دیدن اجساد همراهانش مارلین را غمگین کرد، اما جول او را متقاعد کرد که باید به راهشان ادامه دهند.

محموله مرموز

مارلین آن‌ها را به یک آشپزخانه برد. وقتی مارلین به خاطر زخمش تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد، جول کمک کرد تا بلند شود. ناگهان، دختری نوجوان با یک چاقوی ضامن‌دار به جول حمله کرد، اما تس جلوی او را گرفت. مارلین فاش کرد که آن «محموله»ی کذایی، همین دختر، یعنی اِلی است؛ جول از شنیدن این حرف شوکه شد. پس از کمی بحث، جول با اکراه پذیرفت که دختر را به آپارتمانی نزدیک دیوار خارجی منطقه قرنطینه ببرد و منتظر بماند تا تس پس از بررسی سلاح‌ها همراه با مارلین، بازگردد.

مارلین رهبر گروه فایرفلایز از جول خواست تا یک دخر را قاچاق کند

در حین همراهی دختر، جول از او پرسید والدینش کجا هستند و چرا فایرفلای‌ها اینقدر به او اهمیت می‌دهند. اِلی گفت که والدینش «خیلی وقت پیش» مرده‌اند، اما حاضر نشد بگوید چرا مارلین از جول خواسته او را قاچاق کند. جول در جواب گفت که این بهترین بخش شغلش است: لازم نیست چیزی بدونم.

وقتی به آپارتمان رسیدند، جول روی کاناپه‌ای دراز کشید و در حالی که به خواب می‌رفت، به اِلی گفت که «خودش بفهمد چکار کند.» اِلی متوجه ساعت شکسته‌ی جول شد و به آن اشاره کرد، اما جول جوابی نداد.

با فرا رسیدن شب، تس بازگشت. وقتی جول فهمید که دستمزد این کار بسیار هنگفت است، رسماً پذیرفت که ماموریت (رساندن الی به ساختمان کنگره) را قبول کند. هنگامی که آپارتمان را ترک می‌کردند، او از تس پرسید که چرا مارلین روی آن‌ها حساب کرده بود، و تس در جواب گفت که آن‌ها «نه انتخاب اول مارلین بوده‌اند و نه انتخاب دوم» (و در واقع از روی ناچاری به سراغشان آمده است).

آشکار شدن راز اِلی و مسیر کنگره

در مسیرشان برای خروج از منطقه قرنطینه، آن‌ها نزدیک یکی از ایست‌های بازرسی توسط یک گشت نظامی دستگیر شدند. در حالی که سربازها مشغول اسکن کردن آن‌ها برای شناسایی آلودگی بودند، اِلی وحشت کرد و به یکی از سربازها حمله کرد. سرباز سعی کرد به او شلیک کند، اما جول از او دفاع کرد و سرباز را کشت، در حالی که تس به سرباز دیگر شلیک کرد.

الی که همراه جول بود با دیدن ماموران وحشت کرد و به انها حمله کرد

بلافاصله پس از آن، جول و تس با دیدن اسکنر سرباز دیگر، که نتیجه‌ی اسکن اِلی را «مثبت» (یعنی حامل آلودگی) نشان می‌داد، غافلگیر شدند. اِلی با وحشت فریاد زد که خطرناک نیست و جای گازی را نشان داد که ادعا می‌کرد مال سه هفته پیش است و چون هنوز تبدیل نشده، ثابت می‌کند که او مصونیت دارد. قبل از اینکه جول و تس بتوانند تصمیمی در مورد اِلی بگیرند، گشت دیگری از راه رسید و هر سه نفر مجبور به فرار به حومه شهر شدند. در آنجا، جول سعی کرد تس را متقاعد کند که ماموریت را رها کنند، اما تس حرف اِلی را باور کرده بود.

الی به جول و تس توضیح میده که بیمار نیست

مسیرشان مسدود بود، بنابراین آن‌ها مجبور شدند از میان یک آسمان‌خراش مخروبه و یک مترو، که هر دو پر از آلوده بودند، مسیرشان را عوض کنند. سپس هر سه از یک موزه قدیمی عبور کردند، جایی که جول از اِلی و تس جدا افتاد. جول پس از عبور از اتاقی پر از «کلیکرها:نوعی از الوده ها که از طریق شنیدن مکان یابی میکردن»، تس و اِلی را در حال مبارزه با انبوهی از «رانرها:اسمی که به کسانی که تازه الوده شدن داده میشه» پیدا کرد. پس از شکست دادن آلوده‌ها، اِلی از مهارت بالای آن دو تعریف کرد، اما جول آن را به «شانس» نسبت داد و گفت: شانسی که بالاخره تموم می‌شه.

در نهایت، علی‌رغم مواجهه با آلوده‌های متعدد و دیدن اجساد گروهی از سربازان که در یکی از ساختمان‌ها کشته شده بودند، آن سه نفر به طبقات بالایی یک ساختمان بلند رسیدند. از آنجا، آن‌ها می‌توانستند مقصدشان، یعنی ساختمان کنگره را در دوردست ببینند.

برای رسیدن به ساختمان بعدی، آن‌ها از روی یک تخته چوب باریک عبور کردند. در حالی که آنجا ایستاده بودند و منظره‌ی وسیع و مخروبه‌ی شهر زیر پایشان بود، جول، که می‌دانست اِلی هرگز خارج از منطقه قرنطینه را ندیده، از او پرسید: خب، این منظره همون چیزی بود که انتظار داشتی؟

اِلی پاسخ دادهنوز نظری ندارم. ولی منظره‌اش حرف نداره.

جول و الی خیره به منظره پیش رو

این پاسخ و این لحظه‌ی آرام، جول را در افکارش غرق کرد. او ناخودآگاه نگاهی به ساعت مچی شکسته‌اش (یادگار سارا) انداخت. اما تس متوجه حواس‌پرتی او شد و با صدا زدنش، او را به واقعیت برگرداند.

جایی که همه‌چیز برای جول تغییر کرد

با این حال، وقتی وارد ساختمان کنگره شدند، با صحنه‌ی هولناکی روبرو شدند: تمام نیروهای فایرفلای که قرار بود منتظرشان باشند، مرده بودند. همزمان، متوجه شدند که ارتش تمام ساختمان را از بیرون محاصره کرده است.

جول که ماموریت را شکست‌خورده می‌دید، سعی کرد تس را متقاعد کند که آنجا را ترک کنند: تس، بیخیال. این دیگه به ما ربطی نداره... فقط برگردیم خونه.

اما تس با ناامیدی جواب داد: «من نمی‌تونم برگردم.» او آستینش را بالا زد و جای گازگرفتگی تازه‌ای را نشان داد: من آلوده شدم.

جول شوکه شده بود. با ناباوری گفت: نه... تس... بذار ببینم.

تس مانع او شد و با حالتی مصمم به اِلی اشاره کرد: «وقت نداریم! این گازگرفتگی مال همین الانه... مال اونو نگاه کن! مال اون خوب شده! این [مصونیت] واقعیه جول!

در حالی که صدای سربازان ارتش که در حال ورود به ساختمان بودند نزدیک‌تر و بلندتر می‌شد، تس با التماس به جول گفت: این شانس توئه... یه شانس واقعی. تو باید اونو برسونی به تامی. اون می‌دونه باید چیکار کنه.

جول، که نمی‌توانست شریکش را رها کند، با درماندگی مخالفت کرد: من این کارو نمی‌کنم... من تنهات نمی‌ذارم.

تس با خشمی که از ناامیدی نشات می‌گرفت، فریاد زد: من وقت زیادی ندارم! نذار مرگم بی‌نتیجه بمونه! تو باید اونو ببری! برو! فقط گورتو گم کن برو!

تلاش تس برای قانع کردن جول که او را رها کند و الی را نجات دهد

جول، که از درون درهم شکسته بود، سرانجام اِلی وحشت‌زده را گرفت و او را به زور به سمت در خروجی کشاند. آن‌ها فرار کردند و تس را تنها گذاشتند تا با سربازان مقابله کند. تس در همان درگیری، در حالی که برای آن‌ها زمان می‌خرید، کشته شد.

آن دو خود را به یک ایستگاه مترو رساندند و در مسیر از دست سربازان و یک خودروی نظامی هاموی فرار کردند. آن‌ها مجبور شدند از یک تونل متروی تاریک و آب‌گرفته عبور کنند؛ تونلی که پر از هاگ‌های کشنده‌ی قارچ بود. دیدن اینکه اِلی می‌تواند آزادانه در آن هاگ‌ها نفس بکشد، بدون اینکه کوچک‌ترین نشانه‌ای از بیماری در او ظاهر شود، باور جول به مصونیت او را قطعی کرد.

شهر بیل و بدهی قدیمی

وقتی بیرون و در امنیت قرار گرفتند، الی گفت که در مورد فداکاری تس احساس گناه می‌کند، اما جول با قاطعیت به او گفت که «دیگر هرگز در مورد تس حرف نزن.» نقشه جول این بود که به شهری در همان نزدیکی برود تا بیل، مکانیکی که به او لطفی بدهکار بود را پیدا کند و از او یک ماشین بگیرد. آن‌ها تمام صبح را صرف رسیدن به آنجا کردند و به جنگلی رسیدند که جاده را از شهر جدا می‌کرد. جول برای صرفه‌جویی در وقت، الی را از میان جنگل هدایت کرد و از اینکه فهمید الی هرگز در جنگل قدم نزده یا «کرم شب‌تاب واقعی» (حشره) ندیده، شگفت‌زده شد.

آن‌ها موفق شدند وارد شهر شوند، اما شهر پر از آلوده‌ها و تله‌های انفجاری بود. جول اعتراف کرد که هرگز شخصاً بیل را در شهرش ملاقات نکرده بود و ترجیح می‌داد در ایست‌های بازرسی مختلف نزدیک بوستون با او قرار بگذارد؛ او ادعا کرد که بیل تنها فرد زنده در آن شهر است. آن‌ها از سنگرهای بیل عبور کردند، اما یکی از تله‌ها پای جول را گرفت و باعث شد او از سقف، وارونه آویزان شود. این تله، آلوده‌ها را به سمت خود جذب کرد و جول مجبور شد در همان حالت وارونه با رولورش با آن‌ها مبارزه کند تا الی او را پایین بیاورد. به محض پایین آمدن، یک «رانر» سعی کرد او را گاز بگیرد، اما بیل از راه رسید و با ساطورش سر آلوده را قطع کرد. سپس همگی به یک اتاق امن فرار کردند.

جول گرفتار در تله و معلق در هوا

وقتی در امان بودند، بیل دست‌های الی را بست و جول را به زمین زد. او از اینکه جول و الی برای پیدا کردنش بسیاری از تله‌های او را نابود کرده بودند، عصبانی بود. پس از اینکه اوضاع آرام شد، بیل نقشه‌ای طراحی کرد: آن‌ها باید یک باتری را از یک کامیون نظامی سقوط کرده پیدا می‌کردند. بیل گفت اگر این کار را انجام دهند، بدهی‌اش به جول صاف می‌شود.

بیل، جول و الی را به یک کلیسا که زرادخانه شخصی‌اش بود، برد. در حالی که بیل مشغول پر کردن دو شات‌گان بود، سعی کرد جول را از ادامه ماموریت منصرف کند و با کنایه به مرگ تس اشاره کرد:

بیلاین کل ماجرا... این ماموریت... این به تو نمیاد جول. اصلا به تس هم نمی‌خورد. پیش خودت چی فکر کردی؟

جول که از این حرف به هم ریخته بود، سعی کرد بحث را عوض کند، اما بیل ادامه داد:

بیلگوش کن چی میگم. یه زمانی، منم یه نفرو داشتم که بهش اهمیت می‌دادم. کسی که باید مراقبش می‌بودم. و تو این دنیا، اینجور کثافت‌کاریا (اهمیت دادن)... فقط به یه درد می‌خوره: به کشتن دادنت.

جول با لحنی عصبی و هشداردهنده حرفش را قطع کرد: بیل...

بیلنه، تو گوش کن. این دختره رو به هر خراب‌شده‌ای که می‌بری برسون و بعدش از شرش خلاص شو. فهمیدی؟

جول که دیگر تحمل شنیدن این حرف‌ها را نداشت، با خشم فریاد زد: تموم شد؟... می‌شه «فقط کارمون رو انجام بدیم؟

این برخورد بیل را آزار داد، اما بحث را تمام کرد. درست قبل از رفتن، او یک بمب میخ (Nail Bomb) به جول داد و طرز ساخت آن را به او آموخت. بیرون کلیسا، جول سعی کرد مانع از زل زدن الی به اجساد سوخته شود، اما دختر نوجوان ادعا کرد که «بدتر از این‌ها را هم دیده است

بیل دوست قدیمی جول

علی‌رغم مواجهه با آلوده‌های متعدد، از جمله یک «بلوتر» (Bloater) غول‌پیکر در یک دبیرستان قدیمی، آن‌ها متوجه شدند که باتری ماشین مورد نیازشان در کامیون نظامی نیست. آن‌ها به خانه‌ای پناه بردند و جول از بیل در مورد نقشه بعدی پرسید، که این سوال منجر به جر و بحث آن دو شد. در میانه‌ی دعوا، بیل به تس توهین کرد و جول را به شدت خشمگین کرد. درست زمانی که جول می‌خواست جوابش را بدهد، بیل در جایش خشکش زد و به جسدی که از سقف آویزان بود، خیره شد. جول با کنایه پرسید که آن شخص کیست، اما وقتی فهمید که او شریک سابق بیل، یعنی فرانک بوده، لحنش به سرعت از کنایه به پشیمانی تغییر کرد. جول سعی کرد به بیل دلداری دهد، اما صدای یک موتور به آن‌ها یادآوری کرد که باید به راهشان ادامه دهند: آن‌ها نمی‌توانستند در گذشته بمانند.

مواجه بیل و جول با جسد شریک سابق بیل

فرانک، قبل از مرگش، باتری را برای خودش پیدا کرده و آن را در وانتی نصب کرده بود که الی آن را پیدا کرد. در حالی که بیل در حال بررسی وانت بود، جول فهمید که برای شارژ باتری از طریق دینام، باید ماشین را هل بدهند. الی از جول پرسید که او چه کاری باید انجام دهد؛ جول به اندازه‌ای به الی اعتماد کرده بود که به او گفت: «تو بشین پشت فرمون، ما هل می‌دیم.» پس از چندین تلاش و مبارزه همزمان با آلوده‌هایی که جذب صدا شده بودند، آن‌ها موفق شدند وانت را روشن کرده و به زرادخانه بیل بازگردند.

جول به الی گفت که ماشین را روشن نگه دارد تا او از بیل خداحافظی کند. هر دو مرد اذعان کردند که الی «خوب از پس خودش برآمده بود»، اگرچه بیل معتقد بود که جول و الی در جاده دوام زیادی نخواهند آورد. بیل یک شیلنگ سیفون به جول هدیه داد. جول با حالتی معذب سعی کرد بابت مرگ فرانک به او تسلیت بگوید؛ اما بیل حرفش را قطع کرد و فقط پرسید: «حسابمون صاف شد؟» جول تایید کرد: بیل دیگر به او بدهکار نبود.و با این خداحافظی، جول به وانت بازگشت و همراه با الی به سمت پیتسبورگ به راه افتاد.

کمین در پیتسبورگ 

در مسیر طولانی به سمت پیتسبورگ، الی که از خواب بیدار شده بود، شروع به گشتن در وسایل داخل وانت بیل کرد. او ابتدا مجله‌ی  را که مخفیانه از خانه بیل برداشته بود، بیرون آورد و با کنجکاوی ورق زد.

الی: وای... چرا این صفحه‌ها همه‌شون به هم چسبیدن؟ جول (با نگاهی عصبی و معذب): اوه..

الی با پوزخند: شوخی کردم بابا. ...خیلی چندشه.

و مجله را به صندلی عقب پرت کرد. این شوخی، یخ بین آن دو را کمی شکست. سپس الی یک نوار کاست از «هنک ویلیامز» پیدا کرد. جول آن را در ضبط گذاشت و موسیقی آرامی در ماشین پخش شد. الی که حالا احساس راحتی بیشتری می‌کرد، کتاب جوک کوچکش («مجموعه جوک‌های بی‌مزه: جلد دوم») را بیرون آورد تا حال و هوا را عوض کند.

الی: هی جول، می‌دونستی که...

اما قبل از اینکه بتواند جوکش را تمام کند، جول با دیدن مردی که وسط جاده تلوتلو می‌خورد و التماس کمک می‌کرد، ناگهان ترمز کرد.

الی می‌خواست به مرد کمک کند، اما جول بلافاصله کمربندش را بست و به الی هم گفت که همین کار را کند. جول این حقه را به‌خوبی می‌شناخت؛ این همان تاکتیکی بود که خودش در دوران «هانتر» بودنش استفاده می‌کرد. مرد بلافاصله نقش بازی کردن را کنار گذاشت و به سمتشان شلیک کرد. جول پایش را روی گاز فشار داد و به مرد کوبید، در حالی که همدستان مرد از اطراف به وانت حمله می‌کردند. در نهایت، وانت آن‌ها به یک کتابفروشی برخورد کرد. جول با هانترهای مهاجم درگیر شد و سپس همراه با الی، پیاده از محدوده بزرگراه گریخت.

رویارویی جول و الی با شکارچیان

آن‌ها با مبارزه از میان شهر عبور کردند و با هانترهای متعددی درگیر شدند. جول متوجه شد که هانترها از یک هاموی برای کشتن «توریست‌ها»  اصطلاحی که برای غریبه‌ها به کار می‌بردند  استفاده می‌کنند. در طول این مسیر، آن دو به هم نزدیک‌تر شدند؛ جول به سوالات الی در مورد زندگی قبل از نابودی دنیا پاسخ می‌داد. یکی از این سوال‌ها، در مورد پوستر فیلمی به نام طلوع گرگ (Dawn of the Wolf)، جول را به یاد سارا انداخت، زیرا مدت کوتاهی قبل از شیوع بیماری آن فیلم را دیده بود. وقتی الی پرسید چرا او باید چنین «فیلم مسخره‌ی نوجوانانه‌ای» را تماشا کرده باشد، جول دروغ گفت که یادش نمی‌آید تا مجبور نباشد درباره دخترش صحبت کند. برای «عوض کردن حال و هوا»، الی دوباره کتاب جوکش را بیرون آورد و این بار در حین راه رفتن، چند جوک از آن خواند تا حواسشان را از خطرات اطراف پرت کند.در هتلی مخروبه، جول و الی در حالی که از یک چاه آسانسور بالا می‌رفتند؛ آسانسور زیر پای جول خالی شد و او به طبقات پایین و زیرزمین آب‌گرفته سقوط کرد. الی که روی لبه‌ی امنی مانده بود، سعی کرد پایین بیاید، اما جول به او دستور داد همانجا بماند و گفت خودش راهی برای بازگشت پیدا می‌کند. جول، علی‌رغم مواجهه با آلوده‌ها در زیرزمین تاریک، موفق شد راه خروج را پیدا کند.اما درست وقتی می‌خواست به الی ملحق شود، یک هانتر او را غافلگیر کرد و سرش را زیر آب فشار داد. جول ناامیدانه تلاش می‌کرد تا به کلت کمری‌اش برسد، اما هانتر مچ دستش را گرفته بود و مانع او می‌شد. خوشبختانه، الی در آخرین لحظه از راه رسید، به هانتر شلیک کرد و جان جول را نجات داد.

چهره تای وقتی برای اولین بار برای نجات جان جول دست به قتل زد

علی‌رغم اینکه الی به وضوح از کشتن اولین انسان زندگی‌اش در شوک بود، جول او را به خاطر نافرمانی از دستورش (که گفته بود همانجا بماند) سرزنش کرد. الی متقابلاً بحث کرد و به جول گفت که اگرچه این کار برایش آسان نبود، اما مجبور بود انتخاب کند: «یا تو یا اون مرده»، و اضافه کرد که جول حداقل می‌توانست بابت «نجات دادن ک...ش» از او تشکر کند. جول این حرف‌ها را نادیده گرفت و از تشکر کردن طفره رفت و آن دو به راهشان ادامه دادند.اما این اتفاق، نقطه‌ی عطفی در اعتماد جول بود. کمی بعد، وقتی به محوطه‌ی بازتری رسیدند و گروهی از هانترها را در فاصله‌ای دورتر دیدند، جول ایستاد. او تفنگ شکاری دوربین‌دار خود را از دوشش برداشت و آن را به الی داد.

جول در حالی که تفنگ را به الی می‌دهد میگوید: می‌تونی از پس این بربیای؟

الی با تردید: نمی‌دونم... قبلاً با تفنگ بادی به موش‌ها شلیک کردم.

جول (با  تعجب نگاهش می‌کند: تفنگ بادی؟

الی: آره... به موش‌ها.

جول کمی مکث می‌کند و بعد با جدیت: خب... اینم مثل همونه. اصل کار یکیه. فقط سر یا بدنشون رو هدف بگیر. مطمئن شو هر شلیکت حساب شده باشه.سپس به او گفت  تا از مسیری امن به یک جایگاه مرتفع (مانند پنجره‌ی طبقه‌ی دوم) برود تا بتواند هانترها را در محوطه‌ی پایین زیر نظر بگیرد.

جول برای اولین بار به الی اعتماد میکند

جول: برو اون بالا وایسا. حواست به من باشه. الی: که چی بشه؟ جول: که ک...و نجات بدی... همون‌طور که خودت گفتی.

این اولین باری بود که جول فعالانه، نه از روی اجبار، بلکه با یک تصمیم تاکیتیکی، جان خود را به مهارت الی می‌سپرد و به او تکیه می‌کرد. پس از آنکه با کمک الی که از بالا او را پوشش می‌داد و هانترها را می‌زد از آن منطقه عبور کردند، جول بالاخره به چیزی که الی می‌خواست، اعتراف کرد:هی... اون تو خوب از پس خودت براومدی. جدی میگم... ممنونم.این قدردانی الی را بسیار خوشحال کرد. پس از این ماجرا، جول سرانجام حس کرد که الی شایستگی حمل یک کلت کمری را به دست آورده، اگرچه تاکید کرد که این اسلحه (فقط برای مواقع اضطراری) است.

برخورد جوئل میلر با هنری و سم

مدت کوتاهی پس از آن، جول و الی در حالی که در خیابان‌ها حرکت می‌کردند، مستقیماً با همان هاموی نظامی روبرو شدند. علی‌رغم قدرت آتش سنگین هاموی، آن‌ها موفق شدند از دستش فرار کنند. آن دو تصمیم گرفتند برای اینکه از سطح خیابان‌های خطرناک خارج شوند، از طریق بالکن وارد یک ساختمان شونددر حین این کار (بالا رفتن از بالکن)، فردی که جول گمان می‌کرد یک هانتر دیگر است، از پشت او را گرفت. جول با او درگیر شد، بر او غلبه کرد و شروع به کتک زدنش کرد، اما با فریاد الی متوقف شد؛ پسر نوجوانی اسلحه‌ای به سمت جول نشانه رفته بود. جول عقب کشید و دست نگه داشت.

هنری و سم دو برادری که جول در مسیر با انها همراه شد

وقتی فهمید نام‌هایشان هنری و سم است، جول با احتیاط پذیرفت که آن‌ها را تا مخفیگاهشان دنبال کند؛ او گفت: اگر آنجا صحبت کنیم امن‌تر است.

در مخفیگاه، هنری که «یک انبار کامل» بلوبری پیدا کرده بود، به جول تعارف کرد. جول مودبانه نپذیرفت و ترجیح داد مستقیماً سر اصل مطلب برود و بپرسد چرا آن‌ها هنوز شهر را ترک نکرده‌اند. در حالی که الی و سم در پس‌زمینه مشغول صحبت بودند، هنری توضیح داد که پل (تنها خروجی واقعی شهر) در طول روز به شدت محافظت می‌شود، اما در شب تعداد نگهبانان بسیار کم می‌شود. هنری سپس نقشه‌ی خودش را توضیح داد: آن‌ها قصد داشتند به یک ایستگاه رادیویی در حومه شهر بروند تا به گروه بازماندگان انجا ملحق شوند. از آنجایی که این مسیر امن‌ترین راه برای خروج از شهر بود، جول پذیرفت که با آن‌ها همراه شود تا او و الی نیز بتوانند شهر را ترک کرده و به مسیر خود ادامه دهند. جول کمی بعد برای «استراحت» خوابید

هر چهار نفر از طریق فاضلاب‌ها و سپس حومه شهر، از منطقه هانترها گریختند. جول و الی به آرامی با دو برادر ارتباط برقرار کردند؛ جول شخصاً با هنری درباره علاقه‌اش به موتورسواری صحبت کرد و هنری به اینکه جول تجربه‌ی موتورسواری داشته غبطه می‌خورد (اگرچه جول وارد جزئیات ماجرا نشد). در لحظه‌ای که الی از آن‌ها فاصله گرفت، هنری اعتراف کرد که چقدر از گفتن حقیقت (مرگ دوستانشان) به سم بیزار است، و جول با چهره‌ای گرفته و در سکوت، با او همدردی کرد.

صبح روز بعد، جول زودتر بیدار شده بود و در حالی که هنری صبحانه را آماده می‌کرد، از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد. اما آرامش آن‌ها با جیغ‌های الی به هم ریخت. الی با شدت به داخل اتاق افتاد و سم، که شب گذشته مخفیانه آلوده شده بود، روی او بود و به او حمله می‌کرد.جول بلافاصله به سمت اسلحه‌اش هجوم برد، اما هنری به سمت جول شلیک کرد تا مانع او شود؛ او نمی‌توانست شاهد مرگ برادرش باشد. جول که می‌دانست چاره‌ای نیست، دوباره برای برداشتن اسلحه اقدام کرد. اما این بار هنری، در یک لحظه  اسلحه را به سمت سم گرفت و شلیک کرد و برادرش را کشت.

هنری که از غم و وحشت فلج شده بود، در حالی که جول را مقصر می‌دانست، اسلحه را به سمت سر خودش گرفت. جول فریاد زد که این کار را نکند، اما هنری ماشه را چکاند و به زندگی خود پایان داد.

هنری در حالی که جول را مقصر میدانست خودش را کشت

رویارویی جول میلر در جکسون

پس از وقایع پیتسبورگ، آن دو به سفر خود به سمت غرب برای یافتن فایرفلای‌ها ادامه دادند. با فرا رسیدن پاییز، جول و الی به شهرستان جکسون در وایومینگ رسیدند. جول معتقد بود برادر کوچکترش، تامی، در آنجا ساکن است و می‌تواند مکان فایرفلای‌ها را به آنها بگوید. آنها به یک سد رسیدند که با دروازه‌ای عظیم مسدود شده بود. در حالی که جول سعی داشت راهی برای باز کردن دروازه پیدا کند، یک زن و دو مرد آنها را با اسلحه نشانه گرفتند. جول در حال تلاش برای متقاعد کردن آنها بود که اجازه دهند عبور کنند، که ناگهان شخصی از داخل شروع به باز کردن در کرد. آن شخص تامی بود.

در کمال ناباوری جول، برادرش او را در آغوش گرفت و هر دو در مورد اینکه چقدر پیر شده‌اند با هم شوخی کردند. تامی او را به ماریا، رهبر آن شهرک، معرفی کرد. ماریا (که همان زن مسلح بود) عذرخواهی کرد و اشاره کرد که جول برادر شوهرش است؛ جول از شنیدن اینکه تامی ازدواج کرده، غافلگیر شد. ماریا سپس متوجه الی شد که در تمام این مدت ساکت مانده بود و آنها را برای صرف غذا دعوت کرد.

آن‌ها وارد شهرک شدند و از دیدن چنین مکانی امن و آبادی شگفت‌زده بودند. اسب‌ها را دیدند و جول متوجه شد که الی نیز اسب‌سواری بلد است. آن‌ها فهمیدند که ساکنین در تلاش برای بازیابی برق هستند. هنگامی که به غذاخوری نزدیک می‌شدند، ماریا تماسی رادیویی دریافت کرد تا ژنراتور تازه تعمیر شده را بررسی کند. ماریا و الی برای غذا ماندند و تامی و جول به سمت ژنراتور رفتند.

نمایی از شهرک جگسون که جول برای دیدن برادرش به انجا رفت

در طول مسیر، تامی عکسی را به جول داد که سال‌ها پیش، زمانی که به تگزاس بازگشته بود، پیدا کرده بود. جول به عکس (که تصویری از او و سارا بود) نگاه کرد، اما پس از مکثی طولانی، آن را پس داد؛ خاطرات دختر از دست رفته‌اش آنقدر دردناک بود که نمی‌توانست آن را نگه دارد. تامی این موضوع را درک کرد و او را برای دیدن ژنراتور برد. هنگام عبور، یکی از کارگران به شوخی شرط بست: "یک میلیون دلار شرط می‌بندم کار نکنه" و تامی در جواب گفت: "بکنش دو میلیون". هر دو شاهد روشن شدن موفقیت‌آمیز ژنراتور بودند. جول به شوخی گفت که تامی دو میلیون دلار باخته است؛ تامی خندید و او را به اتاقی برد تا خصوصی صحبت کنند.

در داخل اتاق، جول و تامی شروع به صحبت در مورد دلیل خروج جول از بوستون کردند. جول راز مصونیت الی را برای برادرش فاش کرد. اگرچه تامی در ابتدا تردید داشت، اما وقتی جول پیشنهاد داد که می‌تواند به او ثابت کند، حرفش را باور کرد. جول اعتراف کرد که به آنجا آمده تا الی را به تامی بسپارد؛ او معتقد بود از آنجایی که فایرفلای‌ها "نهضت" و آرمان تامی بودند، این مسئولیت اوست. تامی به جول قول داد که تجهیزات مورد نیازش را بدهد، اما از پذیرفتن الی سر باز زد. جول خشمگین شد و گفت که تامی به خاطر تمام کارهایی که جول برای زنده نگه داشتنش کرده، به او مدیون است، اما تامی در جواب گفت که آن نوع زنده ماندن (زندگی گذشته‌شان) "ارزشش را نداشت". جول که به سیم آخر زده بود، تامی را به شدت به یک کمد کوبید و آماده درگیری فیزیکی جدی‌تری شد که تامی به او هشدار داد: "اگه دوباره دست روم بلند کنی، برات بد تموم می‌شه". قبل از اینکه بحث آن‌ها ادامه پیدا کند، صدای آژیر حمله راهزنان به سد بلند شد.

جول و تامی در حال بحث بر سر الی

جول به دفع مهاجمان و نجات ماریا و الی کمک کرد. او بلافاصله وضعیت الی را بررسی کرد و از اینکه آسیبی ندیده بود، خیالش راحت شد. پس از فروکش کردن حمله، تامی سرانجام با اکراه پذیرفت که الی را به فایرفلای‌ها برساند. در حالی که تامی مشغول اطلاع دادن این تصمیم به ماریای دلشکسته بود، جول با الی برخورد تندی داشت و سعی می‌کرد از بحث در مورد جدایی‌شان طفره برود. این برخورد باعث شد ماریا مستقیماً با جول روبرو شود و او را تهدید کند که اگر تامی در این ماموریت بمیرد، به دنبالش خواهد آمد.

جول که به وضوح از این جدایی ناراحت بود ، رفت تا الی را برای سفر آماده کند،

جول به تامی در دفاع از جکسون کمک میکند

اما نگهبانان از طریق رادیو به تامی اطلاع دادن که الی یک اسب دزدیده و به سمت جنگل فرار کرده است. جول و تامی بلافاصله به تعقیب او پرداختند و ردش را تا یک خانه مزرعه ای در همان نزدیکی زدند. جول، الی را تنها در یک اتاق خواب متروکه پیدا کرد که مشغول خواندن دفترچه خاطرات یک نوجوان بود. جول با لحنی قاطع به او گفت که باید برگردند.

جول الی در یک اتاق خواب متروکه پیدا کرد

الی بدون اینکه نگاهش کند: اگه بگم نه چی؟

جول با عصبانیتی کنترل‌شده: تو اصلاً می‌فهمی جونت چقدر ارزش داره؟ هاا؟ این که فرار کردی... خودتو تو خطر انداختی... خیلی احمقانه بود.

الی: خب، مثل اینکه جفتمون همدیگه رو ناامید کردیم.

جول: از من چی می‌خوای؟

الی: اعتراف کن! اعتراف کن که تمام این مدت می‌خواستی از شرم خلاص بشی!

جول سعی در انکار: الی، اینطور نیست...

الی حرفش را قطع می‌کند: همه‌ی آدمای توی اون کمپ لعنتی می‌دونستن! چرا همون اول راستشو نگفتی؟ چرا نگفتی "الی، من تا پیش تامی می‌رسونمت و بعدش دیگه خودت می‌دونی و خود"ت؟

جول سعی در توجیه: تامی این منطقه رو بهتر می‌شناسه...

الی فریاد می‌زند: این چرت و پرتا رو تحویل من نده!

جول از خشم منفجر می‌شود و میگوید: خب متاسفم! من به اون بیشتر از خودم اعتماد دارم!

الی: این چرت و پرته! اینقدر چرت و پرت نگو! تو دقیقاً از چی می‌ترسی؟ از اینکه منم آخرش مثل سَم بشم؟ خب من آلوده نمی‌شم! من می‌تونم از خودم مراقبت کنم!

جول: تا حالا چند بار تا یه قدمی مرگ رفتیم؟

الی: خب، تا اینجاش که خوب دووم آوردیم!

جول: و حالا با تامی حتی بهتر هم دووم میاری!

ناگهان الی با لحنی آرام‌تر اما بُرنده‌تر، چیزی را گفت که جول از آن فرار می‌کرد:

الی: من اون نیستم، می‌دونی.

جول می‌ایستد: چی؟

الی: ماریا در مورد سارا بهم گفت. و من...

جول با خشم: الی... داری روی لبه خیلی باریکی راه می‌ری.

جول و الی درحال بحثی احساسی

الی: من برای دخترت متاسفم، جول، ولی منم آدم از دست دادم.

جول : تو هیچ کوفتی از "از دست دادن" نمی‌دونی.

این حرف، آخرین چیزی بود که الی تحملش را داشت. او با بغض و خشم به سمت جول رفت:

الی: هر کسی که بهش اهمیت می‌دادم، یا مرده یا منو ول کرده! همشون! با مشت  به سینه‌ی جول می‌کوبد و سپس ادامه میدهد: لعنتی، بجز تو! پس به من نگو که پیش کس دیگه‌ای امن‌ترم! چون حقیقت اینه که فقط بیشتر می‌ترسم!

بحثی احساسی که یخ رابطه الی و جول شکست

جول برای لحظه‌ای در سکوت به او خیره ماند. سپس با چهره‌ای سرد و غیرقابل نفوذ، قدمی به عقب برداشت و جمله‌ی نهایی را گفت:

جول: حق با توئه... تو دختر من نیستی. و منم مطمئناً بابای تو نیستم. و ما داریم از هم جدا می‌شیم.

قبل از اینکه بحث ادامه یابد، تامی وارد شد و اعلام کرد که راهزنان به مزرعه رسیده‌اند

پس از اینکه هر سه نفر راهزنان را از پا درآوردند، سوار اسب‌هایشان شدند تا به سمت شهرک تامی برگردند. در طول مسیر بازگشت، جول در سکوت به تمام زمانی که با الی گذرانده بود و بحثی که در مزرعه داشتند، فکر می‌کرد. او به این نتیجه رسید که نمی‌تواند الی را رها کند و او را در حالی که ترسیده است، به کس دیگری بسپارد.

او اسبش را متوقف کرد و از تامی مکان دقیق آزمایشگاه فایرفلای‌ها را پرسید: دانشگاه کلرادو . سپس رو به الی کرد و از او خواست اسبی را که دزدیده بود به تامی پس بدهد و سوار ترک اسب خودش شود. تامی سعی کرد او را متقاعد کند که حداقل به شهرک برگردند تا بتوانند در مورد این تصمیم صحبت کنند، اما ذهن جول تغییر نمی‌کرد. با این قول از طرف تامی که اگر زمانی بازگشتند، خانه‌ای در شهرک خواهند داشت، جول و الی مسیر خود را به سمت دانشگاه کلرادو در پیش گرفتند.

در جستجوی فایرفلای‌ها

جول و الی در جست و جو فایرفلای ها

چند هفته طول کشید تا به دانشگاه برسند. در طول مسیر، آن‌ها تصمیم گرفتند اسم اسبشان را "کالوس" (Callus) بگذارند، اگرچه جول از این اسم خوشش نمی‌آمد. آن‌ها دانشگاه را برای پیدا کردن اثری از فایرفلای‌ها جستجو کردند؛ یک سنگر تک‌تیرانداز، نمادهای فایرفلای، و ساختمان علوم شیشه‌ای که تامی به آن اشاره کرده بود را پیدا کردند. جول مختصراً با چند آلوده، از جمله یک "بلوتر" (که قبلاً عضو فایرفلای بوده) روبرو شد. جول سعی کرد به الی اطمینان دهد که آلوده‌ها آنجا به عنوان یک جور سیستم دفاعی رها شده بودند.

حین جستجو، جول گفت که زمانی آرزو داشته خواننده شود و ورزشکار بوده است. الی هم در مقابل گفت که می‌خواهد فضانورد شود. وقتی به آزمایشگاه علوم که متروکه و سنگربندی شده بود نزدیک می‌شدند، الی پرسید که آیا جول به کالج رفته است. او اعتراف کرد که نه، و توضیح داد که چون در سن خیلی کمی پدر شده بود )و سارا به دنیا آمده بود)، هرگز فرصت رفتن به کالج را پیدا نکرد. او همچنین  اشاره‌ای گذرا به همسر سابقش (مادر سارا) کرد، اما بلافاصله نشان داد که تمایلی به صحبت در این مورد ندارد

آن‌ها به ساختمان رسیدند اما متوجه شدند که فایرفلای‌ها آنجا را ترک کرده‌اند. با این حال، تعدادی میمون پیدا کردند (الی گفت که قبلاً هرگز میمون ندیده بود) و شواهدی از تحقیقات رها شده را دیدند. از آنجایی که ورودی اصلی با سیم خاردار به شدت مستحکم شده بود، آن‌ها از طریق دروازه‌های جانبی وارد ساختمان شدند. حین جستجو، به یک در مسدود شده رسیدند.جول در داخل، اسکلت یک عضو فایرفلای را به همراه یک ضبط صوت پیدا کرد. در حالی که الی مشغول بررسی فایل‌ها بود، جول نوار را پخش کرد و فهمید که فایرفلای‌ها به "سالت لیک سیتی" نقل مکان کرده‌اند. حالا که می‌دانستند مقصد بعدی کجاست، آماده رفتن شدند، اما ناگهان متوجه انعکاس نور (فلش) در طبقه پایین شدند و به سختی از شلیک گلوله جاخالی دادند.

آن دو بدون اتلاف وقت، در حالی که چندین بازمانده‌ی متخاصم (Hostile Survivors) را در مسیر می‌کشتند، از ساختمان فرار کردند. آن‌ها خود را به طبقات پایین‌تر رساندند، اما جول توسط یک مهاجم غافلگیر شد. مهاجم او را از روی لبه‌ای به پایین پرتاب کرد و جول مستقیماً روی یک میلگرد افتاد و به شکلی مرگبار زخمی شد. خوشبختانه، خود مهاجم نیز در اثر سقوط گردنش شکست و مرد.الی وحشت‌زده به پایین پرید و به سمت جول دوید، در حالی که نمی‌دانست چه کند. جول رولورش را برداشت. در حالی که از درد ناله می‌کرد، به الی دستور داد حرکت کند و همزمان به دو راهزن دیگر که از درها به سمتشان هجوم می‌آوردند شلیک کرد. جول تقلا می‌کرد، اما نمی‌توانست بلند شود. الی که چاره‌ی دیگری نداشت، جول را به زور بلند کرد و جول از این تلاش، فریادی از درد کشید.

جول برا اثر درگیری با یم مهاجم بر روی یک میلگرد سقوط میکند

جول سرپا بود اما پهلویش سوراخ شده بود و به شدت خونریزی می‌کرد. الی راهرو را بررسی می‌کرد و جول لنگ‌لنگان پشت سرش می‌رفت و اصرار داشت که به کمک او نیازی ندارد. آن‌ها از یک پنجره شکسته عبور کردند. جول روی زمین افتاد و الی او را به پشت میزی کشید؛ راهزن دیگری با زور وارد اتاق شد و بی‌درنگ به سمتشان شلیک کرد. جول سعی کرد مقابله کند اما زمین‌گیر شده بود.الی تصمیم گرفت مهاجم را دور بزند . جول با صدایی ضعیف و خسته به او گفت این کار را نکند. اما الی بدون توجه به حرف او، این کار را کرد و حواس مرد را پرت کرد. جول از این فرصت استفاده کرد و به او شلیک کرد. الی به سمت جول بازگشت و دوباره او را بلند کرد.

آن‌ها به مسیر خود در ساختمان ادامه دادند و به خروجی نزدیک شدند. جول در مسیر تعادلش را از دست داد و نزدیک بود بیفتد. الی یک بار دیگر سعی کرد کمکش کند، اما جول او را هل داد و کنار زد، که باعث شد الی فریاد بزند: "تو حالت خوب نیست!". آن‌ها به سمت سالن اصلی رفتند. بدن جول دیگر تاب نیاورد و روی زمین افتاد. او در همان حال سعی می‌کرد به راهزنان در حال نزدیک شدن شلیک کند. الی موفق شد آن‌ها را بکشد و یک بار دیگر جول را سرپا نگه داشت، اما این بار، جول اجازه داد که الی کمکش کند.

آن‌ها خود را به بیرون رساندند. جول از پله‌ها پایین افتاد. الی به سرعت اسبشان را آماده کرد و از دانشگاه دور شدند. وقتی به فاصله امنی رسیدند، الی گفت که دیگر در امان هستند، اما در همین لحظه جول هشیاری‌اش را از دست داد و از روی کالوس (اسب) سقوط کرد. الی سعی کرد او را بلند کند، اما نتوانست. او با التماس از جول می‌خواست که به او بگوید چه کار باید بکند.

بهبودی جول و کابوس زمستان

الی به شکار میرود درحالی که جول در بستر است

الی موفق شد جول در حال مرگ را به یک مرکز خرید متروکه بکشاند. الی زخم او را با پیراهن تابستانی خودش پوشاند و با چسب نواری آن را در جایش محکم کرد. او جول را در یک ماست‌بندی (یوگرت بار) همراه با کالوس (اسبشان) رها کرد و خودش به دنبال لوازم پزشکی رفت.الی پس از مبارزه با آدمخوارها و آلوده‌ها برای پیدا کردن مسیر بازگشت، با یک جعبه کمک‌های اولیه بازگشت. او زخم جول را بخیه زد و او را به یک سورتمه دستی بست تا بتواند او را روی برف بکشد. آن‌ها آنجا را ترک کردند و در نهایت به منطقه‌ای به نام "سیلور لیک" (Silver Lake) رسیدند. الی، جول را در یک خانه متروکه نزدیک دریاچه مستقر کرد. هفته‌ها گذشت؛ الی برای غذا شکار می‌کرد و جول به دلیل عفونت شدید زخم (سپتیسمی)، در تب می‌سوخت.

چند هفته بعد، جول همچنان به خاطر عفونت زخمش تب‌دار بود. یک روز، الی پس از شکار، با یک بطری پنی‌سیلین بازگشت. او دارو را از دو بازمانده به نام‌های دیوید و جیمز به دست آورده بود. صبح روز بعد، گروه دیوید رد الی را گرفتند و به محل اختفای آن‌ها رسیدند تا دستگیرشان کنند.الی برای محافظت از جول )که بیهوش بود)، سوار بر کالوس از آنجا فرار کرد تا حواس آن‌ها را پرت کند، اما آن‌ها به او رسیدند، به کالوس شلیک کردند و او را کشتند. سپس دیوید، الی را اسیر کرد. گروه دیوید، جول را که در خانه پنهان بود، پیدا نکردند.

روز بعد، جول ناگهان از خواب پرید. بیماری و عفونتش (به لطف پنی‌سیلین) برطرف شده بود، اگرچه هنوز به شدت ضعیف بود. او بلافاصله برای یافتن الی خانه را ترک کرد و با چند نفر از افراد جامانده‌ی گروه دیوید روبرو شد. او همه را تعقیب کرد و کشت، بجز دو نفر. جول آن دو نفر را برای گرفتن اطلاعات در مورد مکان الی، شکنجه و بازجویی کرد. سپس، به انتقام اسیر کردن الی، هر دوی آن‌ها را به قتل رساند.

جول در حال حرک کشیدن از تیم دیوید

کمی بعد، جول به شهرک دیوید رسید. او در حین مبارزه و سلاخی افرادی که در شهر می‌دید، متوجه شد که آن‌ها آدمخوار هستند. او در نهایت رد الی را تا یک رستوران در حال سوختن زد. جول وقتی وارد شد، الی را پیدا کرد که در حال سلاخی وحشیانه‌ی دیوید با ساطور خود دیوید بود.

جول به سرعت الی را (که در شوک بود) از روی جسد کنار کشید تا آرامش کند و او را محکم در آغوش گرفت؛ این اولین باری بود که جول او را اینگونه در آغوش می‌گرفت. جول در حالی که او را آرام می‌کرد، او را "دختر بابا" (baby girl) صدا زد؛ همان عبارت محبت‌آمیزی که برای سارا استفاده می‌کرد. حالا که الی در امان بود، آن دو از شهرک فرار کردند

جول الی را در اغوش میگیرد و اورا دختر بابا صدا میزند

رسیدن به بیمارستان سنت ماری

با فرا رسیدن بهار، جول و الی به سالت لیک سیتی، مقصد نهایی خود، رسیدند.الی که پس از حوادث وحشتناک زمستان (ماجرای دیوید) گوشه‌گیر و آسیب‌دیده شده بود، در سکوت فرو رفته بود. جول سعی می‌کرد با صحبت کردن، این سکوت را بشکند و حال او را بهتر کند. خوشبختانه، پس از دیدن گله‌ای از زرافه‌ها که آزادانه در شهر می‌چرخیدند، حال الی کمی بهتر شد و لبخند زد. جول که می‌دانست الی چه تجربه وحشتناکی را پشت سر گذاشته، در آن لحظه به او پیشنهاد داد که همه چیز را رها کنند و به شهرک تامی برگردند. اما الی پیشنهادش را رد کرد و گفت که بعد از تمام سختی‌هایی که کشیده‌اند، می‌خواهد این راه را تا آخر برود.

جول درحال نشان دادن زرافه به الی

در شهر، آن‌ها هنگام عبور از یک خیابان سیل‌زده با انبوهی از آلوده‌ها مواجه شدند. آن‌ها  از روی سقف وسایل نقلیه و داربست‌های ساختمانی عبور کردند تا به شکاف بزرگی رسیدند. الی ترسیده بود که نتواند از آن بپرد، اما جول به او اطمینان داد که او را خواهد گرفت. الی پرید و بدون کمک جول به آن طرف رسید، و جول به او بابت این پرش تبریک گفت.آن‌ها از طریق یک تونل فاضلاب به مسیر ادامه دادند. در حالی که جول در حال عبور از آخرین اتوبوس برای رسیدن به انتهای تونل بود، اتوبوس زیر پایش شکست و او به قسمت جلویی اتوبوس که به سرعت در حال پر شدن از آب بود، سقوط کرد. الی روی اتوبوس پرید و با لگد سعی کرد در را باز کند. اما اتوبوس به طور کامل زیر آب فرو رفت. جول به سختی خود را بیرون کشید و به الی که بیهوش و غرق شده بود، رسید.

او الی را به سطح آب آورد اما متوجه شد که نفس نمی‌کشد. جول وحشت‌زده، شروع به انجام CPR )احیای قلبی ریوی) کرد تا جانش را نجات دهد. درست در همین حین، دو مامور فایرفلای آن‌ها را پیدا کردند و با ضربه‌ای جول را بیهوش کردند.

اولین مواجه جول با فایرفلای ها

 

نجات الی

وقتی جول به هوش آمد، خود را در بیمارستان "سنت ماری" دید، در کنار مارلین و هرآنچه از فایرفلای‌های بوستون باقی مانده بود. الی با موفقیت احیا شده بود، اما بلافاصله به دستور مارلین برای جراحی برده شده بود تا واکسنی برای عفونت بسازند.مارلین همچنین به جول گفت که برای مهندسی معکوس کامل قارچ و ساخت واکسن، پزشکان باید قارچ را از مغز الی خارج کنند؛ عملی که منجر به مرگ حتمی او می‌شد. جول با شنیدن این حرف، شروع به مخالفت و التماس برای (نجات) او کرد. مارلین حرف او را قطع کرد و گفت که این انتخاب جول نیست و تصمیم او برای قربانی کردن الی، جان میلیون‌ها نفر را نجات خواهد داد. سپس او جول را با یک نگهبان فایرفلای به نام ایتن تنها گذاشت.

جول که مصمم بود "دختر" جدیدش را مانند سارا از دست ندهد، ایتن را شکنجه کرد تا مکان اتاق عمل را بفهمد. سپس با مبارزه، راه خود را از میان تاسیسات بیمارستان باز کرد، جراح ارشد را کشت و الی بیهوش را از اتاق عمل بیرون آورد.

جول برای حفظ جان الی جراح ارشد را کشت

مارلین در پارکینگ بیمارستان راه جول را سد کرد و با کلت کمری او را تهدید کرد. او سعی کرد جول را متقاعد کند که فرار کردن بیهوده است؛ الی در نهایت مرگی بی‌معنی خواهد داشت، چه به دست کلیکرها و چه بازماندگان وحشی. جول با شنیدن این احتمالات، خسته و درمانده به نظر می‌رسید. مارلین در حالی که نزدیک‌تر می‌شد تا الی را بگیرد، به او گفت که هنوز دیر نشده و می‌تواند کار درست را انجام دهد.علی‌رغم این حرف‌ها، جول به شکم مارلین شلیک کرد. او قاطعانه تصمیم گرفته بود که الی را نجات دهد، نه بشریت را. جول الی را در ماشینی گذاشت و سپس به سراغ مارلین در حال مرگ بازگشت. مارلین برای جانش التماس کرد، اما جول با سردی نپذیرفت و ادعا کرد که اگر مارلین زنده بماند، حتماً به دنبالشان خواهد آمد. سپس جول از فاصله‌ی نزدیک به سر او شلیک کرد و همراه با الی به سمت جکسون گریخت.

 

 

جول نجات الی را به بشریت ترجیح داد و مارلین را کشت

 

قسم می‌خورم.

در مسیر بازگشت، جول برای اینکه الی دچار "عذاب وجدان بازمانده" نشود، به او دروغ گفت. او گفت که مصونیتش اهمیتی نداشته، زیرا فایرفلای‌ها ده‌ها مصون دیگر را هم پیدا کرده بودند اما تلاش‌هایشان برای یافتن درمان به جایی نرسیده و آن‌ها دست از کار کشیده‌اند. این حرف، الی را به شدت افسرده کرد.وقتی آن دو به نزدیکی شهرک تامی رسیدند، وانتشان خراب شد و نتوانستند از جاده اصلی عبور کنند. آن‌ها مجبور شدند از میان جنگل پیاده‌روی کنند. در مسیر، جول به الی گفت که قبلاً با سارا به پیاده‌روی (هایکینگ) می‌رفته و معتقد بود که الی و سارا می‌توانستند "دوستان خوبی" برای هم باشند. او همچنین اشاره کرد که حالا دیگر می‌توانند یک زندگی عادی داشته باشند.

در نهایت، درست قبل از ورود به شهرک، الی جول را متوقف کرد تا مستقیماً با او روبرو شود و بپرسد که آیا تمام چیزهایی که در مورد فایرفلای‌ها گفته، حقیقت داشته است یا نه.

جول به چشمان او نگاه کرد و پاسخ داد: "قسم می‌خورم."الی، که به وضوح در مورد این قسم تردید داشت، در سکوت به او خیره شد و در نهایت گفت: "باشه."

الی از جول خواست قسم بخورد که حقیقت را میگوید